نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 66 ❝ بعضی حرفها، وقتی بالاخره گفته میشن، دیگه هیچچیز مث
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 67
❝ بعضی تصمیمها،
همون لحظهای که گرفته میشن،
آرومآروم آینده رو شکل میدن... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
حرفهای بابا که تموم شد،
چند لحظه همه ساکت بودن.
مهتاب:
«خب... فکر کنم بهتره دربارهی مراسم و قدم بعدی هم صحبت کنیم.»
هیلدا لبخند زد.
هیلدا:
«ما هم همینو میخواستیم. دوست داریم همهچیز با آرامش و رضایت خود بچهها پیش بره.»
حامی خیلی آروم نگاهم کرد.
منم لبخند زدم.
حمید:
«به نظرم اول یه مراسم خواستگاری ساده داشته باشیم، بعد اگر خود بچهها و خانوادهها موافق بودن، دربارهی نامزدی تصمیم بگیریم.»
بابا سرش رو تکون داد.
کامران:
«منم موافقم.»
بعد رو به حامی گفت:
کامران:
«خودت برای این مرحله آمادهای؟»
حامی لبخند کوچیکی زد.
حامی:
«اگه ملینا کنارم باشه، آره.»
هلنا خیلی آروم گفت:
هلنا:
«خب این جواب قشنگی بود.»
حامی:
«تو دیگه چیزی نگو.»
هلنا خندید.
مانی هم کنار مامان نشسته بود و با لبخند نگاهمون میکرد.
مهتاب دستم رو گرفت.
مهتاب:
«ملینا، تو چی؟»
نگاهش کردم.
ملینا:
«من... خوشحالم.»
مهتاب لبخند زد.
ملینا:
«فقط یکم استرس دارم.»
هیلدا:
«طبیعیه عزیزم.»
هوا دوباره آروم شد.
حمید:
«پس اگر همه موافقن، برای خواستگاری رسمی یه روز رو مشخص کنیم.»
قلبم دوباره تند زد.
حامی نگاهم کرد.
این بار هیچکدوم چیزی نگفتیم.
فقط لبخند زدیم.
چون حالا...
دیگه قرار نبود فقط دربارهی آینده حرف بزنیم.
قرار بود برای شروعش یه تاریخ مشخص کنیم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۷
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 67 ❝ بعضی تصمیمها، همون لحظهای که گرفته میشن، آرومآروم
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 68
❝ بعضی روزها،
قبل از اینکه اتفاق بیفتن،
بارها توی ذهنت زندگیشون میکنی... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
بعد از کلی حرف و شوخی،
بالاخره برای خواستگاری رسمی یه روز مشخص شد.
سه روز دیگه.
فقط سه روز.
نمیدونستم باید خوشحال باشم یا استرس داشته باشم.
احتمالاً هر دو.
کمکم خانوادهی حامی آمادهی رفتن شدن.
هیلدا موقع خداحافظی منو بغل کرد.
هیلدا:
«پس تا سه روز دیگه عزیزم.»
ملینا:
«حتماً.»
هلنا هم اومد سمتم.
هلنا:
«من سه روز دیگه میام که ببینم عروس خانوم چقدر استرس داره.»
خندیدم.
ملینا:
«تو فقط قول بده اون روز کمتر منو اذیت کنی.»
هلنا:
«قول نمیدم.»
حامی از پشت سرش گفت:
حامی:
«من از الان عذر میخوام.»
هلنا برگشت سمتش.
هلنا:
«تو نگران خودت باش.»
همه خندیدن.
چند لحظه بعد حامی قبل از رفتن نگاهم کرد.
حامی:
«سه روز دیگه میبینمت.»
ملینا:
«آره.»
حامی:
«استرس نداشته باش.»
لبخند زدم.
ملینا:
«تو اول خودت استرس نداشته باش.»
خندید.
حامی:
«باشه خانوم دکتر.»
در بسته شد.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
سه روز.
فقط سه روز تا روزی که قراره خانوادههامون رسماً دربارهی آیندهمون حرف بزنن.
مانی از کنارم رد شد و گفت:
مانی:
«خب؟ هنوز زندهای؟»
نگاهش کردم.
ملینا:
«نه.»
خندید.
مانی:
«پس سه روز آینده خیلی دیدنیه.»
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
سه روز...
و من هنوز نمیدونستم برای اون روز باید بیشتر خوشحال باشم یا بیشتر استرس داشته باشم.
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۸
قشنگام من تا شب احتمال داره نباشم درس زیاد دارم و کلی کار ریخته رو سرم. . .🖤
لطفا درک کنید و لف ندید قول میدم بعدش که اومدم دست پر بیام با پارت های جدید..🙂
همسایههای عزیزم،
میتونید فور بدید، ولی لطفا رگباری ندید نیستم..
اگر کسی میتونه فور هارو پاک کنه بعد از نهایت یک ساعت...
مرسی قربونتون بشم؛)✨️
نفور 𝐌𝐎𝐎𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 68 ❝ بعضی روزها، قبل از اینکه اتفاق بیفتن، بارها توی ذهنت
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡
𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆
𝐏𝐚𝐫𝐭 69
❝ بعضی روزها،
از همون لحظهای که چشم باز میکنی،
میدونی قراره یه چیزی برای همیشه عوض بشه... ❞
⋆ ───────────── ⋆
(از زبان ملینا)
سه روز خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم گذشت.
