از هر سه پیامی:
آیدا جون تو خیلی خوبی تو ماهی تو قشنگی 😍💋
شانس آوردیم نزدیک سه ماهه آیدا اونقدر تو کانال نیست وگرنه باید برای آیدا فن پیج باز میکردیم😭😔😂
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
از هر سه پیامی: آیدا جون تو خیلی خوبی تو ماهی تو قشنگی 😍💋 شانس آوردیم نزدیک سه ماهه آیدا اونقدر تو ک
فشاربخورببین چقد دوسم دارن🥲😂
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_65 ماهرخو خوابوندم و خونه رو جمع کردم،حرصم گرفته بود ازینکه تو این مدتی که نبودم ان
#زمستان2
#پارت_66
همونطورکه نگام میکرد گفت:چی؟
مثل خودش آروم لب زدم:بهم قول بده چیزیو ازم پنهون نکنی.
دستمو از روی صورتش برداشت و خواست بره که باگرفتن دستش نگهش داشتم.
ازجام بلندشدم و روبه روش وایسادم:جوابمو بده.
صدامو بالا بردم:خسته شدم ازهرچی پنهون کاریه میفهمی؟من نمیخوام چند وقت دیگه از یه چیز جدیدباخبربشم که این داستانا پیش بیاد میفهمی؟
دستمو روشکمم کشیدم:همین الانشم که اینجام بخاطربچهامونه.
پوزخندی زد:یعنی بخاطرمن نیست؟
دستشو از دستم بیرون آورد و رفت سمت اتاقمون.
دویدم سمتش:صبرکن باتوام.
در کمد رو بازکرد:واسه چی صبرکنم هان؟شدم چوپان دروغگو.همون چیزی که نمیخواستم داره سرم میاد.تو حتی سرسوزنم بهم اعتماد نداری.
رفتم کنارش وایسادم:من کِی همچین حرفی زدم؟
همونطور که لباسشو میپوشید گفت:تو بخاطر بچها برگشتی نه بخاطر من.یعنی من برات اهمیت ندارم و من نمیتونم اینو تحمل کنم.
دست به سینه نگاش کردم:چیه نکنه دلت میخواست طلاق میگرفتم و زندگیمونو نابود میکردم؟من که چیز زیادی نخواستم فقط گفتم بهم یه قول بده.
کتشو پوشیدو درکمدو بست:همین قولت مشخصه اصلا بهم اعتمادی نداری.
چشمامو با حرص بستم: لطفا تمومش کن.
جدی نگام کرد:تو تمومش کن.اون واسه گذشتست و تو الان بخاطر گذشته داری بازخواستم میکنی میفهمی؟
_باشه حق باتوعه من اشتباه کردم.
چند ثانیه نگام کرد و بعد سمت در رفت:الان کجا داری میری؟
_میخوام برم فکرکنم.
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_66 همونطورکه نگام میکرد گفت:چی؟ مثل خودش آروم لب زدم:بهم قول بده چیزیو ازم پنهون نک
#زمستان2
#پارت_67
قبل از اینکه برم جلوتر تا جلوشو بگیرم دردی توی شکمم احساس کردم و بی اختیارگفتم:آی. صبرکن!
نگران برگشت سمتم:چی شدی؟
خودمم نفهمیدم چم شده بود و احساس میکردم الانه که ازحال برم.
آروم منو نشوند روی تخت و کنارم نشست:حالت خوبه؟
با بغض نگاش کردم:امیرخواهش میکنم.
کلافه نفسشو فوت کرد و ادامه دادم:من نمیخوام این داستانا تکرارشه میفهمی؟
سرشو تکون داد:قول میدم.
بدون اینکه نگام کنه از جاش بلندشد:باید استراحت کنی..من میرم شرکت.
'امیر'
گذشته؛
خیلی خسته بودم و اصلا حوصله هیچیو نداشتم.دیر وقت بود که برگشتم خونه.
وارد خونه که شدم با چهره خندون شبنم روبرو شدم.
محکم بغلم کرد و بهم سلام داد.
جواب سلامشو دادم و روی مبل ولو شدم،شبنم دست به سینه بالا سرم وایساد:چخبرته مگه کوه کندی؟
چشمامو روهم گذاشتم:امروز خیلی شلوغ بودم.
دستمو کشید و منو سمت میزبرد:بلندشو بابا کلی زحمت کشیدم برات مرغ گذاشتم بیا نگاه کن.
البته این چیز عجیبی نبود و برنامه هرشبش بود،خیلی به آشپزی علاقه داشت.
