『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟲 نیلا؛ از رستوران که بیرون اومدم، یه نفس عمیق کشیدم و به آسمون نگاه ک
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟳
صبح روز بعد، نیلا؛
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد امروز قراره برای یه کار جدید امتحان بدم.
از تخت بلند شدم و بعد از آماده شدن، آدرس خونه رو که دیشب برام پیامک شده بود دوباره چک کردم.
نیلا؛ خب خانوم نیلا، امیدوارم این یکی دیگه بهونه نداشته باشه!
بعد از خداحافظی با مامان پری و نگین، از خونه زدم بیرون.
---
وقتی به آدرس رسیدم، جلوی یه خونهی بزرگ و شیک ایستادم. خونه که نبود قصری بود واسه خودش. چند لحظه به ساختمون نگاه کردم و بعد زنگ در رو زدم.
چند ثانیه بعد، زنی با لباس رسمی در رو باز کرد.
ناهید: خانم زارع؟
نیلا: بله، خودمم.
ناهید: خوش اومدین. من ناهید حاتمی هستم، تلفنی باهاتون صحبت کردم. بفرمایین داخل.
وارد خونه شدم و نگاهم ناخودآگاه دور تا دور سالن چرخید. خونه بزرگ و مرتب بود؛ از اون خونههایی که آدم میترسه حتی نفسش یه چیزی رو بههم بریزه!
ناهید: اول خونه رو بهتون نشون میدم که با قسمتهای مختلفش آشنا بشین.
نیلا: ممنون.
ناهید منو از سالن رد کرد و اتاقها و بخشهای مختلف خونه رو نشونم داد. بعد به سمت آشپزخونه رفتیم.
ناهید: اینجا آشپزخونهست. بیشتر وسایلی که لازم دارین همینجاست. مواد غذایی هم داخل یخچال و کابینتهاست.
نیلا؛ چه آشپزخونهی بزرگی! فقط امیدوارم صاحبش به اندازهی خونهش سختگیر نباشه.
ناهید: قبل از شروع کار، چندتا قانون هست که باید بدونین.
نیلا: بفرمایین، گوش میدم.
ناهید: اول اینکه وسایل رو جابهجا نکنین. هر چیزی جای مشخصی داره و باید همونجا بمونه. دوم، آشپزخونه باید همیشه مرتب باشه. بعد از هر بار استفاده، وسایل رو تمیز کنین و سر جاشون بذارین.
نیلا: چشم.
ناهید: آقای آذرنوش روی غذا خیلی حساسن. کیفیت مواد و طعم غذا براشون مهمه، پس بهتره دقیقاً طبق چیزی که گفته میشه پیش برین.
نیلا: حتماً. چیز دیگهای هم هست؟
ناهید: فعلاً همینها. برای امروز قراره مهارت آشپزیتون رو امتحان کنیم. من مواد اولیه رو بهتون نشون میدم و بعد میتونین شروع کنین.
نیلا: باشه.
ناهید نگاهی به ساعتش انداخت.
ناهید: من باید چند دقیقهای برم. شما هم میتونین وسایل رو بررسی کنین، فقط چیزی رو جابهجا نکنین.
نیلا: چشم.
همین که از آشپزخونه بیرون رفت، یه نفس راحت کشیدم و نگاهی به دور و برم انداختم.
نیلا؛ خب، فعلاً که همهچی خوبه. فقط باید حواسم باشه چیزی رو از جاش تکون ندم!
هنوز نمیدونستم این قانونها قراره چقدر زود اعصابم رو به بازی بگیرن...
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتهفتم
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟳 صبح روز بعد، نیلا؛ با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چند ثانیه طول
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟴
چند دقیقه بعد، ناهید با یه برگه برگشت.
ناهید: این منوییه که برای امروز در نظر گرفته شده. مواد اولیهش هم آمادهست.
برگه رو گرفتم و نگاهی بهش انداختم.
نیلا؛ خب، این که سخت نیست... فقط باید با حوصله انجامش بدم.
نیلا: از کجا شروع کنم؟
ناهید: هر طور خودتون صلاح میدونین. فقط لطفاً طبق همون نکاتی که گفتم پیش برین.
نیلا: چشم.
ناهید مواد اولیه رو نشونم داد و بعد از توضیح کوتاهی، از آشپزخونه بیرون رفت.
یه بار دیگه منو رو خوندم و شروع کردم. اول مواد رو آماده کردم، بعد سراغ پخت غذا رفتم. حواسم به ساعت بود، اما عجله نکردم؛ نمیخواستم به خاطر استرس، چیزی رو خراب کنم.
وقتی کارم تموم شد، غذاها رو مرتب چیدم و آشپزخونه رو هم تمیز کردم. همهچیز رو سر جاش گذاشتم و منتظر موندم.
چند دقیقه بعد، ناهید وارد شد و نگاهی به میز انداخت.
ناهید: تموم شد؟
نیلا: بله. امیدوارم مورد پسندتون باشه.
ناهید: من غذا رو برای آقای آذرنوش میذارم. ایشون بعد از برگشتن از شرکت امتحانش میکنن.
نیلا: پس الان باید منتظر بمونم؟
ناهید: نه، فعلاً میتونین برین. نتیجه رو بهتون اطلاع میدم.
با شنیدن این حرف، کیفم رو برداشتم و بعد از خداحافظی، از خونه بیرون اومدم.
---
تمام مسیر برگشت، ذهنم درگیر نتیجهی آزمون بود.
نیلا؛ یعنی خوشش میاد؟ اگه نیاد چی؟ نه بابا، غذا که خوب شده بود... فقط امیدوارم خیلی سختگیر نباشه!
وقتی رسیدم خونه، نگین و مامان پری منتظرم بودن.
نگین: خب؟ چی شد؟ استخدام شدی؟
نیلا: هنوز که نه! غذا رو پختم، ولی باید آقای مدیر امتحانش کنه.
مامان پری: انشاءالله که قبول میشی عزیزم.
نیلا: امیدوارم. واقعاً به این کار احتیاج دارم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود.
نیلا: الو؟
ناهید: سلام خانم زارع، ناهید حاتمی هستم.
نیلا: سلام، بفرمایین.
ناهید: آقای آذرنوش غذاتون رو امتحان کردن و از نتیجه راضی بودن. میخوان برای یک هفته بهصورت آزمایشی کارتون رو شروع کنین.
از خوشحالی لبخند زدم.
نیلا: واقعاً؟ خیلی ممنونم! حتماً.
ناهید: ساعت کاریتون از دوازده ظهر تا هفت عصره. یعنی باید ساعت دوازده اینجا باشین و ساعت هفت هم برگردین خونه. غذا رو آماده میکنین و روی میز میچینین؛ خود آقای آذرنوش بعد از برگشتن از شرکت غذا رو گرم میکنن و میل میکنن.
نیلا: متوجه شدم. پس من تا ساعت هفت کارم تمومه؟
ناهید: بله، فقط قبل از رفتن آشپزخونه رو مرتب و تمیز تحویل بدین.
نیلا: حتماً.
ناهید: این هفته آزمایشی هست و در پایانش دربارهی ادامهی همکاری تصمیم میگیرن. دستمزد این هفته هم پرداخت میشه.
نیلا: خیلی ممنونم ازتون.
تماس که قطع شد، نگین با هیجان پرید وسط حرفم.
نگین: چی گفت؟!
نیلا: قبول شدم! یه هفته آزمایشی!
مامان پری: الهی شکر، مبارکت باشه دخترم.
لبخند زدم و گوشی رو کنار گذاشتم. بالاخره یه قدم به چیزی که میخواستم نزدیکتر شده بودم.
فقط نمیدونستم صاحب اون خونه، از فردا قراره چهقدر با قانونهاش کلافهم کنه...
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتهشتم
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟴 چند دقیقه بعد، ناهید با یه برگه برگشت. ناهید: این منوییه که برای امر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟵
ظهر روز بعد، نیلا؛
ساعت نزدیک دوازده بود که جلوی خونهی آقای آذرنوش رسیدم. زنگ رو زدم و ناهید در رو باز کرد.
ناهید: خوش اومدین خانم زارع. از امروز ساعت کاریتون شروع میشه.
نیلا: ممنون. امیدوارم همهچی خوب پیش بره.
ناهید: قبل از اینکه شروع کنین، این کارت ورود شماست.
یه کارت کوچیک از کیفش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
ناهید: از فردا برای ورود به خونه از این کارت استفاده میکنین. کافیه جلوی دستگاه کنار در بگیرینش تا در براتون باز بشه. سیستم ورود اینجا هوشمنده و نیازی به زنگ زدن نیست.
نیلا: خیلی خوبه، ممنون.
از اونجایی که نزدیک بود چشمام اندازه گوجه بشه، سریع خودمو جمعوجور کردم و تونستم فقط همینو بگم.
ناهید: یه نکتهی دیگه هم هست. منوی غذایی هر روز روی میز آشپزخونه قرار میگیره. طبق همون منو غذا رو آماده میکنین و تا ساعت هفت روی میز میچینین. آقای آذرنوش بعد از برگشتن از شرکت خودشون غذا رو گرم میکنن و میل میکنن.
نیلا: متوجه شدم.
ناهید: امروز من اینجام تا با محیط کار آشنا بشین، ولی از فردا دیگه لازم نیست منتظر من بمونین. منو و هر چیزی که لازم دارین از قبل براتون آماده میشه.
نیلا: پس از فردا خودم میام و کارم رو شروع میکنم؟
ناهید: بله، دقیقاً.
بعد از توضیحاتش، منو رو روی میز گذاشت.
ناهید: این منوی امروزتونه. مثل دیروز، هر چیزی لازم داشتین از مواد موجود استفاده کنین.
نیلا: چشم.
ناهید رفت و من وارد آشپزخونه شدم. منو رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. بعد مواد لازم رو از یخچال و کابینتها بیرون آوردم.
همینطور که مشغول آماده کردن مواد بودم، چشمم به ادویههایی افتاد که یه گوشهی کابینت چیده شده بودن.
نیلا؛ اینا چرا اینقدر دور از اجاقن؟ آدم باید برای هر بار ادویه ریختن نصف آشپزخونه رو بگرده!
چند لحظه بهشون نگاه کردم، بعد یکییکی برداشتم و نزدیک اجاق چیدم.
نیلا؛ خب، اینجوری خیلی راحتتره.
بعد رفتم سراغ یخچال. مواد غذایی هر کدوم یه گوشه بودن و برای پیدا کردن چیزی که میخواستم، مجبور شدم چند بار جابهجاشون کنم.
نیلا؛ نه دیگه! اینطوری که نمیشه. یه نظم درستوحسابی لازم داره.
مشغول مرتب کردن یخچال شدم و وقتی کارم تموم شد، با رضایت بهش نگاه کردم.
نیلا؛ حالا شد!
بعد از اون، با خیال راحت برگشتم سراغ غذاها. تا ساعت هفت همهچیز آماده بود. غذاها رو روی میز چیدم، آشپزخونه رو تمیز کردم و وسایل رو سر جاشون گذاشتم؛ البته سر جای جدیدشون!
قبل از رفتن، نگاهی به آشپزخونه انداختم.
نیلا؛ چه مرتب شد! کاش صاحبخونه هم همین نظر رو داشته باشه.
کارت رو از کیفم بیرون آوردم و از خونه خارج شدم.
---
چند ساعت بعد، حامی از شرکت برگشت. وقتی وارد آشپزخونه شد، همون اول چشمش به ادویههایی افتاد که کنار اجاق چیده شده بودن.
حامی: اینا چرا اینجان؟
نگاهش رو به اطراف چرخوند و بعد در یخچال رو باز کرد. با دیدن مواد غذایی که جابهجا شده بودن، اخماش بیشتر توی هم رفت.
حامی: حتی یخچال رو هم زیرورو کرده!
چند لحظه به آشپزخونه نگاه کرد و بعد چشمش به تختهی وایتبرد کنار کابینتها افتاد. ماژیک رو برداشت و روی تخته نوشت:
«سرکار خانم آشپز، از فردا ادویهها باید سر جای خودشون باشن. لطفاً دیگه چیزی رو جابهجا نکنین.»
بعد ماژیک رو سر جاش گذاشت و از آشپزخونه بیرون رفت.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارتنهم
نقش اصلی.🌀
حامیِ آذرنوش؛🌀
سن؛ 30🌀
مجرد.
شغل؛ مدیرِ هلدینگ.🌀
پسرِ سمیرا احتشام، برادرِ گیتی و حسام.🌀
#شخصیت
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟵 ظهر روز بعد، نیلا؛ ساعت نزدیک دوازده بود که جلوی خونهی آقای آذرنوش
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬
نیلا؛
کارت رو از کیفم درآوردم و جلوی دستگاه گرفتم. صدای کوتاهی اومد و در باز شد.
