ناشناس که خالیه، لف هم که نگم دیگه مشاهده میکنین..💔
پارت نمیخواید یعنی...؟
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 03 مامان پری: اینجام عزیزم، چی شده؟ نیلا: میخوام برم بیرون، با من کاری
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟰
نیلا؛
با برخورد شونهم به اون شخص، یه قدم عقب رفتم و تازه به خودم اومدم!
نیلا: آخ، ببخشید! حواسم نبود...
سرم رو بالا آوردم و به مردی که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم.
مرد: اشکالی نداره.
نیلا: بازم ببخشید، واقعاً متوجه نشدم...
مرد: گفتم که چیزی نشده!
با گفتن این حرف، از کنارم رد شد و به راهش ادامه داد.
منم چند لحظه همونجا وایسادم و بعد زیر لب گفتم:
نیلا: خب، خدا رو شکر که آدم بدقلقی نبود! 😂
نگاهی به اطرافم انداختم و دوباره راه افتادم.
راستش رو بخواین، اگه قرار بود بهخاطر هر بار حواسپرتی وسط خیابون از یکی عذرخواهی کنم، باید یه دفترچه برمیداشتم و اسم همهشون رو مینوشتم!
ولی خب، فعلاً مهمتر از برخوردهای خیابونی، پیدا کردن یه کار درستوحسابی بود.
گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و آدرس رستورانی رو که دیروز بهم داده بودن، دوباره بررسی کردم.
نیلا: خب خانوم نیلا، ببینیم این یکی دیگه چه بهونهای برات داره! 😑
گوشی رو توی کیفم گذاشتم و به راهم ادامه دادم...
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتچهارم
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟰 نیلا؛ با برخورد شونهم به اون شخص، یه قدم عقب رفتم و تازه به خودم او
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟱
نیلا؛
بالاخره بعد از چند دقیقه پیادهروی، به رستوران رسیدم.
یه نگاه به تابلوی بالای در انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
نیلا: خب... یا علی! بریم ببینیم اینجا قراره چه بلایی سرمون بیاد! 😂
در رو باز کردم و وارد شدم.
فضای رستوران شیک و مرتب بود. چند نفری سر میزها نشسته بودن و کارکنها هم مشغول رفتوآمد بودن.
چشم چرخوندم تا بالاخره مردی رو پشت پیشخوان دیدم که به نظر میرسید مدیر رستورانه.
رفتم سمتش.
نیلا: سلام، خسته نباشید.
مدیر: سلام، ممنون. بفرمایید؟
نیلا: ببخشید، من برای استخدام آشپز اومدم. شنیده بودم نیرو میخواین.
مرد یه لحظه نگاهم کرد و بعد با کمی مکث جواب داد:
مدیر: راستش رو بخواین، ما همین امروز نیروی موردنظرمون رو پیدا کردیم.
لبخندم کمرنگ شد.
نیلا: آهان... یعنی دیگه نیازی ندارین؟
مدیر: فعلاً نه، متأسفم.
نیلا: اشکالی نداره، ممنون ازتون.
داشتم آماده میشدم که خداحافظی کنم و برم که مرد انگار چیزی یادش اومده باشه، صدام زد.
مدیر: خانم؟
برگشتم سمتش.
نیلا: بله؟
مدیر: یه لحظه صبر کنین.
بعد گوشیش رو برداشت و شمارهای رو گرفت.
منم همونجا ایستادم و سعی کردم بفهمم چه خبره.
چند لحظه بعد، تماس وصل شد.
مدیر: سلام خانم حاتمی، وقتتون بخیر.
با شنیدن اسم حاتمی، کنجکاو شدم؛ ولی خب، قرار نبود وسط مکالمهی مردم گوش وایسم! هرچند... گوشم خودش یه کم همکاری میکرد! 😂
مدیر: بله، یه خانم اینجاست که برای کار آشپزی اومده. متأسفانه ما نیروی خودمون رو انتخاب کردیم، ولی گفتم شاید به درد شما بخوره.
چند لحظه سکوت کرد و به حرفهای طرف مقابل گوش داد.
مدیر: بله، حتماً. چشم، الان باهاش صحبت میکنم.
تماس رو قطع کرد و رو به من گفت:
مدیر: خب خانم... اسمتون چی بود؟
نیلا: نیلا زارع هستم.
مدیر: خانم زارع، یکی از آشنایان ما از قبل درخواست کرده بود اگه آشپز خوبی سراغ داشتیم، معرفی کنیم. ایشون منشی مدیر یه هلدینگ هستن و ظاهراً دنبال آشپز میگردن.
با شنیدن این حرف، دوباره یه ذره امید توی دلم روشن شد.
نیلا: یعنی ممکنه منو معرفی کنین؟
مدیر: بله. البته قراره قبل از استخدام، مهارت آشپز رو بررسی کنن. اگه موافق باشین، شمارهتون رو به خانم حاتمی میدم تا خودشون باهاتون تماس بگیرن.
نیلا: معلومه که موافقم! خیلی هم ممنونم ازتون.