* *
جلوی تلوزیون داشت خوابم میبرد که شبنم باسینی کیک و آبمیوه کنارم نشست.
ابروهامو بالا انداختم:بیخیال دیگه جا ندارم.
قیافشو مظلوم کرد:دلت میاد دستپختمو رد کنی؟
دلم نیومدد دلشو بشکنم پس سینی رو سمت خودم کشیدم و بشقابو رو پام گذاشتم:از دست تو.
بعد از اون دیگه کنترل رفتارام دست خودم نبود و نمیتونستم تصمیم درستی بگیرم.
حال؛
بهرام بشکنی جلوی صورتم زد و از فکر گذشته بیرون اومدم و سرمو تکون دادم:هان؟
با تعجب نگام کرد:پسرچته تو؟اصلا فهمیدی چی گفتم؟
هیچی از حرفاش نفهمیده بودم اما سرمو تکون دادم.
<❄️🤍>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_67 قبل از اینکه برم جلوتر تا جلوشو بگیرم دردی توی شکمم احساس کردم و بی اختیارگفتم:آ
#زمستان2
#پارت_68
ازجاش بلندشد:پس من اوکی کنم؟
لیوان آبی برای خودم ریختم:چیو؟
کلافه نگام کرد:ای بابا پس یه ساعته دارم برات داستان میگم؟حواست کجاس؟
آبو خوردم و سعی کردم خودمو بیخیال نشون بدم:خب حالا مگه چیشده؟
کلافه چشماشو روهم گذاشت:بابا میگم این یارو مسعودی میخواد بیاد اینجا.
خودکارو از تو جعبه برداشتم:خب بگو بیاد.
سرشو تکون داد:باشه بهش زنگ میزنم.
سیگارمو روشن کردم و کامی ازش گرفتم،هرروز فکرگذشته مغزمو میخورد.
هرروز بهش فکرمیکردم تا چیز جدیدی یادم بیاد اما هیچی به مغزم نمیرسید.
احساس میکردم آوا اعتمادشو بهم ازدست داده وبهش حق میدادم.
اون چیزایی ازمن دیده بود که مطمئنم همشو یادش مونده.
باید دنبال راهی میگشتم که دوباره اعتمادشو به دست بیارم.
روم نمیشه از گذشته براش حرفی بزنم.
چی بهش میگفتم؟چی داشتم بگم؟از حماقتام براش بگمو داغ دلشو تازه کنم؟
| یک هفته بعد |
شبنم'
میتونستم بگم این هفت روز از بهترین روزای عمرم بود و دیروز رسما با آریا ازدواج کردم.
آریا واقعا پسرخوبی بود و ته قلبش عاشقم بود.
دروغ چرا؟خودمم این چندوقت یه حسایی بهش پیدا کرده بودم و برعکس خودش که همیشه دوست داشتنشو بهم ابراز میکرد چیزی نمیگفتم.
تصمیم گرفته بودم دیگه به امیر و آوا فکرنکنم و تازه فهمیده بودم رابطم با امیر اشتباه بزرگی بود.
هرچی اتفاق هم این اواخر افتاد تقصیرخودم بود.به قول آریا بعد از ازدواج عاقل شده بودم.
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_68 ازجاش بلندشد:پس من اوکی کنم؟ لیوان آبی برای خودم ریختم:چیو؟ کلافه نگام کرد:ای با
#زمستان2
#پارت_69
روی تنه بریده درختی نشسته بودم و منتظر آریا بودم تا اینکه سایه شو از دور دیدم.
نزدیکتر شد و دیدم پتویی رو شونش انداخته و دوتا لیوان چای دستشه،پتورو روم انداخت و لیوانو دستم داد.
لبخندی براش زدم:پتو لازم نبود سردم نیست.
چاییو داغ داغ سرکشید:اینجا شباس سرده.
چاییمو فوت کردم:پس خودت چی؟
نشست و دستاشو روبه آتیش گرفت:پس این چیه؟
خندیدم و با نفس عمیقی بوی گل یاسو تو ریه هام جا کردم،اینجا خودِ بهشت بود:اینجا خیلی خوبه آریا.کاش همیشه همینطوری میموند.
لبخندی زد:دوسش داری؟
_عاشقشم.بیا همینجا بمونیم.
_خل شدی؟کلی برنامه دارم واسه رفتنمون.
جرعه ای از چاییمو خوردم:خب کجا میریم؟
لیوان خالیشو جلو پاش گذاشت:یادمه قبلا دوست داشتی بری آلمان.
