eitaa logo
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
577 دنبال‌کننده
174 عکس
31 ویدیو
15 فایل
༺ ✦ ˚₊· ♡ ·₊˚ ✦ ༻ "بِه‌نــامِ‌آن‌کِه‌پَنــاهِ‌دِل‌هــا‌را‌آفـــرید" 「رِمــانِ‌پَنــاهِ‌آخَــر」 ”گــاه،‌پَنــاه‌از‌جِنــسِ‌تَضــاد‌اســت...“ بِ‌قلـــم؛مَلِکا کدِ‌ رمان؛📝𝟭𝟯𝟳 "عضو جمعیت نویسندگان📖" ✦من؛ @Maleka1001
مشاهده در ایتا
دانلود
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟬𝟵 ظهر روز بعد، نیلا؛ ساعت نزدیک دوازده بود که جلوی خونه‌ی آقای آذرنوش
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬 نیلا؛ کارت رو از کیفم درآوردم و جلوی دستگاه گرفتم. صدای کوتاهی اومد و در باز شد. با ذوق وارد شدم، اما همون چند قدم اول کافی بود تا دوباره نگاهم دور خونه بچرخه. سقف بلند، کف براق، نورهایی که از پنجره‌های بزرگ می‌ریختن توی سالن و مبلمونی که انگار کسی جرئت نداشت روش بشینه! یه لحظه یاد خونه‌ی خودمون افتادم؛ کوچیک‌تر و ساده‌تر، با وسایلی که هر کدومشون یه خاطره داشتن. نیلا: عجب… چه باکلاس! بعد سریع کیفم رو محکم‌تر گرفتم و زیر لب گفتم: نیلا: جمعش کن نیلا، اومدی کار کنی، نه خونه‌گردی! رفتم سمت آشپزخونه. منوی امروز روی میز بود و کنار تخته‌ی وایت‌برد، نوشته‌ی دیشب هنوز دیده می‌شد: «سرکار خانم آشپز، از فردا ادویه‌ها باید سر جای خودشون باشن. لطفاً دیگه چیزی رو جابه‌جا نکنین.» نگاهم رفت سمت قفسه‌ی ادویه‌ها. ماژیک رو برداشتم و زیر نوشته‌اش نوشتم: «من آشپزم و این‌طوری راحت‌ترم. غذاتون هم خوشمزه‌تر می‌شه.» ماژیک رو گذاشتم سر جاش و مشغول آماده کردن غذا شدم. چند بار دستم رفت سمت ادویه‌ها، اما هر بار نگاهم به نوشته‌ی حامی افتاد. نیلا: یعنی چی؟ مگه می‌شه به من دستور بده؟ اصلاً دلم می‌خواد همین‌جا بذارمشون! با این حال، فعلاً دست نگه داشتم و کارم رو ادامه دادم. تا ساعت هفت غذا آماده شد. آشپزخونه رو تمیز کردم، وسایل رو سر جاشون گذاشتم و از خونه بیرون زدم. --- حامی؛ وقتی به خانه برگشتم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. غذا روی میز بود و همه‌چیز مرتب به نظر می‌رسید. چشمم به وایت‌برد افتاد. نوشته‌ی تازه رو خواندم و چند لحظه مکث کردم. این آشپزه چرا انقد لجبازه فکر کنم باید به ناهید خانم بگم یک آشپز دیگه پیدا کنه. مثل اینکه این آشپزه هم مثل قبلیا نهایتا یک هفته میمونه! ماژیک رو برداشتم و زیرش نوشتم: «همون‌طور که گفتم، چیزی رو جابه‌جا نکنین.» --- نیلا؛ روز بعد، به محض ورود، رفتم سمت آشپزخونه تا منوی امروز رو بردارم. چشمم به وایت‌برد افتاد و نوشته‌ی تازه رو خوندم. نیلا: باشه، باشه… لازم نیست دوباره بگین. ماژیک رو برداشتم و زیر نوشته‌اش اضافه کردم: «پیامتون دریافت شد، جناب مدیر.» بعد منو رو برداشتم و مشغول کار شدم. این‌بار حتی برای برداشتن ادویه‌ها هم حواسم بود چیزی رو از جاش تکون ندم. اما درست قبل از رفتن، دوباره برگشتم سمت وایت‌برد. ماژیک رو برداشتم و با خط ریز نوشتم: «فقط امیدوارم غذا هم به اندازه‌ی وسایل، قوانین رو رعایت کنه.» ماژیک رو گذاشتم سر جاش و با خیال راحت از خونه بیرون رفتم. --- وقتی به خونه رسیدم، نگین روی مبل ولو شده بود و مامان‌پری داشت لباس‌های تا‌شده رو مرتب می‌کرد. نگین: بالاخره اومدی! گرسنه‌م شده. نیلا: سلام به تو هم. مگه خودت دست و پا نداری؟ نگین: دارم، ولی غذا درست کردن تخصص توئه. مامان‌پری: بذار اول خستگیش در بره، بعد ازش غذا بخواه. کیفم رو کنار مبل گذاشتم و به سمت آشپزخونه رفتم. نیلا: امروز که غذا درست کردم، فردا هم می‌تونم یه چیزی براتون بیارم. نگین: پس از فردا منم هر روز منتظر غذای مخصوصم! نیلا: تو فعلاً منتظر باش ببینم فردا خودم چی می‌خورم! نگین خندید و مامان‌پری هم سرش رو با لبخند تکون داد. خستگی روزم کم‌کم از تنم بیرون رفت. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬 نیلا؛ کارت رو از کیفم درآوردم و جلوی دستگاه گرفتم. صدای کوتاهی اومد
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭 حامی؛ صبح زود وارد شرکت شدم. چند نفر از کارمندها توی راهرو سلام کردن و من هم با تکون دادن سر جواب دادم. هنوز پشت میزم ننشسته بودم که ناهید خانم با چندتا پرونده وارد شد. حامی: صبح بخیر. برنامه‌ی امروز رو بذارین روی میز. ناهید: صبح بخیر. برنامه آماده‌ست. فقط درباره‌ی آشپز جدید— حامی: همون آشپز قبلی رو می‌گین؟ ناهید: بله. مشکلی پیش اومده؟ نگاهم رو از پرونده‌ها گرفتم و بهش نگاه کردم. حامی: آشپزخونه رو طبق سلیقه‌ی خودش مرتب می‌کنه. چند بار هم بهش گفتم وسایل رو جابه‌جا نکنه. ناهید: شاید فقط می‌خواسته کارش راحت‌تر باشه. حامی: من ازش نخواستم چیزی رو تغییر بده. ناهید چیزی نگفت. پرونده‌ها رو روی میز گذاشت و خواست بیرون بره که صداش زدم. حامی: فعلاً نیازی نیست آشپز جدید پیدا کنین. بهش تذکر می‌دم. ناهید: چشم. وقتی از اتاق بیرون رفت، دوباره نگاهم به پرونده‌ها افتاد. چند دقیقه بعد، یکی از مدیرهای بخش وارد شد و جلسه‌ی صبح شروع شد. --- نیلا؛ هنوز داشتم ظرف‌ها رو جمع می‌کردم که گوشیم زنگ خورد. اسم نهال روی صفحه افتاده بود. نیلا: سلام، خانم آشپز! نهال: سلام به خودت! چه خبر از کار جدید؟ نیلا: فعلاً که دارم با یه وایت‌برد سر و کله می‌زنم. نهال: وایت‌برد؟! نیلا: صاحبخونه‌مون… یعنی صاحبخونه‌ی محل کارم، هرچی می‌شه روی وایت‌برد دستور می‌نویسه. نهال: خب تو هم جوابشو بده! نیلا: دادم. فکر کنم خوشش نیومده. نهال: چه آدمی! حالا خودت از کار راضی‌ای؟ یه لحظه به آشپزخونه نگاه کردم. با اینکه صاحبش زیادی سخت‌گیر بود، کارم رو دوست داشتم. درآمدش هم کمک می‌کرد خرج خونه و دانشگاه نگین رو راحت‌تر بدیم. نیلا: آره، کارش خوبه. فقط باید یکم به اخلاقش عادت کنم. نهال: پس فعلاً تحملش کن. راستی، این هفته یه روز بیا همدیگه رو ببینیم. دلم برات تنگ شده. نیلا: باشه، هماهنگ می‌کنیم. تماس که تموم شد، گوشیم رو کنار گذاشتم و به کارم برگشتم. هنوز نمی‌دونستم اون طرف، حامی هم تصمیم گرفته بود فعلاً من رو نگه داره؛ البته نه از روی رضایت کامل. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟭 حامی؛ صبح زود وارد شرکت شدم. چند نفر از کارمندها توی راهرو سلام کرد
