eitaa logo
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
668 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.4هزار ویدیو
2 فایل
- اینجا بویِ چوب سوخته و قهوه مشاممُ پر می‌کنه‌☕ . - شروع‌ما: 𝟐/𝟑/𝟏𝟒𝟎𝟎 ✨ من : @ayda_do
مشاهده در ایتا
دانلود
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_62 دستمو گرفت وباهم روی مبل نشستیم،آریا گفت:دختره اومد اینجا؟چرا هیچی نمیگی تو؟ بال
63 بعد از اینکه همه چیو گفتم منتظرواکنش کتایون بودم،ساکت بود و حرفی نمیزد. آروم دستمو روی دستش گذاشتم و آروم صداش زدم. تکونی خورد و نگام کرد:بله؟ سرمو تکون دادم و سردرگم پرسیدم:من باید چیکارکنم؟ انگار تازه فهمیده بود چخبره،لیوان آبی برای خودش ریخت و خوردش. نگام کرد:باید تمومش کنی. دستامو توهم گره زدم:میدونم ولی خب چجوری؟برم بگم سلام من بعد از مدتها قهروکلی داستان برگشتم؟ کتی:آره. آوا:چی آره؟ کتی:بایدهمینی که گفتیو انجام بدی. آوا:شوخیت گرفته؟یعنی بدون هیچ حرفی برم خونه؟ سرشو تکون داد:هوم پس چی؟ ضربه آرومی به بازوم زد:انقدر نگران نباش فردا ماهرخو میبری مهد از اون ور میری خونه. تکونم داد:فهمیدی؟ از فکربیرون اومدم و سرمو تکون دادم:آره.. از جاش بلند شد:خب..من میرم بخوابم امروز خیلی خسته شدم. شب بخیری بهش گفتم و رفتم سمت تلویزیون. "شبنم" خوابِ خواب بودم که با تابیدن نورشدیدی به سمت چشمام بیدارشدم. آریا کنارم نشست و موهامو از جلوی صورتم کنارزد:نمیخوای بیدارشی؟ لبخندی به روش زدم وگفتم:صبح بخیر. جواب صبح بخیرمو داد وگفت:صبحونه درست کردم فقط منتظرم بیدارشی بریم باهم بخوریم. سرمو تکون دادم:باشه برو الان میام. بعد از رفتن آریا از توی کمد یکی از تیشرتای خاکستری رنگشو پوشیدم و موهامو شونه زدم. همونجور که از پله ها پایین میومدم چشمم به ساعت خورد که 6رو نشون میداد. ابروهامو بالا انداختم:چقدر زود آفتاب درمیاد انگار یازده ظهره. همونجور ک نگام میکرد گفت:چون زمستون داره تموم میشه و نزدیکای بهاره. سوالی نگاش کردم:چه ربطی داره؟ نشستم کنارش،لبخندی زد وگفت:بیخیال صبحونتو بخور باید بریم کلی کارداریم. 'آوا' پتورو پیچیدم به خودم و غلتیدم سمت راستم،کمرم خشک شده بود از بس که یه طرف خوابیده بودم. خوردم به یه جسم سفت،چشمامو بازکردم و با امیر روبه رو شدم. رنگ قهوه ای چشماش توی نور به عسلی میزد. دستشو جلو آورد و موهامو نوازش کرد،نمیدونم چرا هیچ حرکتی نمی کردم و فقط نگاش میکردم. آروم گفت:منو میبخشی؟ همونجور نگاش کردم و چیزی نگفتم؛سرشو جلو آورد و قبل از اینکه بخواد منو ببوسه عقب کشیدم. چشمامو باز کردم و یهو از جام پریدم و نیم خیزشدم. این پنجمین باری بود که خواب امیرو میدیدم. به جای خالی کنارم نگاه کردم و یادم افتاد خونه کتی ام. همون لحظه کتایون وارد اتاق شد،با دیدنم گفت:عه بیدارشدی؟میخواستم بیدارت کنم. سرمو تکون دادم:صبح بخیر. جواب صبح بخیرمو داد و پرسید:چیزی شده؟تعجب کردی انگار. دستمو تو موهام بردم و گفتم:پوف..چیزی نیست،خیالاتی شدم باز. @amir_nazi_farzad