از هیجان میخواستم پرواز کنم،از بچگی دوست داشتم یه سفری به آلمان داشته باشم اما هیچوقت به زندگی تو اونجا فکرنمیکردم.
با ذوق نگاش کردم:جدی میگی؟
خندید و گفت:مگه با تو شوخی دارم؟
جیغ جیغام شروع شد و بالا پایین پریدم که نزدیک بود پتو زیر پام گیرکنه و بخورم زمین.
نگهم داشت:حالا خودتو به فنا ندی.
روبه روش وایسادم،بنظرم الان بهترین وقت بود که بهش بگم تو دلم چی میگذره:آریا باید یه چیزی بهت بگم.
<❄️🤍>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_69 روی تنه بریده درختی نشسته بودم و منتظر آریا بودم تا اینکه سایه شو از دور دیدم. ن
#زمستان2
#پارت_70
منتظربهم نگاه کرد،کلی با خودم کلنجار رفتمو بالاخره گفتم:من..من دوست دارم.
انگاد منتظر همین حرفم بود که بلافاصله صورتمو بوسید و آروم گفت:خیلی خوشحالم که الان پیش منی.
سعی کردم جلوی ریختن اشکامو بگیرم:میدونی اولین باره یه همچین حسی دارم.
متوجه گریه کردنم شد:بسه بسه هندیش نکن اشکاتو پاک کن.
با خنده اشکمو پاک کردمو باز نشستم روبروش.
دوست داشتم زمان وایسه،درست همینجایی که آریا روبه رومه و داره نگام میکنه.
"آوا"
واسه اینکه شامو درست کنم زودتری برگشتم خونه و تا اونجا که سعی کردم با امیر روبرو نشدم.
یجورایی هنوز قبول نکرده بودم که برگشتم وقراره این ماجراها تموم بشه.
امیر مثل هرشب اومد خونه،تنها تفاوتش این بود که خیلی عجیب بنظر میومد.
اخماش توهم بود و به قول معروف نمیشد با یه من عسل بخوریش.
شامو تو سکوت خوردیم و چند ساعت بعدش آماده خواب بودیم.
ماهرخ خمیازه ای کشید وصورتمو بوسید:مامانی من میرم بخوابم.
لبخندی براش زدم:شب بخیر مامان.
داشتم دستامو کرم میزدم که صداشو شنیدم:لباستو بپوش بریم.
چه عجب آقا به حرف اومد،اما وقتی متوجه حرفش شدم برگشتم سمتش و نگاش کردم.
با همون اخمش نگام کرد:چیه مگه چیزعجیبی گفتم؟
دهنمو بازکردم:کجا؟
سمت پله ها رفت:بیای خودت میفهمی.
آب دهنمو قورت دادم و ازجام بلندشدم،خدا میدونه چی تو سرشه.
لباس سفید بلندی تنم بود و فقط یه شال انداختم رو سرم و دنبالش رفتم.
کم کم داشت از محله مون دور میشد و استرس من بیشتر.
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_70 منتظربهم نگاه کرد،کلی با خودم کلنجار رفتمو بالاخره گفتم:من..من دوست دارم. انگاد م
#زمستان2
#پارت_71
تقریبا انگار اومده بودیم بام تهران.
در سمت منو باز کرد و نگام کرد،قلبم تند میزد ونمیدونستم چی در انتظارمه.
دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشوند.
دستمو ول کرد و نشستم روی نیمکت و غرق نمای کامل شهرشدم.
با صدای امیر از خیالاتم بیرون اومدم:هشت سال پیش باهاش توی مهمونی یکی از رفیقام آشنا شدم،از همون اول حسی بهش نداشتم.
یکم فکرکردم تا اینکه فهمیدم منظورش شبنمه.
پشتشو بهم کرد و دست به جیب شد:یه شب بهم زنگ زد و بهم پیشنهاد داد .تا اون زمان با هیچ دختری رابطه نداشتم و تقریبا بچه مثبتِ اون مهمونی بودم.
اون شب تصمیم احمقانه ای گرفتمو باهاش موافقت کردم.
نگاهی بهم کرد،انگار میخواست مطمئن شه دارم بهش گوش میدم.با نگام بهش فهموندم ادامه بده.
آروم شروع کرد به قدم زدن:میگفت تنهاست و این تنهایی اذیتش میکنه.