مدیر: خواهش میکنم. فقط امیدوارم بتونین از پسش بربیاین.
با شنیدن جملهی آخرش، لبخند زدم.
نیلا: منم امیدوارم... ولی خب، تا امتحان نکنین که معلوم نمیشه! 😌
مرد خندید و شمارهم رو گرفت.
بعد از تشکر دوباره، از رستوران بیرون اومدم.
همین که در پشت سرم بسته شد، گوشیم رو درآوردم و به صفحهش خیره شدم.
نیلا: خب خانوم زارع... انگار هنوز یه امیدی هست! فقط خدا کنه این یکی دیگه بهونهای برای رد کردنت نداشته باشه.
گوشی رو توی کیفم گذاشتم و راه افتادم.
هنوز نمیدونستم این تماس قراره منو وارد چه ماجرایی کنه...
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتپنجم
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟱 نیلا؛ بالاخره بعد از چند دقیقه پیادهروی، به رستوران رسیدم. یه نگاه
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟲
نیلا؛
از رستوران که بیرون اومدم، یه نفس عمیق کشیدم و به آسمون نگاه کردم.
نیلا: خدایا، خودت میدونی چقدر به این کار احتیاج دارم... فقط یه فرصت میخوام. همین!
بعد از چند قدم، گوشیم رو از توی کیفم درآوردم و شمارهی نهال رو گرفتم.
نهال: بهبه! ببین کی یادش افتاده دوست هم داره! 😂
نیلا: سلام به روی ماهت! زنگ زدم بگم هنوز زندهام، نگرانم نشی!
نهال: وای چقدر لطف داری! حالا چی شد؟ رفتی رستوران؟
نیلا: آره، ولی گفتن نیروی دیگهای گرفتن.
نهال: اِ... خب پس چرا اینقدر آرومی؟!
نیلا: چون هنوز حرفم تموم نشده خانوم عجول! 😂
مدیرشون گفت یکی از آشناهاشون دنبال آشپز میگرده. شمارهم رو گرفت که اگه لازم شد، باهام تماس بگیرن.
نهال: وااای! خب این که عالیه! دیدی گفتم امیدوار باش؟
نیلا: آره بابا، فعلاً که فقط شمارهمو گرفتن. هنوز خبری نشده.
نهال: بالاخره از یه جایی باید شروع بشه دیگه! ایشالا زنگ میزنن و استخدامت میکنن.
نیلا: الهی آمین! فقط اگه استخدامم کردن، قول نمیدم از شدت خوشحالی آشپزخونه رو رو سرشون خراب نکنم! 😂
نهال: تو اول استخدام شو، بعداً به فکر خرابکاری باش! 🤣
نیلا: چشم، استاد!
چند دقیقهی دیگه هم حرف زدیم و بعد تماس رو قطع کردم.
...
به خونه که رسیدم، مامان پری توی آشپزخونه بود و نگین هم طبق معمول مشغول گوشیش!
نیلا: بهبه! خانوم دانشجو، درس و دانشگاه تعطیل شد؟!
نگین: سلام بر خواهر عزیزتر از جونم! خیر، داشتم استراحت میکردم.
نیلا: استراحت؟! از صبح تا حالا؟! 😐
نگین: حسودیت نشه، آجی جون!
مامان پری: شما دوتا باز شروع کردین؟! نیلا جان، بیا یه چیزی بخور، حتماً گرسنهای.
نیلا: قربونت برم مامان پری!
رفتم کنارش و کمکش کردم میز رو بچینه. بعد هم سر فرصت، ماجرای رستوران و تماس احتمالی رو براشون تعریف کردم.
مامان پری: انشاءالله که خیر باشه دخترم. خدا بزرگه.
نگین: اگه استخدامت کنن، اولین حقوقت رو چی میخری؟
نیلا: اول از همه یه گوشگیر برای خودم میخرم که دیگه صدای تو رو نشنوم! 😂
نگین: خیلی بیادبی!
خندهم گرفت و دستم رو دور شونههاش انداختم.
نیلا: شوخی کردم، دیوونه! اول از همه خرج خونه رو میدم، بعدم یه چیزی برای تو و مامان پری میخرم.
مامان پری چیزی نگفت، فقط با لبخند نگاهم کرد و دستم رو فشرد.
همون لحظه، گوشیم روی میز لرزید.
هر سهتامون ناخودآگاه به صفحهش نگاه کردیم.
شماره ناشناس بود.
قلبم تندتر زد و تماس رو جواب دادم.
نیلا: الو؟ بفرمایید؟
صدای زنی از پشت خط اومد.
ناهید: سلام، خانم نیلا زارع؟
نیلا: بله، خودمم.
ناهید: ناهید حاتمی هستم. از طرف مدیر رستورانی که امروز تشریف برده بودین تماس میگیرم. دربارهی موقعیت شغلی آشپزی باهاتون صحبت کرده بودن.
صاف نشستم و با دقت به حرفهاش گوش دادم.
نیلا: بله، بله! در خدمتم، بفرمایین.