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_ 63 بعد از اینکه همه چیو گفتم منتظرواکنش کتایون بودم،ساکت بود و حرفی نمیزد. آروم د
رفت سمت کمد:لباس کثیفی چیزی نداری بدی بشورم؟. جوابشو دادم که دوباره گفت:ببینم تو نمیخوای بری خونت؟ نگاش کردم:بیخیال بابا. لباس چرکایی که دستش بودو روی صندلی انداخت و کنارم نشست و شروع کرد به قلقلک دادن من:دختره خجالتم نمیکشه یه هفتس خونه زندگیشو ول کرده چسبیده به من.بابا شوهرت دلش برات تنگ شده خب. سعی کردم از زیر دستش در برم:نکن بابا شوخیت گرفته؟ بالاخره خسته شد و دستمو گرفت:به حرفم گوش کن.امشب برو پیشش و همه چیو درست کن.انقدراین ماجرای قدیمیو کشش نده. نگران نگاش کردم:میترسم. کتی:ازچی میترسی؟من مطمئنم منتظرته منتهی تاحالا به روت نیاورده. از جاش بلندشد و لباسارو برداشت و همونطور که میرفت گفت:شب نری خونت خودم بیرونت میکنما.دیگه هم واسه صبحونه صدات نمیکنم نیای خودم ترتیبشو میدم. خندم گرفته بود از حرفاش. "شبنم" طرفای ظهربود که رسیدیم جاده چالوس تا ناهاربخوریم. بدجوری هوس جگرکرده بودم و به آریا گفته بودم واسه ناهار کباب جگربگیره. زیردرختی بزرگی نشسته بودم و ازهوای تازه لذت میبردم،واقعا روحم تازه شده بود. میخواستم با آریا از اول شروع کنم. آریا با سینیِ کباب سمتم اومد و روی میزگذاشتش:خوش میگذره؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خیلی خوبه اینجا. خندید و سینی رو جلوم گذاشت:بیا بخور تقویت شی. به حرفش خندیدم و سینی رو کشیدم سمت خودم،مشغول خوردن شدم تا اینکه یهو دستش روی دستم نشست. قلبم ریخت و ازحرکت وایسادم،سعی کردم حرف بزنم:چ..چیکارمیکنی؟ بیخیال نگام کرد:مگه واسه گرفتن دستِ کشی باید ازش اجازه گرفت؟ لبخندی زدم:اگه مشغول غذا خوردن باشه آره خب. یکم که گذشت آریا سکوت رو شکست:هیچ وقت فکرشم نمیکردم مال من بشی. لقمه ای براش گرفتم:همیشه که نمیشه پیش بینی کرد. سرشو تکون داد و لقمه رو ازدستم قاپید:باورکن ازدواج کنیم دیگه نمیزارم رنگ تهران و اون ماجراهای مزخرفو ببینی. با تعجب نگاش کردم:منظورت چیه؟ لبخندی بروم زد:نظرت چیه کلا جمع کنیم بریم اونور؟ از تعجب داشتم میمردم:چی داری میگی؟داری شوخی میکنی؟بیام اونورچیکار؟ از خنده ریسه رفت:باشه حالا چرا گوجه میشی؟ بهم گفت گوجه چون وقتی عصبی میشدم یاخیلی تعجب میکردم رنگم مثل گوجه قرمز میشد. با اخم رومو ازش گرفتم:من نمیام خودت برو. سمت غذا رفت و لقمه ای گرفت:حالا خوبه از بچگی اونجا بزرگ شدی. لقمه رو سمتم گرفت،لقمه رو گرفتم:من نمیخوام باز ببینمشون میدونی که. جدی نگام کرد:کی گفته ما قراره بریم پیش مامانت؟