eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
586 دنبال‌کننده
156 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 66 ❝ بعضی حرف‌ها، وقتی بالاخره گفته می‌شن، دیگه هیچ‌چیز مث
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 67 ❝ بعضی تصمیم‌ها، همون لحظه‌ای که گرفته می‌شن، آروم‌آروم آینده رو شکل می‌دن... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) حرف‌های بابا که تموم شد، چند لحظه همه ساکت بودن. مهتاب: «خب... فکر کنم بهتره درباره‌ی مراسم و قدم بعدی هم صحبت کنیم.» هیلدا لبخند زد. هیلدا: «ما هم همینو می‌خواستیم. دوست داریم همه‌چیز با آرامش و رضایت خود بچه‌ها پیش بره.» حامی خیلی آروم نگاهم کرد. منم لبخند زدم. حمید: «به نظرم اول یه مراسم خواستگاری ساده داشته باشیم، بعد اگر خود بچه‌ها و خانواده‌ها موافق بودن، درباره‌ی نامزدی تصمیم بگیریم.» بابا سرش رو تکون داد. کامران: «منم موافقم.» بعد رو به حامی گفت: کامران: «خودت برای این مرحله آماده‌ای؟» حامی لبخند کوچیکی زد. حامی: «اگه ملینا کنارم باشه، آره.» هلنا خیلی آروم گفت: هلنا: «خب این جواب قشنگی بود.» حامی: «تو دیگه چیزی نگو.» هلنا خندید. مانی هم کنار مامان نشسته بود و با لبخند نگاهمون می‌کرد. مهتاب دستم رو گرفت. مهتاب: «ملینا، تو چی؟» نگاهش کردم. ملینا: «من... خوشحالم.» مهتاب لبخند زد. ملینا: «فقط یکم استرس دارم.» هیلدا: «طبیعیه عزیزم.» هوا دوباره آروم شد. حمید: «پس اگر همه موافقن، برای خواستگاری رسمی یه روز رو مشخص کنیم.» قلبم دوباره تند زد. حامی نگاهم کرد. این بار هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم. فقط لبخند زدیم. چون حالا... دیگه قرار نبود فقط درباره‌ی آینده حرف بزنیم. قرار بود برای شروعش یه تاریخ مشخص کنیم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 67 ❝ بعضی تصمیم‌ها، همون لحظه‌ای که گرفته می‌شن، آروم‌آروم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 68 ❝ بعضی روزها، قبل از اینکه اتفاق بیفتن، بارها توی ذهنت زندگی‌شون می‌کنی... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) بعد از کلی حرف و شوخی، بالاخره برای خواستگاری رسمی یه روز مشخص شد. سه روز دیگه. فقط سه روز. نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا استرس داشته باشم. احتمالاً هر دو. کم‌کم خانواده‌ی حامی آماده‌ی رفتن شدن. هیلدا موقع خداحافظی منو بغل کرد. هیلدا: «پس تا سه روز دیگه عزیزم.» ملینا: «حتماً.» هلنا هم اومد سمتم. هلنا: «من سه روز دیگه میام که ببینم عروس خانوم چقدر استرس داره.» خندیدم. ملینا: «تو فقط قول بده اون روز کمتر منو اذیت کنی.» هلنا: «قول نمی‌دم.» حامی از پشت سرش گفت: حامی: «من از الان عذر می‌خوام.» هلنا برگشت سمتش. هلنا: «تو نگران خودت باش.» همه خندیدن. چند لحظه بعد حامی قبل از رفتن نگاهم کرد. حامی: «سه روز دیگه می‌بینمت.» ملینا: «آره.» حامی: «استرس نداشته باش.» لبخند زدم. ملینا: «تو اول خودت استرس نداشته باش.» خندید. حامی: «باشه خانوم دکتر.» در بسته شد. چند ثانیه همون‌جا ایستادم. سه روز. فقط سه روز تا روزی که قراره خانواده‌هامون رسماً درباره‌ی آینده‌مون حرف بزنن. مانی از کنارم رد شد و گفت: مانی: «خب؟ هنوز زنده‌ای؟» نگاهش کردم. ملینا: «نه.» خندید. مانی: «پس سه روز آینده خیلی دیدنیه.» چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. سه روز... و من هنوز نمی‌دونستم برای اون روز باید بیشتر خوشحال باشم یا بیشتر استرس داشته باشم. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت های جدید نوش نگاهتون؛🌙✨️ حرفی،سخنی،چیزی بود درخدمتم؛
قشنگام من تا شب احتمال داره نباشم درس زیاد دارم و کلی کار ریخته رو سرم. . .🖤 لطفا درک کنید و لف ندید قول میدم بعدش که اومدم دست پر بیام با پارت های جدید..🙂
همسایه‌های عزیزم، میتونید فور بدید، ولی لطفا رگباری ندید نیستم.. اگر کسی میتونه فور هارو پاک کنه بعد از نهایت یک ساعت... مرسی قربونتون بشم؛)✨️
امروز کلی پارت داریما..!✨️