با ذوق وارد شدم، اما همون چند قدم اول کافی بود تا دوباره نگاهم دور خونه بچرخه. سقف بلند، کف براق، نورهایی که از پنجرههای بزرگ میریختن توی سالن و مبلمونی که انگار کسی جرئت نداشت روش بشینه!
یه لحظه یاد خونهی خودمون افتادم؛ کوچیکتر و سادهتر، با وسایلی که هر کدومشون یه خاطره داشتن.
نیلا: عجب… چه باکلاس!
بعد سریع کیفم رو محکمتر گرفتم و زیر لب گفتم:
نیلا: جمعش کن نیلا، اومدی کار کنی، نه خونهگردی!
رفتم سمت آشپزخونه. منوی امروز روی میز بود و کنار تختهی وایتبرد، نوشتهی دیشب هنوز دیده میشد:
«سرکار خانم آشپز، از فردا ادویهها باید سر جای خودشون باشن. لطفاً دیگه چیزی رو جابهجا نکنین.»
نگاهم رفت سمت قفسهی ادویهها. ماژیک رو برداشتم و زیر نوشتهاش نوشتم:
«من آشپزم و اینطوری راحتترم. غذاتون هم خوشمزهتر میشه.»
ماژیک رو گذاشتم سر جاش و مشغول آماده کردن غذا شدم. چند بار دستم رفت سمت ادویهها، اما هر بار نگاهم به نوشتهی حامی افتاد.
نیلا: یعنی چی؟ مگه میشه به من دستور بده؟ اصلاً دلم میخواد همینجا بذارمشون!
با این حال، فعلاً دست نگه داشتم و کارم رو ادامه دادم. تا ساعت هفت غذا آماده شد. آشپزخونه رو تمیز کردم، وسایل رو سر جاشون گذاشتم و از خونه بیرون زدم.
---
حامی؛
وقتی به خانه برگشتم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. غذا روی میز بود و همهچیز مرتب به نظر میرسید.
چشمم به وایتبرد افتاد. نوشتهی تازه رو خواندم و چند لحظه مکث کردم.
این آشپزه چرا انقد لجبازه فکر کنم باید به ناهید خانم بگم یک آشپز دیگه پیدا کنه.
مثل اینکه این آشپزه هم مثل قبلیا نهایتا یک هفته میمونه!
ماژیک رو برداشتم و زیرش نوشتم:
«همونطور که گفتم، چیزی رو جابهجا نکنین.»
---
نیلا؛
روز بعد، به محض ورود، رفتم سمت آشپزخونه تا منوی امروز رو بردارم. چشمم به وایتبرد افتاد و نوشتهی تازه رو خوندم.
نیلا: باشه، باشه… لازم نیست دوباره بگین.
ماژیک رو برداشتم و زیر نوشتهاش اضافه کردم:
«پیامتون دریافت شد، جناب مدیر.»
بعد منو رو برداشتم و مشغول کار شدم. اینبار حتی برای برداشتن ادویهها هم حواسم بود چیزی رو از جاش تکون ندم.
اما درست قبل از رفتن، دوباره برگشتم سمت وایتبرد. ماژیک رو برداشتم و با خط ریز نوشتم:
«فقط امیدوارم غذا هم به اندازهی وسایل، قوانین رو رعایت کنه.»
ماژیک رو گذاشتم سر جاش و با خیال راحت از خونه بیرون رفتم.
---
وقتی به خونه رسیدم، نگین روی مبل ولو شده بود و مامانپری داشت لباسهای تاشده رو مرتب میکرد.
نگین: بالاخره اومدی! گرسنهم شده.
نیلا: سلام به تو هم. مگه خودت دست و پا نداری؟
نگین: دارم، ولی غذا درست کردن تخصص توئه.
مامانپری: بذار اول خستگیش در بره، بعد ازش غذا بخواه.
کیفم رو کنار مبل گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم.
نیلا: امروز که غذا درست کردم، فردا هم میتونم یه چیزی براتون بیارم.
نگین: پس از فردا منم هر روز منتظر غذای مخصوصم!
نیلا: تو فعلاً منتظر باش ببینم فردا خودم چی میخورم!
نگین خندید و مامانپری هم سرش رو با لبخند تکون داد. خستگی روزم کمکم از تنم بیرون رفت.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۰
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬 نیلا؛ کارت رو از کیفم درآوردم و جلوی دستگاه گرفتم. صدای کوتاهی اومد
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭
حامی؛
صبح زود وارد شرکت شدم. چند نفر از کارمندها توی راهرو سلام کردن و من هم با تکون دادن سر جواب دادم.