قراره بریم که کلا از گذشته دورشیم. دوغشو سرکشید و‌گفت:تو غذاتو تموم کن من برم حساب کنم. از جاش بلندشد و سمت دکه رفت. "آوا" تا شب کلنجار رفتم با خودم که ببینم میخوام برم خونه یانه. کتی باهام صحبت کرد و بالاخره قانع شدم که برگردم. ساعت نزدیکای نُه شب بود که چمدونمو برداشتم و با کتی خداحافظی کردم. ماهرخ که خواب بود رو بغل گرفتم و سوارآژانس شدم. کم کم چشمام داشت گرمِ خواب میشد که با ترمز ماشین بیدارشدم و کرایه رو حساب کردم. کلیدو توی قفل بردم وآروم درو باز کردم.خونه بهم ریخته بود و امیر دیده نمیشد. @amir_nazi_farzad
سلام بچها امیدوارم حالتون خوب باشه. درجریانین که امتحانا شروع شده و بیشترمون مشغول درس و اینا شدیم،بخاطرهمین فعالیت کانال یکم کمترشده. اما خواستم بگم که فعالیت بعد از امتحانا به روال قبل برمیگرده:) بشینین درساتونو بخونین به یه جایی برسیم🥲😂 دوستون دارم و براتون آرزوی موفقیت میکنم❤️
(:𝙷𝚊𝚙𝚙𝚢800𝚜𝚞𝚋𝚜𝚌𝚛𝚒𝚋𝚎𝚛𝚜ꨄ︎✨
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_64 رفت سمت کمد:لباس کثیفی چیزی نداری بدی بشورم؟. جوابشو دادم که دوباره گفت:ببینم تو
ﺧﻟﺍﺻه ﭘﺍﺭت ﻫﺍی ﮔذﺷﺗه🤍❄️ آوا گفت:میدونم انتظار نداشتی منو اینجا ببینی. اومدم یه چیزی ازت بپرسم و میخوام راستشو بهم بگی..تو به امیر کیک مسموم دادی؟ بالاخره تصمیم گرفتم دهنمو باز کنمو حقیقتو بهش بگم:آره من بهش کیک مسموم دادم،چون دوسش داشتم.من امیرو دوست داشتم اما اون هیچ علاقه ای بهم نداشتو... حرفمو قطع کرد:اگه اون کیکو به امیرنمیدادی این بلاها سرت نمیومد و نیازی نبود واسه آروم کردن خودت دست به هرکاری بزنی. امیر' بهرام بهم گفت:یعنی حرفایی که زدیو باورنکرد؟ _نمیدونم فقط بهم گفت تو سه روز نمیشه فکرکرد. تازه آوا بارداره پس نمیتونه کشش بده،امروزم که اینو بهم گفت فهمیدم یه چیزی توسرشه. شبنم' آریا آروم تو گوشم زمزمه کرد:اینکه زوربزنی تو دل کسی جاشی هیچ ثمری برات نداره جزاینکه غرورت بشکنه و به خودت حس بدی داشته باشی.پس لطفا تموم کن یه طرفه های زندگیتو. پاشو یه دوش بگیر فردا رفتنی هستیم. آوا' فهمیدم امیر این بار بهم دروغ نگفته و نمیدونستم چه تصمیمی بگیرم. کتی نگام کرد:انقدر نگران نباش فردا ماهرخو میبری مهد از اون ور میری خونه. ** این پنجمین باری بود که خواب امیرو میدیدم. به جای خالی کنارم نگاه کردم و یادم افتاد خونه کتی ام. شبنم' دست آریا رو دستم نشست:چیکار میکنی؟ _مگه واسه گرفتن دست کسی باید ازش اجازه گرفت؟ باورکن ازدواج کنیم دیگه نمیزارم رنگ تهرانو اون ماجراهای مزخرفوببینی. آوا' تا شب کلنجار رفتم باخودم که ببینم میخوام برم خونه یانه. کتی باهام صحبت کرد و بالاخره قانع شدم که برگردم. کلیدو تو قفل بردم و آروم درو باز کردم،خونه بهم ریخته بود و امیر دیده نمیشد. ﺍﺩﺍﻣه ﭘﺍﺭﺗﮔذﺍﺭی ﺍﺯ ﻓﺭﺩﺍ❄️