یکم مکث کرد و بعد ادامه داد:یکم که گذشت دوستیمون عمیقتر شد و تو خونه باهام زندگی میکرد،روزی که فهمید مدیرشرکتم بهم گفت میخواد بیاد تو شرکت کارکنه.تو زندگیم جز افرا زنیو نداشتم و نمیدونستم وقتی کنارشم چه واکنشی نشون بدم و چیکارکنم.
همیشه بهم میگفت دوست داره باهام ازدواج کنه و بچه دارشیم اما من مخالفت میکردم تا اینکه با کلی اصرار راضیم کرد یه مدت عقدش کنم تا تصمیم بگیریم چیکارکنیم.
یه شب خود سر مهمونی گرفت و اونجا به همه گفت ازدواج کردیم.
گذشت تا صیغه باطل شد ومن کلا یادم رفته بود قراره چیکارکنم.
همه چیز خوب بود تا اون شب..
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_71 تقریبا انگار اومده بودیم بام تهران. در سمت منو باز کرد و نگام کرد،قلبم تند میزد
#زمستان2
#پارت_72
نفسی کشید و سیگارو از جیبش درآورد،همیشه با سیگار کشیدنش مخالف بودم اما اینجا
این زمان فرق می کرد.
سیگارو روشن کرد و ادامه داد:اون شب خسته و کوفته ازشرکت برگشتم،بعد از شام بهم گفت کیک درست کرده و اگه ازش نخورم دلشو میشکنم.قبول کردم که ای کاش نمیکردم.
پکی به سیگارش زد و گفت:کیکو که خوردم دیگه نمیفهمیدم چیکارمیکنم.
خواست ادامه بده که سرفه ای کردم،نگام کرد:روز بعدش ازهیچی خبر نداشتم تا اون زمانی که شبنم بهم گفت حاملست.گفت بابای بچه منم.
خون به مغزم نرسید و هلش دادم و بچه اون شب سقط شد.دکترا گفتن دیگه نمیتونه بچه دارشه.عذاب وجدان ولم نمیکرد و هرشب کابوس میدیدم.
تصمیم گرفته بودم برای فرار از کابوسام شبا نخوابم ویه هفته وضعم همین بود.
هیچی ازم نمونده بود اون مدت ،تا اینکه تورو دیدم و با دیدنت همه چی یادم رفت.
کلا شبنمو فراموش کرده بودم و وقتی از علاقم به تو با خبرشد هرروز تهدیدم میکرد و هرروز طعنه میزد و میگفت نمیزاره زندگی راحتی داشته باشم.
به حرفاش توجهی نمیکردم تا اینکه تو تا حدودی ازین ماجرا خبردارشدی.
میترسیدم بهت بگم.
میترسیدم بعد فهمیدنش بری و تنهام بزاری.
یه داستان ساختگی سرهم کردم و بهت گفتم تا شر این داستان ازسرم کم بشه.
نمیدونستم قرار باز این ماجرارو نبش قبرکنه واین بلا هارو سر زندگیم بیاره.
سیگارشو خاموش کرد و بهم نگاه کرد،با نگاش ازم میخواست ببخشمش.
انگار الان بهش حق میدادم که همه چیو پنهون کنه.
یجورایی پشیمون بودم که کشش داده بودم و تصمیم گرفته بودم تمومش کنم.
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_72 نفسی کشید و سیگارو از جیبش درآورد،همیشه با سیگار کشیدنش مخالف بودم اما اینجا این
#زمستان2
#پارت_73
ازجام بلندشدم و سمتش رفتم،پشت سرش وایسادم و بالاخره دلو به دریا زدم و دستمو رو شونش گذاشتم.
برگشت سمتم و منتظر واکنش بعدیم بود که محکم بغلش کردم.
یکم تو سکوت گذشت تا اینکه گفت:منو بخشیدی؟
آروم گفتم:تو باید منو ببخشی.
خندید:انگار جاهامون عوض شده.
_پشیمونم ازینکه بهت فشارآوردم و ازخونه رفتم.
نفسی کشید و ازم جداشد:مهم الانه که برگشتی.
صورتمو با دستاش گرفت و بهم خیره شد:هیچوقت تنهام نزار باشه؟
بغضمو قورت دادم:باشه.
خنده کوتاهی کردمو گفتم:به شرط اینکه قول بدی چیزی ازم پنهون نکنی.
لبخندی زد:باشه قول میدم.
چشم غره ساختگی براش رفتم:این بارو بخشیدم دفعه بعد ببینم سیگار میکشی چشاتو درمیارم.
* *
بعد از شنیدن حقیقت از زبون امیر همه چی خوب پیش میرفت.