هنوز پشت میزم ننشسته بودم که ناهید خانم با چندتا پرونده وارد شد.
حامی: صبح بخیر. برنامهی امروز رو بذارین روی میز.
ناهید: صبح بخیر. برنامه آمادهست. فقط دربارهی آشپز جدید—
حامی: همون آشپز قبلی رو میگین؟
ناهید: بله. مشکلی پیش اومده؟
نگاهم رو از پروندهها گرفتم و بهش نگاه کردم.
حامی: آشپزخونه رو طبق سلیقهی خودش مرتب میکنه. چند بار هم بهش گفتم وسایل رو جابهجا نکنه.
ناهید: شاید فقط میخواسته کارش راحتتر باشه.
حامی: من ازش نخواستم چیزی رو تغییر بده.
ناهید چیزی نگفت. پروندهها رو روی میز گذاشت و خواست بیرون بره که صداش زدم.
حامی: فعلاً نیازی نیست آشپز جدید پیدا کنین. بهش تذکر میدم.
ناهید: چشم.
وقتی از اتاق بیرون رفت، دوباره نگاهم به پروندهها افتاد. چند دقیقه بعد، یکی از مدیرهای بخش وارد شد و جلسهی صبح شروع شد.
---
نیلا؛
هنوز داشتم ظرفها رو جمع میکردم که گوشیم زنگ خورد. اسم نهال روی صفحه افتاده بود.
نیلا: سلام، خانم آشپز!
نهال: سلام به خودت! چه خبر از کار جدید؟
نیلا: فعلاً که دارم با یه وایتبرد سر و کله میزنم.
نهال: وایتبرد؟!
نیلا: صاحبخونهمون… یعنی صاحبخونهی محل کارم، هرچی میشه روی وایتبرد دستور مینویسه.
نهال: خب تو هم جوابشو بده!
نیلا: دادم. فکر کنم خوشش نیومده.
نهال: چه آدمی! حالا خودت از کار راضیای؟
یه لحظه به آشپزخونه نگاه کردم. با اینکه صاحبش زیادی سختگیر بود، کارم رو دوست داشتم. درآمدش هم کمک میکرد خرج خونه و دانشگاه نگین رو راحتتر بدیم.
نیلا: آره، کارش خوبه. فقط باید یکم به اخلاقش عادت کنم.
نهال: پس فعلاً تحملش کن. راستی، این هفته یه روز بیا همدیگه رو ببینیم. دلم برات تنگ شده.
نیلا: باشه، هماهنگ میکنیم.
تماس که تموم شد، گوشیم رو کنار گذاشتم و به کارم برگشتم. هنوز نمیدونستم اون طرف، حامی هم تصمیم گرفته بود فعلاً من رو نگه داره؛ البته نه از روی رضایت کامل.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۱
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭 حامی؛ صبح زود وارد شرکت شدم. چند نفر از کارمندها توی راهرو سلام کرد
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟮
نیلا؛
وقتی از خونهی حامی بیرون اومدم، مستقیم راه افتادم سمت ایستگاه. امروز قرار بود بعد از کار نهال رو ببینم؛ بالاخره چند روز بود فقط تلفنی حرف زده بودیم.
هنوز به ایستگاه نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد.
نهال: کجایی پس؟ من رسیدم!
نیلا: تو که همیشه زودتر از قرار میرسی!
نهال: خب، دلم تنگ شده بود. زود بیا دیگه.
چند دقیقه بعد، همدیگه رو جلوی کافه دیدیم. نهال تا من رو دید، دست تکون داد.
نهال: خانم آشپز! بالاخره از اون خونهی لاکچری اومدی بیرون؟
نیلا: آره، قبل از اینکه جناب رو مخ یه دستور تازه روی وایتبرد بنویسه، زدم بیرون.
نهال خندید.
نهال: جناب رو مخ؟!
نیلا: خب، هر روز یه قانون جدید داره دیگه!
با هم وارد کافه شدیم و نشستیم.
نهال: جدی، با کار جدیدت چطوری؟ اذیتت نمیکنه؟
نیلا: نه، کارش خوبه. فقط جناب رو مخ زیادی به نظم حساسه.
نهال: خب تو هم یه کم رعایت کن.