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_64 رفت سمت کمد:لباس کثیفی چیزی نداری بدی بشورم؟. جوابشو دادم که دوباره گفت:ببینم تو
ماهرخو خوابوندم و خونه رو جمع کردم،حرصم گرفته بود ازینکه تو این مدتی که نبودم انقدرخونه بهم ریخته شده. رفتم سمت اتاق امیر تا اونجاهم یه دستی بکشم،لباساش هرگوشه اتاقو گرفته بودن. لباسای تمیز و کثیفو جداکردم و تو سبد رخت چرکا گذاشتم،بهم ریختگی تختم اعصابمو بهم میریخت. اومدم ملافه رو جمع کنم اما دستم به جسم سفتی خورد،پتو رو کنارکشیدم و با دیدن امیرخشکم زد. پتو رو روش کشیدم و سمت در اتاق رفتم. دستمو رو دستگیره گذاشتم و قبل ازینکه درو بازکنم دستم کشیده شد. برگشتم سمت امیرکه روبه روم وایساده بود،نگاش هیچ حسی نداشت. سعی کردم دستمو ازدستش بیرون بکشم اما اونقدری محکم گرفته بود که نمیشد. -برگشتی؟ نمیدونستم چه واکنشی بدم و فقط لب زدم:من.. نذاشت حرفمو کامل کنم و با بوسیدنم سعی کرد ساکتم کنه. _نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. قبل ازینکه واکنشی بدم محکم منو تو بغلش فرو کرد:دیگه هیچوقت ترکم نکن. ** از دیشب دیگه هیچ حرفی بین منو امیر رد و بدل نشد. دوتا چای ریختم و نشستم سرجام.امیر نگاه کوتاهی بهم کرد و کنارم نشست. حسابی گشنم بود و چند روزی بود چیزی نخورده بودم. تقریبا آخرای صبحونم بودم که صداش درومد:هنوز منو نبخشیدی نه؟ حرفی نزدم اما ادامه داد:هوم؟حتی الانم نمیخوای منو ببینی مگه نه؟ تُن صداشو بالا برد:چرا جوابمو نمیدی؟ چشمامو روهم گذاشتم:فقط میخوام بدونم چرا. قبل ازینکه سوالی بپرسه ادامه دادم:چرا بهم نگفتی؟چرا موضوع به این مهمیو بهم نگفتی؟ سعی میکردم باصدای آروم حرفمو بزنم. برگشت سمتم:یبار بهت گفتم،چون نمیدونستم چه واکنشی میخوای نشون بدی و ازهمه مهمتر من خودم تازه فهمیدم چه اتفاقی اون شب افتاد. دوباره گفتم:چرا همون زمانی که شبنم.. صداش رفت بالا:آوا مگه ما قبلا راجب این موضوع صحبت نکردیم؟ دستمو کنارصورتش گذاشتم:هیش..داد نزن. با تعجب تو چشام نگاه کرد و آروم گفتم:باید بهم یه قولی بدی. <🤍❄️>
Winter¹.pdf
حجم: 896.3K
سوپرایز 900تایی شدنمون🌚💗 نسخهPdfفصل اول زمستان تقدیم نگاهتون:). حتما سیوکنین که داشته باشین🤍. ط‍ُ ‍چ‍ِن‍ا‍ن‍ ‍دَر ‍دِل‍ ‍م‍َن‍ ‍ر‍َف‍ت‍ِه‍ ‍ک‍ِه‍ ‍ج‍ا‍ن‍ ‍دَر ‍ب‍َدَن‍ی‍ ..♥️🌚!" ‌‌♡ ㅤ    ❍ㅤ     ⎙ㅤ     ⌲ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ ‌‌╭──────┈ ╰┈➤ {@amir_nazi_farzad
از هر سه پیامی: آیدا جون تو خیلی خوبی تو ماهی تو قشنگی 😍💋 شانس آوردیم نزدیک سه ماهه آیدا اونقدر تو کانال نیست وگرنه باید برای آیدا فن پیج باز میکردیم😭😔😂