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟮 نیلا؛ وقتی از خونه‌ی حامی بیرون اومدم، مستقیم راه افتادم سمت ایستگاه. امروز قرار بود بعد از کار نهال رو ببینم؛ بالاخره چند روز بود فقط تلفنی حرف زده بودیم. هنوز به ایستگاه نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد. نهال: کجایی پس؟ من رسیدم! نیلا: تو که همیشه زودتر از قرار می‌رسی! نهال: خب، دلم تنگ شده بود. زود بیا دیگه. چند دقیقه بعد، همدیگه رو جلوی کافه دیدیم. نهال تا من رو دید، دست تکون داد. نهال: خانم آشپز! بالاخره از اون خونه‌ی لاکچری اومدی بیرون؟ نیلا: آره، قبل از اینکه جناب رو مخ یه دستور تازه روی وایت‌برد بنویسه، زدم بیرون. نهال خندید. نهال: جناب رو مخ؟! نیلا: خب، هر روز یه قانون جدید داره دیگه! با هم وارد کافه شدیم و نشستیم. نهال: جدی، با کار جدیدت چطوری؟ اذیتت نمی‌کنه؟ نیلا: نه، کارش خوبه. فقط جناب رو مخ زیادی به نظم حساسه. نهال: خب تو هم یه کم رعایت کن. نیلا: من رعایت می‌کنم! فقط بعضی وقتا وسایل رو یه جوری می‌ذارن که آدم برای برداشتنشون باید دستش رو از سه جا رد کنه. نهال: پس مشکل از آشپزخونه‌ست، نه تو! نیلا: دقیقاً. بالاخره یکی حرف منو فهمید. بعد از کمی حرف زدن، از هم خداحافظی کردیم. قرار شد آخر هفته دوباره همدیگه رو ببینیم. --- حامی؛ جلسه‌ی بعدازظهر طول کشید و وقتی به اتاقم برگشتم، ناهید خانم منتظرم بود. ناهید: برنامه‌ی فردا رو آماده کردم. راستی، درباره‌ی آشپز— حامی: فعلاً همون بمونه. ناهید: پس مشکلی نیست؟ حامی: گفتم فعلاً. ناهید سر تکون داد و از اتاق بیرون رفت. پرونده‌ی روی میز رو باز کردم، اما چند لحظه بعد نگاهم رفت سمت ساعت. باید زودتر می‌رفتم. امروز هم مثل همیشه، غذا بعد از برگشتنم روی میز منتظرم بود. --- نیلا؛ وقتی به خونه رسیدم، نگین داشت با مامان‌پری درباره‌ی کلاس‌هاش حرف می‌زد. نگین: نیلا، فردا می‌تونی منو برسونی دانشگاه؟ نیلا: فردا باید زودتر برم سر کار. خودت می‌تونی بری؟ نگین: آره، می‌تونم. فقط گفتم شاید بتونی. مامان‌پری: نگران نباش، عزیزم. خودش از پسش برمیاد. لبخند زدم و کیفم رو کنار گذاشتم. خونه‌ی خودمون شاید به اندازه‌ی اون خونه‌ی بزرگ و شیک نبود، اما همین شلوغی و صدای نگین، خستگی رو از تنم درمی‌آورد. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟮 نیلا؛ وقتی از خونه‌ی حامی بیرون اومدم، مستقیم راه افتادم سمت ایستگا
