eitaa logo
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
586 دنبال‌کننده
156 عکس
30 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "به‌نـــامِ‌آن‌که‌مــــاه‌را‌آفـــرید" 「رمــانِ‌مــــاه‌در‌سکوت」 فصـــلِ‌سوم؛ مــــاه،شاهدِ‌فصلی‌ست که میانِ‌خنده‌و‌دلتنگی، زیباترین‌خاطره‌ها را می‌سازد... ✦ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز کلی پارت داریما..!✨️
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 68 ❝ بعضی روزها، قبل از اینکه اتفاق بیفتن، بارها توی ذهنت
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 69 ❝ بعضی روزها، از همون لحظه‌ای که چشم باز می‌کنی، می‌دونی قراره یه چیزی برای همیشه عوض بشه... ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) سه روز خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم گذشت. یا شاید هم من آن‌قدر درگیر بودم که نفهمیدم چطور گذشت. از صبح، مامان مدام توی خونه می‌چرخید. یک بار رومیزی رو مرتب می‌کرد، یک بار ظرف‌ها رو جابه‌جا می‌کرد، یک بار هم می‌اومد توی اتاقم و می‌گفت: مهتاب: «ملینا، آماده‌ای؟» ملینا: «مامان، از صبح ده بار پرسیدی.» مهتاب: «خب هنوز جواب درست و حسابی ندادی.» ملینا: «آماده‌ام دیگه.» مامان از بالا تا پایین نگاهم کرد. مهتاب: «پس چرا این‌قدر رنگت پریده؟» لبخند زدم. ملینا: «استرس دارم.» مهتاب: «طبیعیه.» بعد کمی مکث کرد و لبخند زد. مهتاب: «ولی قرار نیست بری امتحان بدی.» ملینا: «برای من که از امتحان سخت‌تره.» مامان خندید. مهتاب: «پس فقط خودت باش. همین.» سرم رو تکون دادم. همین حرف ساده، یه کم آرومم کرد. ⋆ ───────────── ⋆ چند ساعت بعد، صدای زنگ در بلند شد. قلبم یک‌دفعه تند زد. همون لحظه صدای مانی از سالن اومد: مانی: «اومدن!» آروم نفس کشیدم. مامان رفت سمت در. من هم چند قدم پشت سرش ایستادم. در که باز شد، هیلدا و حمید جلوتر از حامی وارد شدند. هلنا هم پشت سرشون بود. تا چشمم به حامی افتاد، برای یه لحظه تمام استرسم یادم رفت. اون هم وقتی منو دید، لبخند زد. حامی خیلی آروم گفت: حامی: «سلام.» لبخند زدم. ملینا: «سلام.» هلنا سریع نزدیکم شد. هلنا: «خب... عروس خانوم آینده، آماده‌ای؟» چشم‌هام گرد شد. ملینا: «هلنا!» هلنا خندید. هلنا: «شوخی کردم بابا.» حامی زیر لب گفت: حامی: «تو رو خدا امروز شروع نکن.» هلنا: «من؟ من خیلی آرومم.» حامی: «این جمله‌ت خودش ترسناکه.» همه خندیدند. حتی من. و شاید همین چند جمله، باعث شد کمی از فشار روی قلبم کمتر بشه. ⋆ ───────────── ⋆ همه توی سالن نشستیم. این بار، فضا با دفعه قبل فرق داشت. همه می‌دونستیم برای چی اینجا هستیم. حمید نگاهی به کامران انداخت. حمید: «خب... فکر کنم بهتره درباره‌ی چیزی که همه‌مون می‌دونیم، صحبت کنیم.» بابا لبخند کوتاهی زد. کامران: «آره.» مامان کنارم نشست. دستش رو روی دستم گذاشت. هیلدا هم کنار حامی بود. چند ثانیه سکوت شد. بعد بابا مستقیم به حامی نگاه کرد. کامران: «حامی جان.» حامی صاف نشست. حامی: «بله.» کامران: «من و ملینا قبلاً درباره‌ی این موضوع حرف زدیم.» حامی سرش رو تکون داد. کامران: «می‌خوام بدونم خودت هنوز همون تصمیمی رو داری که قبل‌تر داشتی؟» حامی بدون مکث جواب داد: حامی: «بله.» نگاهش برای یه لحظه سمت من اومد. حامی: «حتی بیشتر از قبل.» قلبم دوباره تند زد. بابا چند لحظه ساکت موند. بعد گفت: کامران: «و اگر قرار باشه از اینجا به بعد جدی‌تر جلو برید، می‌دونی مسئولیتی که قبول می‌کنی فقط در حد حرف نیست؟» حامی: «می‌دونم.» این بار صدایش جدی‌تر بود. حامی: «و می‌خوام قبولش کنم.» نگاه بابا نرم‌تر شد. مامان لبخند کوچیکی زد. هلنا هم خیلی آروم به هیلدا نگاه کرد و زیر لب گفت: هلنا: «دیدی گفتم جدیه.» هیلدا خندید. من فقط به حامی نگاه می‌کردم. همون پسری که یه زمانی فقط کنار پیانو می‌دیدمش... حالا روبه‌روی بابام نشسته بود و داشت درباره‌ی آینده‌مون حرف می‌زد. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از چند دقیقه، کامران نگاهش رو سمت من آورد. کامران: «خب ملینا.» قلبم ریخت. ملینا: «بله؟» کامران: «تو چی؟» چند لحظه سکوت کردم. همه نگاهم می‌کردند. حامی هم چیزی نگفت. فقط منتظر موند. نفس عمیقی کشیدم. و بالاخره گفتم: ملینا: «من...» اما قبل از اینکه ادامه بدم، صدای تپش قلب خودم رو انگار واضح‌تر از همیشه می‌شنیدم. این بار، قرار بود جوابم فقط یک «آره» ساده نباشه. قرار بود انتخابی باشه که مسیر بعدی زندگی‌مون رو مشخص کنه... 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
𝐌‌𝐎𝐎‌𝐍 𝐈𝐍 𝐒𝐈‌𝐋𝐄𝐍𝐂𝐄˚₊‧ ༘⋆
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 69 ❝ بعضی روزها، از همون لحظه‌ای که چشم باز می‌کنی، می‌دون
𝐌𝐨𝐨𝐧 𝐢𝐧 𝐬𝐢𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞˚₊‧♡ 𝐒𝐞𝐚𝐬𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐫𝐞𝐞˖·⋆ 𝐏𝐚𝐫𝐭 70 ❝ بعضی «آره»ها، فقط یک جواب نیستند... شروع یک مسیر تازه‌اند. ❞ ⋆ ───────────── ⋆ (از زبان ملینا) نفس عمیقی کشیدم. به بابا نگاه کردم. بعد نگاهم برای چند ثانیه روی مامان موند. و آخر از همه... به حامی نگاه کردم. هیچ‌چیزی نگفت. فقط منتظر بود. لبخند خیلی کوچیکی روی لبش بود، ولی از چشم‌هاش می‌شد فهمید چقدر منتظر جوابمه. آروم گفتم: ملینا: «من قبلاً جوابم رو به حامی دادم.» مکث کردم. ملینا: «ولی اگه منظورتون اینه که امروز، جلوی خانواده‌ها هم جوابم رو بدم...» لبخند زدم. ملینا: «آره.» برای چند ثانیه، سکوت شد. بعد صدای خنده‌ی آروم هیلدا بلند شد. هیلدا: «خدا رو شکر.» مامان دستم رو فشار داد. مهتاب: «مبارک باشه دخترم.» بابا هم لبخند زد. کامران: «پس از طرف من هم مبارکه.» نگاهم رفت سمت حامی. صورتش پر از آرامش شده بود. انگار تمام استرسی که از صبح داشت، همون لحظه از بین رفت. حامی: «ممنون.» حمید لبخند زد. حمید: «پس فکر کنم دیگه لازم نیست من و هیلدا این‌قدر نگران باشیم.» هلنا سریع گفت: هلنا: «من که از اول مطمئن بودم.» حامی: «تو فقط از اول داشتی منو اذیت می‌کردی.» هلنا: «اونم بخشی از حمایتم بود.» همه خندیدند. من هم خندیدم. و برای اولین بار از صبح، دیگه استرس نداشتم. ⋆ ───────────── ⋆ بعد از کمی صحبت، بحث رفت سمت قدم بعدی. هیلدا گفت: هیلدا: «حالا اگر همه موافقن، بهتره برای نامزدی هم یه زمانی مشخص کنیم.» مامان نگاهی به بابا کرد. مهتاب: «منم موافقم. فقط دوست دارم خود بچه‌ها هم راحت باشن.» کامران سرش رو تکون داد. کامران: «درسته.» بعد رو به حامی کرد. کامران: «شما چه نظری دارید؟» حامی بدون مکث گفت: حامی: «هر زمانی که ملینا راحت باشه، برای من هم خوبه.» بابا لبخند زد. بعد نگاهش رو سمت من آورد. کامران: «ملینا؟» این بار لبخندم راحت‌تر بود. ملینا: «منم موافقم.» هلنا با ذوق گفت: هلنا: «پس بالاخره قراره جشن بگیریم!» حامی: «هلنا...» هلنا: «چیه؟ من از الان خوشحالم.» هیلدا خندید. هیلدا: «بذار اول تاریخش رو مشخص کنیم.» هلنا: «باشه، ولی من از الان توی ذهنم برنامه‌ریزی کردم.» حامی: «خدا به دادمون برسه.» دوباره همه خندیدند. اما من... فقط به یک چیز فکر می‌کردم. چند وقت پیش، حامی فقط کسی بود که کنار پیانو می‌دیدمش. بعد شد کسی که دلم برای نبودنش تنگ می‌شد. بعد شد کسی که دوستش داشتم. و حالا... جلوی خانواده‌هامون نشسته بودیم و داشتیم درباره‌ی آینده‌مون حرف می‌زدیم. دستم هنوز توی دست مامان بود. نگاهم دوباره با حامی گره خورد. این بار، هیچ‌کدوم نگاه‌مون رو ندزدیدیم. حامی خیلی آروم لبخند زد. و من هم لبخند زدم. چون حالا دیگر چیزی بین ما پنهان نبود. فقط یک قدم دیگر مانده بود... تا همه‌چیز رسمی‌تر از همیشه شود. 🌙 ╰┈➤𝐁𝐲 𝐦𝐚𝐥𝐞𝐤𝐚·˖˚ 𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝˚₊‧✧
پارت های جدید نوش نگاهتون؛)🌙✨️ نظر نمیدین؟🥺
استایل شخصیت هارو هم بعدازظهر میزارم. . .
به به لف ها عالیه. . .🖤