نیلا: من رعایت میکنم! فقط بعضی وقتا وسایل رو یه جوری میذارن که آدم برای برداشتنشون باید دستش رو از سه جا رد کنه.
نهال: پس مشکل از آشپزخونهست، نه تو!
نیلا: دقیقاً. بالاخره یکی حرف منو فهمید.
بعد از کمی حرف زدن، از هم خداحافظی کردیم. قرار شد آخر هفته دوباره همدیگه رو ببینیم.
---
حامی؛
جلسهی بعدازظهر طول کشید و وقتی به اتاقم برگشتم، ناهید خانم منتظرم بود.
ناهید: برنامهی فردا رو آماده کردم. راستی، دربارهی آشپز—
حامی: فعلاً همون بمونه.
ناهید: پس مشکلی نیست؟
حامی: گفتم فعلاً.
ناهید سر تکون داد و از اتاق بیرون رفت. پروندهی روی میز رو باز کردم، اما چند لحظه بعد نگاهم رفت سمت ساعت.
باید زودتر میرفتم. امروز هم مثل همیشه، غذا بعد از برگشتنم روی میز منتظرم بود.
---
نیلا؛
وقتی به خونه رسیدم، نگین داشت با مامانپری دربارهی کلاسهاش حرف میزد.
نگین: نیلا، فردا میتونی منو برسونی دانشگاه؟
نیلا: فردا باید زودتر برم سر کار. خودت میتونی بری؟
نگین: آره، میتونم. فقط گفتم شاید بتونی.
مامانپری: نگران نباش، عزیزم. خودش از پسش برمیاد.
لبخند زدم و کیفم رو کنار گذاشتم. خونهی خودمون شاید به اندازهی اون خونهی بزرگ و شیک نبود، اما همین شلوغی و صدای نگین، خستگی رو از تنم درمیآورد.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۲
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟮 نیلا؛ وقتی از خونهی حامی بیرون اومدم، مستقیم راه افتادم سمت ایستگا
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯
نیلا؛
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چند لحظه به سقف خیره موندم و بعد با دیدن ساعت، سریع از جام بلند شدم.
نیلا: وای نه! باز دیرم شد!
با عجله آماده شدم و بعد از خوردن صبحونهای که مامانپری برام گذاشته بود، از خونه زدم بیرون.
وقتی به خونهی حامی رسیدم، کارت رو جلوی دستگاه گرفتم و وارد شدم. طبق معمول، اول رفتم سراغ آشپزخونه.
منوی امروز روی میز بود. کیفم رو کنار گذاشتم و شروع کردم به آماده کردن وسایل.
هنوز مشغول خرد کردن سبزیجات بودم که گوشیم زنگ خورد. اسم نگین روی صفحه افتاده بود.
نیلا: جانم؟
نگین: نیلا، امروز میتونی پول کلاس رو برام واریز کنی؟
نیلا: آره، عزیزم. تا ظهر برات میفرستم.
نگین: مرسی! راستی، مامانپری گفت امشب زودتر بیا خونه.
نیلا: باشه، حتماً. فعلاً خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و دوباره مشغول کار شدم. امروز باید حواسم به زمان میبود؛ هم کار داشتم، هم قول داده بودم زودتر برگردم.
---
حامی؛
از اتاق جلسه بیرون اومدم و به سمت دفترم رفتم. شروین کنار در منتظرم بود.
شروین: بالاخره جلسه تموم شد؟ فکر کردم قراره تا شب اونجا بمونیم!
حامی: زیاد حرف میزنی.
شروین: خب یکی باید جای تو هم حرف بزنه دیگه!
بدون اینکه جوابش رو بدم، وارد اتاق شدم. شروین هم پشت سرم اومد و روی مبل نشست.
شروین: راستی، اون موضوع قرارداد رو بررسی کردی؟
حامی: روی میزه. بخونش.
شروین پرونده رو برداشت و مشغول خوندن شد. چند دقیقه بعد، سرش رو بلند کرد.
شروین: این بندش یه ایراد داره.
حامی: نشون بده.
پرونده رو جلو کشید و با هم مشغول بررسی شدیم. کارهای شرکت به اندازهی کافی وقت میگرفتن و اصلاً حوصلهی اشتباه توی قراردادهای مهم رو نداشتم.
---
نیلا؛
غذا رو آماده کردم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه، نگاهی به ساعت انداختم. هنوز چند دقیقه تا هفت مونده بود.