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯 نیلا؛ صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چند لحظه به سقف خیره موندم و بعد با دیدن ساعت، سریع از جام بلند شدم. نیلا: وای نه! باز دیرم شد! با عجله آماده شدم و بعد از خوردن صبحونه‌ای که مامان‌پری برام گذاشته بود، از خونه زدم بیرون. وقتی به خونه‌ی حامی رسیدم، کارت رو جلوی دستگاه گرفتم و وارد شدم. طبق معمول، اول رفتم سراغ آشپزخونه. منوی امروز روی میز بود. کیفم رو کنار گذاشتم و شروع کردم به آماده کردن وسایل. هنوز مشغول خرد کردن سبزیجات بودم که گوشیم زنگ خورد. اسم نگین روی صفحه افتاده بود. نیلا: جانم؟ نگین: نیلا، امروز می‌تونی پول کلاس رو برام واریز کنی؟ نیلا: آره، عزیزم. تا ظهر برات می‌فرستم. نگین: مرسی! راستی، مامان‌پری گفت امشب زودتر بیا خونه. نیلا: باشه، حتماً. فعلاً خداحافظ. تماس رو قطع کردم و دوباره مشغول کار شدم. امروز باید حواسم به زمان می‌بود؛ هم کار داشتم، هم قول داده بودم زودتر برگردم. --- حامی؛ از اتاق جلسه بیرون اومدم و به سمت دفترم رفتم. شروین کنار در منتظرم بود. شروین: بالاخره جلسه تموم شد؟ فکر کردم قراره تا شب اونجا بمونیم! حامی: زیاد حرف می‌زنی. شروین: خب یکی باید جای تو هم حرف بزنه دیگه! بدون اینکه جوابش رو بدم، وارد اتاق شدم. شروین هم پشت سرم اومد و روی مبل نشست. شروین: راستی، اون موضوع قرارداد رو بررسی کردی؟ حامی: روی میزه. بخونش. شروین پرونده رو برداشت و مشغول خوندن شد. چند دقیقه بعد، سرش رو بلند کرد. شروین: این بندش یه ایراد داره. حامی: نشون بده. پرونده رو جلو کشید و با هم مشغول بررسی شدیم. کارهای شرکت به اندازه‌ی کافی وقت می‌گرفتن و اصلاً حوصله‌ی اشتباه توی قراردادهای مهم رو نداشتم. --- نیلا؛ غذا رو آماده کردم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه، نگاهی به ساعت انداختم. هنوز چند دقیقه تا هفت مونده بود. همه‌چیز رو بررسی کردم و وقتی مطمئن شدم کاری باقی نمونده، کیفم رو برداشتم. قبل از رفتن، چشمم به وایت‌برد افتاد. خبری از نوشته‌ی جدید نبود. نیلا: عجب… امروز جناب رو مخ سکوت کرده! لبخند کوچیکی زدم و از خونه بیرون رفتم. --- حامی؛ وقتی شب به خانه برگشتم، طبق معمول به آشپزخونه رفتم. غذا آماده بود و همه‌چیز مرتب سر جای خودش قرار داشت. نگاهم به وایت‌برد افتاد. نوشته‌ی قبلی هنوز همون‌جا بود. چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد ماژیک رو برداشتم. «امروز کارتون قابل قبول بود.» البته، واقعا غذاهاش خوشمزه بود و نمیشد از غذاش ایراد بگیرم خوشم اومده از دستپختش ولی خیلی لجبازه! نوشته رو که تموم کردم، ماژیک رو سر جاش گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯 نیلا؛ صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چند لحظه به سقف خیره