یا شاید هم من آنقدر درگیر بودم
که نفهمیدم چطور گذشت.
از صبح،
مامان مدام توی خونه میچرخید.
یک بار رومیزی رو مرتب میکرد،
یک بار ظرفها رو جابهجا میکرد،
یک بار هم میاومد توی اتاقم و میگفت:
مهتاب:
«ملینا، آمادهای؟»
ملینا:
«مامان، از صبح ده بار پرسیدی.»
مهتاب:
«خب هنوز جواب درست و حسابی ندادی.»
ملینا:
«آمادهام دیگه.»
مامان از بالا تا پایین نگاهم کرد.
مهتاب:
«پس چرا اینقدر رنگت پریده؟»
لبخند زدم.
ملینا:
«استرس دارم.»
مهتاب:
«طبیعیه.»
بعد کمی مکث کرد و لبخند زد.
مهتاب:
«ولی قرار نیست بری امتحان بدی.»
ملینا:
«برای من که از امتحان سختتره.»
مامان خندید.
مهتاب:
«پس فقط خودت باش. همین.»
سرم رو تکون دادم.
همین حرف ساده،
یه کم آرومم کرد.
⋆ ───────────── ⋆
چند ساعت بعد،
صدای زنگ در بلند شد.
قلبم یکدفعه تند زد.
همون لحظه صدای مانی از سالن اومد:
مانی:
«اومدن!»
آروم نفس کشیدم.
مامان رفت سمت در.
من هم چند قدم پشت سرش ایستادم.
در که باز شد،
هیلدا و حمید جلوتر از حامی وارد شدند.
هلنا هم پشت سرشون بود.
تا چشمم به حامی افتاد،
برای یه لحظه تمام استرسم یادم رفت.
اون هم وقتی منو دید،
لبخند زد.
حامی خیلی آروم گفت:
حامی:
«سلام.»
لبخند زدم.
ملینا:
«سلام.»
هلنا سریع نزدیکم شد.
هلنا:
«خب... عروس خانوم آینده، آمادهای؟»
چشمهام گرد شد.
ملینا:
«هلنا!»
هلنا خندید.
هلنا:
«شوخی کردم بابا.»
حامی زیر لب گفت:
حامی:
«تو رو خدا امروز شروع نکن.»
هلنا:
«من؟ من خیلی آرومم.»
حامی:
«این جملهت خودش ترسناکه.»
همه خندیدند.
حتی من.
و شاید همین چند جمله،
باعث شد کمی از فشار روی قلبم کمتر بشه.
⋆ ───────────── ⋆
همه توی سالن نشستیم.
این بار،
فضا با دفعه قبل فرق داشت.
همه میدونستیم برای چی اینجا هستیم.
حمید نگاهی به کامران انداخت.
حمید:
«خب... فکر کنم بهتره دربارهی چیزی که همهمون میدونیم، صحبت کنیم.»
بابا لبخند کوتاهی زد.
کامران:
«آره.»
مامان کنارم نشست.
دستش رو روی دستم گذاشت.
هیلدا هم کنار حامی بود.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد بابا مستقیم به حامی نگاه کرد.
کامران:
«حامی جان.»
حامی صاف نشست.
حامی:
«بله.»
کامران:
«من و ملینا قبلاً دربارهی این موضوع حرف زدیم.»
حامی سرش رو تکون داد.
کامران:
«میخوام بدونم خودت هنوز همون تصمیمی رو داری که قبلتر داشتی؟»
حامی بدون مکث جواب داد:
حامی:
«بله.»
نگاهش برای یه لحظه سمت من اومد.
حامی:
«حتی بیشتر از قبل.»
قلبم دوباره تند زد.
بابا چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
کامران:
«و اگر قرار باشه از اینجا به بعد جدیتر جلو برید،
میدونی مسئولیتی که قبول میکنی فقط در حد حرف نیست؟»
حامی:
«میدونم.»
این بار صدایش جدیتر بود.
حامی:
«و میخوام قبولش کنم.»
نگاه بابا نرمتر شد.
مامان لبخند کوچیکی زد.
هلنا هم خیلی آروم به هیلدا نگاه کرد و زیر لب گفت:
هلنا:
«دیدی گفتم جدیه.»
هیلدا خندید.
من فقط به حامی نگاه میکردم.
همون پسری که یه زمانی
فقط کنار پیانو میدیدمش...
حالا روبهروی بابام نشسته بود
و داشت دربارهی آیندهمون حرف میزد.
⋆ ───────────── ⋆
بعد از چند دقیقه،
کامران نگاهش رو سمت من آورد.
کامران:
«خب ملینا.»
قلبم ریخت.
ملینا:
«بله؟»
کامران:
«تو چی؟»
چند لحظه سکوت کردم.
همه نگاهم میکردند.
حامی هم چیزی نگفت.
فقط منتظر موند.
نفس عمیقی کشیدم.
و بالاخره گفتم:
ملینا:
«من...»
اما قبل از اینکه ادامه بدم،
صدای تپش قلب خودم رو انگار واضحتر از همیشه میشنیدم.
این بار،
قرار بود جوابم فقط یک «آره» ساده نباشه.
قرار بود انتخابی باشه
که مسیر بعدی زندگیمون رو مشخص کنه...
🌙
╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
#ماهدرسکوت #فصلسوم #پارت۶۹