همهچیز رو بررسی کردم و وقتی مطمئن شدم کاری باقی نمونده، کیفم رو برداشتم.
قبل از رفتن، چشمم به وایتبرد افتاد. خبری از نوشتهی جدید نبود.
نیلا: عجب… امروز جناب رو مخ سکوت کرده!
لبخند کوچیکی زدم و از خونه بیرون رفتم.
---
حامی؛
وقتی شب به خانه برگشتم، طبق معمول به آشپزخونه رفتم. غذا آماده بود و همهچیز مرتب سر جای خودش قرار داشت.
نگاهم به وایتبرد افتاد. نوشتهی قبلی هنوز همونجا بود.
چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد ماژیک رو برداشتم.
«امروز کارتون قابل قبول بود.»
البته، واقعا غذاهاش خوشمزه بود و نمیشد از غذاش ایراد بگیرم خوشم اومده از دستپختش ولی خیلی لجبازه!
نوشته رو که تموم کردم، ماژیک رو سر جاش گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۳
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯 نیلا؛ صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چند لحظه به سقف خیره
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰
نیلا؛
صبح طبق معمول وارد خونه شدم و مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. کیفم رو روی صندلی گذاشتم و قبل از اینکه سراغ منو برم، چشمم به وایتبرد افتاد.
نوشتهی تازهای زیر نوشتههای قبلی اضافه شده بود:
«امروز کارتون قابل قبول بود.»
چند لحظه به جمله خیره شدم و بعد لبخند زدم.
نیلا: بهبه! بالاخره جناب رو مخ یه تعریف هم بلده بکنه!
ماژیک رو برداشتم و زیرش نوشتم:
«ممنون از لطف بینظیرتون!»
بعد نگاهی به منوی امروز انداختم و مشغول کار شدم. امروز قرار بود خوراک گوشت و سبزیجات درست کنم. مواد رو آماده کردم و با حوصله مشغول پخت شدم.
وسط کار، دوباره نگاهم به وایتبرد افتاد.
نیلا: البته هنوز سر ادویهها باهاتون مشکل دارم!
خودم از حرفی که زدم خندهم گرفت و دوباره حواسم رو به غذا دادم.
---
نگین؛
از دانشگاه که برگشتم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. نیلا هنوز سر کار بود و مامانپری داشت چای دم میکرد.
نگین: مامانپری، نیلا کی میاد؟
مامانپری: تا یک ساعت دیگه باید برسه.
نگین: پس تا اون موقع گرسنگی بکشم؟
مامانپری: مگه صبحونه نخوردی؟
نگین: چرا، ولی الان دیگه حسابش جداست!
مامانپری با خنده سرش رو تکون داد.
---
نیلا؛
غذا رو آماده کردم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه، ساعت رو نگاه کردم. هفت شده بود.
کیفم رو برداشتم و قبل از خروج، یه بار دیگه به وایتبرد نگاه کردم. نوشتههامون کنار هم ردیف شده بودن و ناخودآگاه لبخند زدم.
نیلا: فکر کنم این تخته از خود صاحبخونهش اجتماعیتره!
در رو بستم و راه افتادم.
وقتی رسیدم خونه، نگین با دیدنم از روی مبل بلند شد.
نگین: بالاخره اومدی! داشتم از گرسنگی میمردم!
نیلا: سلام به روی ماهت! فقط پنج دقیقه دیر کردم.
نگین: پنج دقیقه؟ من از یک ساعت پیش منتظرم!
نیلا: خب حالا چی میخوای بخوری؟
نگین: هرچی تو درست کنی.
مامانپری: اول بذار یه نفس بکشه، بعد باز شروع کن به سفارش دادن.
لبخند زدم و کنار مامانپری نشستم.
نیلا: امروز یه اتفاق جالب افتاده.
نگین: چی؟
نیلا: جناب رو مخ بالاخره از غذام تعریف کرده!
نگین: جناب رو مخ دیگه کیه؟!
نیلا: صاحبکارم دیگه!
مامانپری: پس معلومه از دستپختت راضی بوده. خدا رو شکر، امیدوارم کارت رو دوست داشته باشه و بمونی.
سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم.
نیلا: منم امیدوارم. فعلاً که همهچی خوب پیش میره.
اما هنوز نمیدونستم این رضایت ساده، شروع اتفاقات تازهایه که قراره توی اون خونه برام رقم بخوره.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۴