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰 نیلا؛ صبح طبق معمول وارد خونه شدم و مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. کیفم رو روی صندلی گذاشتم و قبل از اینکه سراغ منو برم، چشمم به وایت‌برد افتاد. نوشته‌ی تازه‌ای زیر نوشته‌های قبلی اضافه شده بود: «امروز کارتون قابل قبول بود.» چند لحظه به جمله خیره شدم و بعد لبخند زدم. نیلا: به‌به! بالاخره جناب رو مخ یه تعریف هم بلده بکنه! ماژیک رو برداشتم و زیرش نوشتم: «ممنون از لطف بی‌نظیرتون!» بعد نگاهی به منوی امروز انداختم و مشغول کار شدم. امروز قرار بود خوراک گوشت و سبزیجات درست کنم. مواد رو آماده کردم و با حوصله مشغول پخت شدم. وسط کار، دوباره نگاهم به وایت‌برد افتاد. نیلا: البته هنوز سر ادویه‌ها باهاتون مشکل دارم! خودم از حرفی که زدم خنده‌م گرفت و دوباره حواسم رو به غذا دادم. --- نگین؛ از دانشگاه که برگشتم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. نیلا هنوز سر کار بود و مامان‌پری داشت چای دم می‌کرد. نگین: مامان‌پری، نیلا کی میاد؟ مامان‌پری: تا یک ساعت دیگه باید برسه. نگین: پس تا اون موقع گرسنگی بکشم؟ مامان‌پری: مگه صبحونه نخوردی؟ نگین: چرا، ولی الان دیگه حسابش جداست! مامان‌پری با خنده سرش رو تکون داد. --- نیلا؛ غذا رو آماده کردم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه، ساعت رو نگاه کردم. هفت شده بود. کیفم رو برداشتم و قبل از خروج، یه بار دیگه به وایت‌برد نگاه کردم. نوشته‌هامون کنار هم ردیف شده بودن و ناخودآگاه لبخند زدم. نیلا: فکر کنم این تخته از خود صاحبخونه‌ش اجتماعی‌تره! در رو بستم و راه افتادم. وقتی رسیدم خونه، نگین با دیدنم از روی مبل بلند شد. نگین: بالاخره اومدی! داشتم از گرسنگی می‌مردم! نیلا: سلام به روی ماهت! فقط پنج دقیقه دیر کردم. نگین: پنج دقیقه؟ من از یک ساعت پیش منتظرم! نیلا: خب حالا چی می‌خوای بخوری؟ نگین: هرچی تو درست کنی. مامان‌پری: اول بذار یه نفس بکشه، بعد باز شروع کن به سفارش دادن. لبخند زدم و کنار مامان‌پری نشستم. نیلا: امروز یه اتفاق جالب افتاده. نگین: چی؟ نیلا: جناب رو مخ بالاخره از غذام تعریف کرده! نگین: جناب رو مخ دیگه کیه؟! نیلا: صاحبکارم دیگه! مامان‌پری: پس معلومه از دستپختت راضی بوده. خدا رو شکر، امیدوارم کارت رو دوست داشته باشه و بمونی. سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. نیلا: منم امیدوارم. فعلاً که همه‌چی خوب پیش می‌ره. اما هنوز نمی‌دونستم این رضایت ساده، شروع اتفاقات تازه‌ایه که قراره توی اون خونه برام رقم بخوره. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰 نیلا؛ صبح طبق معمول وارد خونه شدم و مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. کیفم
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱 نیلا؛ با صدای مامان‌پری از اتاق بیرون اومدم. هنوز موهام رو درست نکرده بودم و داشتم دنبال کش موهام می‌گشتم. مامان‌پری: نیلا جان، تلفنت زنگ می‌خوره. نیلا: کجاست؟ مامان‌پری: روی میز گذاشتی عزیزم. گوشیم رو برداشتم و با دیدن اسم نهال جواب دادم. نیلا: بفرما خانم، این بار چه نقشه‌ای داری؟ نهال: سلام به روی ماهت! چرا همیشه فکر می‌کنی من نقشه دارم؟ نیلا: چون معمولاً هم داری! نهال: خیلی خب، امشب وقت داری؟ نیلا: برای چی؟ نهال: می‌خوام بریم یه دوری بزنیم. هم من حوصله‌م سر رفته، هم تو زیادی خودتو درگیر کار کردی. نیلا: امشب باید زودتر برگردم، ولی می‌تونیم یکی دو ساعتی بریم. نهال: عالیه! پس ساعت هشت منتظرتم. نیلا: باشه، فقط این بار دیر نکنی. نهال: من؟! مگه تا حالا دیر کردم؟ نیلا: نه عزیزم، اصلاً! هر دو خندیدیم و تماس رو قطع کردم. --- حامی؛ پشت میز نشسته بودم و مشغول بررسی چندتا از پرونده‌ها بودم که شروین بدون اینکه در بزنه وارد شد. حامی: در زدن رو یادت رفته؟ شروین: سلام به تو هم، چه استقبال گرمی! حامی: چی کار داری؟ شروین: اومدم ببینم هنوز زنده‌ای یا با این پرونده‌ها ازدواج کردی! نگاهم رو از روی برگه‌ها برداشتم و بهش خیره شدم. حامی: اگه کار نداری، بیرون منتظرم باش. شروین: اتفاقاً کار دارم. قرارداد جدید رو آوردن، باید امضاش کنی. پرونده رو روی میز گذاشت و مقابلم نشست. چند دقیقه بعد، مشغول بررسی بندهای قرارداد شدیم. شروین برخلاف من همیشه سعی می‌کرد فضای خشک شرکت رو کمی عوض کنه؛ هرچند که معمولاً موفق نمی‌شد. --- نیلا؛ ساعت هشت، نهال جلوی خونه منتظرم بود. مانتوم رو مرتب کردم و از پله‌ها پایین رفتم. نهال: به‌به! بالاخره تشریف آوردین. نیلا: سلام، خانم پرحرف! نهال: بیا بریم قبل از اینکه نظرم عوض بشه. با هم راه افتادیم و کمی بعد به یه کافه رسیدیم. نشستیم و سفارش دادیم. نهال: راستی، هنوز اون آقای سخت‌گیر چیزی روی وایت‌برد ننوشته؟ نیلا: چرا، اتفاقاً یه بار از غذام تعریف کرد. نهال: جدی؟! نیلا: آره، البته تعریفش در حد همون یه جمله بود. انگار بابت هر کلمه‌ای که می‌گه باید مالیات بده! نهال از خنده سرش رو پایین انداخت. نهال: تو هم دست‌بردار نیستی‌ها! نیلا: من که کاری نمی‌کنم، فقط دارم از حق و حقوق آشپزها دفاع می‌کنم! سفارش‌هامون رو آوردن و بحثمون به موضوعات مختلف کشیده شد. از خاطرات قدیمی گرفته تا کلاس‌هایی که با هم می‌رفتیم. برای چند ساعت، خبری از منوی غذا، ساعت کاری و جناب رو مخ نبود. و راستش، همین چند ساعت استراحت دقیقاً چیزی بود که لازم داشتم. ⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧ ⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆ ⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲‌𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
واییییییییی عالی بود😭 🌀🪼 مرسی عزیزم .🙂💘
سلام زیبآ رمانت بی نظیره تاحالا اینطور رمانی ندیده بودم بینظیره رمانت پرستیدنیه🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐 وهمین ممنون میشم ۱ پارت یا دو پارت رو هر روز بذاری مرسی 🪼🌀 ممنون عزیزم .🎀 چشم قشنگم اگه وقت بکنم حتما .✨️
خب بریم که‌ پارت بدیم .🦋