ناهید: ما برای مدیر مجموعهمون به یک آشپز نیاز داریم. البته ایشون روی کیفیت غذا و نظم آشپزخونه حساسیت زیادی دارن. برای همین قبل از استخدام، باید مهارتتون بررسی بشه.
نیلا: متوجهام. چه زمانی باید خدمتتون برسم؟
ناهید: اگه فردا براتون امکان داره، میتونین برای آزمون آشپزی تشریف بیارین. جزئیات آدرس و زمان رو براتون پیامک میکنم.
نیلا: بله، حتماً. خیلی ممنونم که باهام تماس گرفتین.
ناهید: خواهش میکنم. پس منتظرتون هستیم. روز خوش!
نیلا: روز شما هم بخیر، خداحافظ.
تماس که قطع شد، چند ثانیه به صفحهی گوشی خیره موندم.
نگین: خب؟! چی شد؟! چرا حرف نمیزنی؟!
برگشتم سمتش و لبخندم کمکم بزرگتر شد.
نیلا: فردا باید برم آزمون آشپزی بدم!
نگین جیغ کوتاهی کشید و بغلم کرد.
نگین: وای آجییی! ایشالا قبول میشی!
مامان پری هم با خوشحالی دعایی زیر لب خوند.
منم لبخند زدم؛ ولی ته دلم یه دلشورهی کوچیک داشتم.
چون هنوز نمیدونستم قراره برای چه آدم سختگیری آشپزی کنم...
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتششم
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟲 نیلا؛ از رستوران که بیرون اومدم، یه نفس عمیق کشیدم و به آسمون نگاه ک
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟳
صبح روز بعد، نیلا؛
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد امروز قراره برای یه کار جدید امتحان بدم.
از تخت بلند شدم و بعد از آماده شدن، آدرس خونه رو که دیشب برام پیامک شده بود دوباره چک کردم.
نیلا؛ خب خانوم نیلا، امیدوارم این یکی دیگه بهونه نداشته باشه!
بعد از خداحافظی با مامان پری و نگین، از خونه زدم بیرون.
---
وقتی به آدرس رسیدم، جلوی یه خونهی بزرگ و شیک ایستادم. خونه که نبود قصری بود واسه خودش. چند لحظه به ساختمون نگاه کردم و بعد زنگ در رو زدم.
چند ثانیه بعد، زنی با لباس رسمی در رو باز کرد.
ناهید: خانم زارع؟
نیلا: بله، خودمم.
ناهید: خوش اومدین. من ناهید حاتمی هستم، تلفنی باهاتون صحبت کردم. بفرمایین داخل.
وارد خونه شدم و نگاهم ناخودآگاه دور تا دور سالن چرخید. خونه بزرگ و مرتب بود؛ از اون خونههایی که آدم میترسه حتی نفسش یه چیزی رو بههم بریزه!
ناهید: اول خونه رو بهتون نشون میدم که با قسمتهای مختلفش آشنا بشین.
نیلا: ممنون.
ناهید منو از سالن رد کرد و اتاقها و بخشهای مختلف خونه رو نشونم داد. بعد به سمت آشپزخونه رفتیم.
ناهید: اینجا آشپزخونهست. بیشتر وسایلی که لازم دارین همینجاست. مواد غذایی هم داخل یخچال و کابینتهاست.
نیلا؛ چه آشپزخونهی بزرگی! فقط امیدوارم صاحبش به اندازهی خونهش سختگیر نباشه.
ناهید: قبل از شروع کار، چندتا قانون هست که باید بدونین.
نیلا: بفرمایین، گوش میدم.
ناهید: اول اینکه وسایل رو جابهجا نکنین. هر چیزی جای مشخصی داره و باید همونجا بمونه. دوم، آشپزخونه باید همیشه مرتب باشه. بعد از هر بار استفاده، وسایل رو تمیز کنین و سر جاشون بذارین.
نیلا: چشم.
ناهید: آقای آذرنوش روی غذا خیلی حساسن. کیفیت مواد و طعم غذا براشون مهمه، پس بهتره دقیقاً طبق چیزی که گفته میشه پیش برین.
نیلا: حتماً. چیز دیگهای هم هست؟
ناهید: فعلاً همینها. برای امروز قراره مهارت آشپزیتون رو امتحان کنیم. من مواد اولیه رو بهتون نشون میدم و بعد میتونین شروع کنین.
نیلا: باشه.
ناهید نگاهی به ساعتش انداخت.
ناهید: من باید چند دقیقهای برم. شما هم میتونین وسایل رو بررسی کنین، فقط چیزی رو جابهجا نکنین.
نیلا: چشم.
همین که از آشپزخونه بیرون رفت، یه نفس راحت کشیدم و نگاهی به دور و برم انداختم.
نیلا؛ خب، فعلاً که همهچی خوبه. فقط باید حواسم باشه چیزی رو از جاش تکون ندم!
هنوز نمیدونستم این قانونها قراره چقدر زود اعصابم رو به بازی بگیرن...
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتهفتم