『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯 نیلا؛ صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. چند لحظه به سقف خیره
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰
نیلا؛
صبح طبق معمول وارد خونه شدم و مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. کیفم رو روی صندلی گذاشتم و قبل از اینکه سراغ منو برم، چشمم به وایتبرد افتاد.
نوشتهی تازهای زیر نوشتههای قبلی اضافه شده بود:
«امروز کارتون قابل قبول بود.»
چند لحظه به جمله خیره شدم و بعد لبخند زدم.
نیلا: بهبه! بالاخره جناب رو مخ یه تعریف هم بلده بکنه!
ماژیک رو برداشتم و زیرش نوشتم:
«ممنون از لطف بینظیرتون!»
بعد نگاهی به منوی امروز انداختم و مشغول کار شدم. امروز قرار بود خوراک گوشت و سبزیجات درست کنم. مواد رو آماده کردم و با حوصله مشغول پخت شدم.
وسط کار، دوباره نگاهم به وایتبرد افتاد.
نیلا: البته هنوز سر ادویهها باهاتون مشکل دارم!
خودم از حرفی که زدم خندهم گرفت و دوباره حواسم رو به غذا دادم.
---
نگین؛
از دانشگاه که برگشتم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. نیلا هنوز سر کار بود و مامانپری داشت چای دم میکرد.
نگین: مامانپری، نیلا کی میاد؟
مامانپری: تا یک ساعت دیگه باید برسه.
نگین: پس تا اون موقع گرسنگی بکشم؟
مامانپری: مگه صبحونه نخوردی؟
نگین: چرا، ولی الان دیگه حسابش جداست!
مامانپری با خنده سرش رو تکون داد.
---
نیلا؛
غذا رو آماده کردم و بعد از مرتب کردن آشپزخونه، ساعت رو نگاه کردم. هفت شده بود.
کیفم رو برداشتم و قبل از خروج، یه بار دیگه به وایتبرد نگاه کردم. نوشتههامون کنار هم ردیف شده بودن و ناخودآگاه لبخند زدم.
نیلا: فکر کنم این تخته از خود صاحبخونهش اجتماعیتره!
در رو بستم و راه افتادم.
وقتی رسیدم خونه، نگین با دیدنم از روی مبل بلند شد.
نگین: بالاخره اومدی! داشتم از گرسنگی میمردم!
نیلا: سلام به روی ماهت! فقط پنج دقیقه دیر کردم.
نگین: پنج دقیقه؟ من از یک ساعت پیش منتظرم!
نیلا: خب حالا چی میخوای بخوری؟
نگین: هرچی تو درست کنی.
مامانپری: اول بذار یه نفس بکشه، بعد باز شروع کن به سفارش دادن.
لبخند زدم و کنار مامانپری نشستم.
نیلا: امروز یه اتفاق جالب افتاده.
نگین: چی؟
نیلا: جناب رو مخ بالاخره از غذام تعریف کرده!
نگین: جناب رو مخ دیگه کیه؟!
نیلا: صاحبکارم دیگه!
مامانپری: پس معلومه از دستپختت راضی بوده. خدا رو شکر، امیدوارم کارت رو دوست داشته باشه و بمونی.
سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم.
نیلا: منم امیدوارم. فعلاً که همهچی خوب پیش میره.
اما هنوز نمیدونستم این رضایت ساده، شروع اتفاقات تازهایه که قراره توی اون خونه برام رقم بخوره.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۴
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰 نیلا؛ صبح طبق معمول وارد خونه شدم و مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. کیفم
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱
نیلا؛
با صدای مامانپری از اتاق بیرون اومدم. هنوز موهام رو درست نکرده بودم و داشتم دنبال کش موهام میگشتم.
مامانپری: نیلا جان، تلفنت زنگ میخوره.
نیلا: کجاست؟
مامانپری: روی میز گذاشتی عزیزم.
گوشیم رو برداشتم و با دیدن اسم نهال جواب دادم.
نیلا: بفرما خانم، این بار چه نقشهای داری؟
نهال: سلام به روی ماهت! چرا همیشه فکر میکنی من نقشه دارم؟
نیلا: چون معمولاً هم داری!
نهال: خیلی خب، امشب وقت داری؟
نیلا: برای چی؟
نهال: میخوام بریم یه دوری بزنیم. هم من حوصلهم سر رفته، هم تو زیادی خودتو درگیر کار کردی.
نیلا: امشب باید زودتر برگردم، ولی میتونیم یکی دو ساعتی بریم.
نهال: عالیه! پس ساعت هشت منتظرتم.
نیلا: باشه، فقط این بار دیر نکنی.
نهال: من؟! مگه تا حالا دیر کردم؟
نیلا: نه عزیزم، اصلاً!
هر دو خندیدیم و تماس رو قطع کردم.
---
حامی؛
پشت میز نشسته بودم و مشغول بررسی چندتا از پروندهها بودم که شروین بدون اینکه در بزنه وارد شد.
حامی: در زدن رو یادت رفته؟
شروین: سلام به تو هم، چه استقبال گرمی!
حامی: چی کار داری؟
شروین: اومدم ببینم هنوز زندهای یا با این پروندهها ازدواج کردی!
نگاهم رو از روی برگهها برداشتم و بهش خیره شدم.
حامی: اگه کار نداری، بیرون منتظرم باش.
شروین: اتفاقاً کار دارم. قرارداد جدید رو آوردن، باید امضاش کنی.
پرونده رو روی میز گذاشت و مقابلم نشست.
چند دقیقه بعد، مشغول بررسی بندهای قرارداد شدیم. شروین برخلاف من همیشه سعی میکرد فضای خشک شرکت رو کمی عوض کنه؛ هرچند که معمولاً موفق نمیشد.
---
نیلا؛
ساعت هشت، نهال جلوی خونه منتظرم بود. مانتوم رو مرتب کردم و از پلهها پایین رفتم.
نهال: بهبه! بالاخره تشریف آوردین.
نیلا: سلام، خانم پرحرف!
نهال: بیا بریم قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
با هم راه افتادیم و کمی بعد به یه کافه رسیدیم. نشستیم و سفارش دادیم.
نهال: راستی، هنوز اون آقای سختگیر چیزی روی وایتبرد ننوشته؟
نیلا: چرا، اتفاقاً یه بار از غذام تعریف کرد.
نهال: جدی؟!
نیلا: آره، البته تعریفش در حد همون یه جمله بود. انگار بابت هر کلمهای که میگه باید مالیات بده!
نهال از خنده سرش رو پایین انداخت.
نهال: تو هم دستبردار نیستیها!
نیلا: من که کاری نمیکنم، فقط دارم از حق و حقوق آشپزها دفاع میکنم!
سفارشهامون رو آوردن و بحثمون به موضوعات مختلف کشیده شد. از خاطرات قدیمی گرفته تا کلاسهایی که با هم میرفتیم.
برای چند ساعت، خبری از منوی غذا، ساعت کاری و جناب رو مخ نبود.
و راستش، همین چند ساعت استراحت دقیقاً چیزی بود که لازم داشتم.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۵
سلام زیبآ رمانت بی نظیره تاحالا اینطور رمانی ندیده بودم بینظیره رمانت پرستیدنیه🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
وهمین ممنون میشم ۱ پارت یا دو پارت رو هر روز بذاری مرسی
🪼🌀
ممنون عزیزم .🎀
چشم قشنگم اگه وقت بکنم حتما .✨️
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟱 نیلا؛ با صدای مامانپری از اتاق بیرون اومدم. هنوز موهام رو درست نکر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟲
نیلا؛
صبح، هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که صدای نگین از پشت در اتاق بلند شد.
نگین: نیلاااا!
نیلا: چیه باز؟!
نگین: پولی که دیشب گفتی میدی رو یادته؟
چشمهام رو بستم و بالش رو روی سرم گذاشتم.
نیلا: نگین، ساعت چنده؟
نگین: هشت و نیم.
نیلا: پس چرا داری از الان درباره پول حرف میزنی؟
نگین: چون اگه الان نگم، بعداً میگی یادم رفت!
راست میگفت. با اینکه از دستش حرصم میگرفت، نمیتونستم بهش نه بگم. از جام بلند شدم و در رو باز کردم.
نیلا: باشه، بعد از کار برات میفرستم. فقط دیگه نیا بالای سرم.
نگین: چشم، خانم رئیس!
با خنده از اتاق دور شد و من هم زیر لب گفتم:
نیلا: خدا به دادم برسه با این یکی!
بعد از صبحونه، وسایلم رو برداشتم و راه افتادم. امروز تصمیم داشتم بدون عجله کارهام رو انجام بدم و قبل از رفتن، همهچیز رو دوباره چک کنم.
وقتی رسیدم، مستقیم رفتم سمت آشپزخونه. مواد اولیه روی میز بود و طبق معمول، فهرست غذا هم کنارش قرار داشت. مشغول آماده کردنش شدم؛ اما وسط کار صدای نوتیف گوشیم بلند شد.
پیام از نهال بود:
«امروز بعد از کارت وقت داری؟ یه چیزی میخوام بهت بگم.»
لبخند زدم و جواب دادم:
«اگه این دفعه قرار نیست درباره جناب رو مخ حرف بزنیم، شاید!»
چند ثانیه بعد جوابش اومد:
«پس حتماً باید ببینمت.»
گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره مشغول کار شدم. کنجکاو شدم ببینم چی میخواد بگه! تا ساعت هفت همهچیز آماده بود. غذا رو روی میز گذاشتم و قبل از رفتن، نگاهی به آشپزخونه انداختم تا مطمئن بشم چیزی جا نمونده.
همون موقع چشمم به برگهای افتاد که کنار فهرست غذاها گذاشته شده بود. روش با خط مرتب نوشته شده بود:
«امروز مهمان دارم. لطفاً برای فردا غذا رو کمی بیشتر آماده کنین.»
زیرش هم فقط یک امضا بود: حامی آذرنوش.
با خودم گفتم:
نیلا: مهمون دارن؟ خب، چه ربطی به من داره؟
اما بعد، دوباره برگه رو نگاه کردم. تعداد نفرات مشخص نشده بود.
نیلا: یعنی من باید حدس بزنم چند نفر قراره غذا بخورن؟!
برگه رو برداشتم و زیر نوشتهاش نوشتم:
«تعداد مهمانها رو هم بفرمایین، جناب مدیر. من که علم غیب ندارم.»
برگه رو سر جاش گذاشتم و از خونه بیرون اومدم. هنوز نمیدونستم این مهمونِ بیخبر قراره چه دردسری درست کنه؛ فقط امیدوار بودم فردا مجبور نشم برای یک لشکر غذا بپزم.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۶
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟲 نیلا؛ صبح، هنوز درست از خواب بیدار نشده بودم که صدای نگین از پشت در
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳
نیلا؛
وقتی رسیدم خونه، نگین روی مبل لم داده بود و با گوشیش ور میرفت. مامانپری هم توی آشپزخونه مشغول آماده کردن چای بود.
نگین: پول رو فرستادی؟
نیلا: سلام به تو هم!
نگین: سلام. حالا فرستادی؟
نیلا: آره، فرستادم. فقط امیدوارم این بار تا آخر هفته تمومش نکنی.
نگین: من؟! مگه من چیکار میکنم؟
مامانپری از آشپزخونه گفت:
مامانپری: چیزی نمیخوره، فقط هر روز یه خرج تازه میتراشه!
نگین: مامانپری، شما طرف منی یا نیلا؟
مامانپری: طرف عقل و منطقم!
خندیدم و کیفم رو کنار مبل گذاشتم. هنوز خستگی از تنم درنرفته بود که یاد پیام روی برگه افتادم.
نیلا: راستی، فردا صاحبکارم مهمون داره. گفته غذا رو بیشتر درست کنم، ولی نگفته چند نفرن.
نگین: خب بپرس!
نیلا: پرسیدم. جواب نداده.
نگین: شاید مهموناش خودشونم نمیدونن چند نفرن!
نیلا: خیلی بامزهای.
مامانپری چای رو آورد و کنارمون نشست.
مامانپری: تو هم فردا به اندازهی معمول آماده کن. اگه تعدادشون بیشتر بود، خودشون باید از قبل میگفتن.
حرفش منطقی بود. تصمیم گرفتم بیشتر از همیشه آماده کنم، اما نه اونقدر که نصف غذاها بمونه و دور ریخته بشه.
---
حامی؛
صبح، قبل از رفتن به شرکت، یادداشت آشپزخونه رو دیدم. زیر جملهی خودم، با خطی ریز نوشته بود:
«تعداد مهمانها رو هم بفرمایین، جناب مدیر. من که علم غیب ندارم.»
چند لحظه به نوشته خیره موندم.
حامی: عجب...
گوشیم رو برداشتم و به ناهید پیام دادم:
«برای امروز یک نفر مهمون دارم. لطفاً به آشپز اطلاع بدین.»
جوابش سریع اومد:
«حتماً. به خانم زارعی هم میگم.»
گوشی رو کنار گذاشتم. نمیدونستم چرا این آشپز برای هر چیزی جواب آمادهای داشت؛ فقط میخواستم غذای مهمون کوچولومون خوب باشه و همهچیز مرتب پیش بره.
---
نیلا؛
هنوز داشتم سبزیها رو خرد میکردم که پیام ناهید خانم رسید:
«سلام نیلا جان. امروز دو نفر هستن. ممنون میشم برای دو تا سه نفر غذا آماده کنی.»
بالاخره! حداقل لازم نبود حدس بزنم.
با خیال راحت مشغول شدم. کمی بعد، گوشی دوباره زنگ خورد. این بار نهال بود.
نهال: سلام، آشپز خانم! هنوز زندهای؟
نیلا: فعلاً آره. دارم برای دو سه نفر غذا درست میکنم.
نهال: مهمونای جناب رو مخ؟
نیلا: خودشه. تازه امروز فهمیدم چند نفرن.
نهال: پس پیشرفت کردین! دیگه از طریق کاغذ با هم ارتباط میگیرین، نه فقط غر زدن.
نیلا: نهال، اگه اینقدر حرف بزنی، یه روز شمارهتو میدم به خودش که با تو بحث کنه.
نهال: وای، چه افتخاری!
تماس رو با خنده قطع کردم و برگشتم سر کارم. تا ساعت هفت غذا آماده بود. میز رو مرتب کردم و قبل از رفتن، یادداشت کوتاهی گذاشتم:
«برای دو تا سه نفر آماده شد. نوش جان.»
این بار چیزی اضافه نکردم. بالاخره قرار نبود هر روز با جناب مدیر کلکل کنم.
از خونه بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم؛
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۷
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟳 نیلا؛ وقتی رسیدم خونه، نگین روی مبل لم داده بود و با گوشیش ور میر
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟴
حامی؛
صدای در اتاقم بلند شد.
حامی: بفرمایین.
در باز شد و کتایون با قدمهای کوچیکش اومد تو. تا منو دید، لبخند زد و دستهاشو پشتش قایم کرد.
حامی: بهبه! اینجا چه خبره؟ مهمون ناخونده داریم؟
کتایون: مهمون که نه… اومدم ببینم داییم هنوز کار داره یا نه.
حامی: اگه بگم دارم، چی؟
کتایون: میشینم همینجا تا تموم بشه.
خندیدم و صندلی روبهروم رو براش عقب کشیدم.
حامی: پس بیا بشین، خانم کوچولو. امروز چیکار کردی؟
کتایون: نقاشی کشیدم. بعدشم مامان گفت بیام پیشت.
حامی: نقاشیت رو آوردی؟
کتایون: آره، ولی اول باید قول بدی خوشت بیاد.
حامی: قول میدم از نقاشی تو خوشم بیاد.
کتایون نقاشیش رو از کیفش درآورد و گذاشت روی میز. یه خونه کشیده بود با چندتا آدم کوچولو که دست همدیگه رو گرفته بودن.
حامی: اینا کیان؟
کتایون: این منم، اینم تویی. این خونهمونه.
حامی: پس چرا من اینقدر موهام بلنده؟
کتایون: چون نقاشی بلد نیستم موهات رو کوتاه بکشم!
با خنده سرم رو تکون دادم و نقاشی رو گذاشتم کنار.
حامی: خب، بریم خونه؟
کتایون: آره! راستی دایی، شام چی داریم؟
حامی: یه غذای جدید. میریم خونه میفهمی.
نیلا؛
بعد از اینکه غذا رو آماده کردم، طبق معمول یه یادداشت کنار ظرفها گذاشتم و از خونه اومدم بیرون.
حامی؛
وقتی رسیدیم خونه، کتایون با دیدن غذاهایی که روی میز چیده شده بود، کنجکاوانه نگاهم کرد.
کتایون: دایی، اینا رو آشپزتون درست کرده؟
حامی: آره. گفته بودم برای مهمونم غذا آماده کنه.
کتایون: پس میتونم امتحانش کنم؟
حامی: معلومه. بشین ببینم خوشت میاد یا نه.
کتایون یه لقمه برداشت و مزه کرد. چند لحظه چیزی نگفت، بعد لبخند زد.
کتایون: خیلی خوشمزهست!
حامی: پس معلومه خوشت اومده.
کتایون با اشتیاق چند لقمهی دیگه خورد. وقتی غذاش تموم شد، نگاهم کرد.
کتایون: دایی، یه روز میشه بیام آشپزتون رو ببینم؟
حامی: شاید. باید از خودش بپرسم.
کتایون: پس بهش بگو من خیلی دوست دارم ببینمش!
حامی: باشه، خانم کوچولو. میگم.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۸
『 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 』
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟ ୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟴 حامی؛ صدای در اتاقم بلند شد. حامی: بفرمایین. در باز شد و کتایون ب
⌜ 𝗧𝗵𝗲 𝗹𝗮𝘀𝘁 𝗵𝗮𝘃𝗲𝗻 ⌟
୨ৎ 𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟵
حامی؛
بعد از شام، کتایون روی مبل جا خوش کرده بود و عروسکش رو بغل گرفته بود.
حامی: خب، خانم کوچولو! حالا که شکمت سیره، برنامهت چیه؟
کتایون: بازی!
حامی: چه بازیای؟
کتایون: قایمموشک!
حامی: توی خونه؟
کتایون: آره دیگه! فقط باید تا ده بشمری.
از جام بلند شدم و چشمهام رو بستم.
حامی: یک… دو… سه…
صدای خندهی ریزش از پشت مبل اومد. تا ده شمردم و شروع کردم دنبالش گشتن. یه گوشهی پرده تکون میخورد، اما خودش پشتش قایم شده بود.
حامی: عجب! اینجا که کسی نیست.
کتایون: من اینجام!
حامی: پس پیدات کردم!
با خنده از پشت پرده بیرون پرید و دوباره دوید سمت مبل. چند بار دیگه بازی کردیم تا بالاخره خودش گفت خسته شده.
حامی: خب، حالا وقتشه بریم خونهی مامان و بابات.
کتایون: الان؟
حامی: آره، دیر شده. باید استراحت کنی.
کتایون: ولی من هنوز میخواستم باهات بازی کنم.
حامی: فردا هم میتونیم بازی کنیم. قول میدم.
کتایون دستش رو جلو آورد.
کتایون: قول انگشتی؟
انگشتم رو به انگشت کوچیکش گره زدم.
حامی: قول انگشتی.
حامی؛
وقتی رسیدیم خونهی گیتی و کیان، کتایون با دیدنشون سریع رفت سمتشون. گیتی بغلش کرد و کیان هم دستی به سرش کشید.
گیتی: خوش گذشت عزیزم؟
کتایون: آره! با دایی بازی کردیم، بعدشم یه غذای خیلی خوشمزه خوردم!
کیان: چه خوب! پس امشب حسابی بهت خوش گذشته.
کتایون: دایی گفت فردا هم میتونیم بازی کنیم.
لبخندی زدم و رو به گیتی و کیان گفتم:
حامی: دیگه باید برم. فردا کار دارم.
گیتی: باشه حامی، مواظب خودت باش.
بعد از خداحافظی، از خونه بیرون اومدم. صدای کتایون هنوز از پشت در میاومد که داشت برای مامانش از بازیهامون تعریف میکرد.
⌁𝗕𝘆 𝗺𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮˚₊‧
⌁𝗗𝗼𝗻’𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆⋆
⌁𝗧𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱·˖˚✧
#رمانپناهآخر #پارت۱۹