پای سیستم نشسته بودم و مشغول کاربودم اما با صدای بهرام تمرکزم پرید:خوبی؟
لبخندی زدم:اوهوم..تو خوبی؟
سرشو تکون داد:آره.
آرنجشو رو میزگذاشت و خم شد سمتم:خبریه؟
سوالی نگاش کردم:هان؟
_با امیرآشتی کردی؟
سرمو تکون دادم:آره دیگه.
چیزِ دیگه ای نگفت و دست به سینه نگاش کردم:همین؟کاریم نداشتی؟
سرتکون داد:چرا میخواستم واسه هفته دیگه دعوتتون کنم خونمون،از وقتی ازدواج کردیم خونمون نیومدین که بی معرفتا.تولد زیباست.
با خنده گفتم:عه چه خوب!البته اگه میخواستیمم نمیشد.
بهم اشاره کرد:آره یکی قهرکرده بود نمیشد دیگه.
صدامو یکم بالا بردم اما رگه هایی از خنده توش نگه داشتم:بهراام،برو پِی کارت.
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_73 ازجام بلندشدم و سمتش رفتم،پشت سرش وایسادم و بالاخره دلو به دریا زدم و دستمو رو ش
#زمستان2
#پارت_74
'آریا'
خواهرِ شبنم بهم زنگ زده بود و این خیلی عجیب بود برام.
بهم میگفت نگرانه و میخواد یه حالی از شبنم بپرسه،کلافم کرده بود و هی پشت هم سوال میپرسید.
دیدم شبنم از ماشین پیاده شد:شیوا قطع کن بعدا صحبت میکنیم.
اما بیخیال نشد:گوشیو بده شبنم میخوام باهاش حرف بزنم.
با عصبانیت گفتم:گیر دادیا،تو سال به دوازده ماه کلاهتم میوفتاد این طرفا زنگ نمیزدی الان نگرانی؟
با بغضی که میدونستم ساختگیه گفت:خب دلمون براش تنگ شده.
نمیخواستم شبنم از مکالمه منو خواهرش خبردارشه چون مطمئنا عصبی میشد.
کلافه شدم:یادم نرفته چجور مثله تفاله چایی از زندگیتون پرتش کردین بیرون بس کن اداهاتو یه هفتس داری رو مخم میری قطع کن.
جدی شد:خب..باشه باشه حداقل بگو کجایین.
داد زدم:ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل خیالت راحت شد؟آره میخواستی همینو بشنوی؟من باهاش ازدواج کردمو دیگه نمیزارم اون خانواده ای که..
با صدای شبنم حرفم قطع شد:آریا چخبره؟
تُن صداش آروم بود امامشخصه میخواد بدونه کی پشت خطه.
تلفنو قطع کردمو دستشو گرفتم و سعی کردم بیخیال باشم:عزیزم چرا پیاده شدی یه آبمیوه بود دیگه خودم میگرفتم.
_آریا کی پشت خط بود؟
دستشو محکم فشار دادم و سمت آبمیوه فروشی رفتیم :بیا بریم صحبت میکنیم.
کلافه دنبالم اومد و نشست رو صندلی ،سفارش دادم و منتظر موندم تا آماده بشه.
<🤍❄️>
✫ꪀ𝚘𝗏ꫀ𝑙_ꪑꪮꪮꪀ -
#زمستان2 #پارت_74 'آریا' خواهرِ شبنم بهم زنگ زده بود و این خیلی عجیب بود برام. بهم میگفت نگرانه و
#زمستان2
#پارت_75
'شبنم'
وقتی با تلفن صحبت میکرد شنیدم اسم شیوا رو آورد.
هروقت پای خانواده من میومد وسط یعنی باید با خوشیام خداحافظی میکردم.
آریا فکرش درگیربود و بادستش روی صندوق ضرب گرفته بود.
بالاخره با سفارشا نشست روبروم.
یه نفس همرو خورد و منم تقریبا نصف آبمیوه مو تموم کرده بودم و اشتهایی نداشتم.
_آریا.
بدون اینکه نگام کنه گفت:هوم؟
دستامو توهم گره زدم:نمیخوای بگی چخبره؟
شونه بالاانداخت:خبری نیست.
جدی نگاش کردم:آریا من شنیدم گفتی شیوا،چی گفت.
خوشبختانه طفره نرفت و بدون معطلی گفت:مزخرف میگفت.نگرانمونه.
پوزخندی زد:نگرانتن.
_چیزی که بهش نگفتی؟
سرشو تکون داد و عصبی شدم:گفتی بهش؟آخه واسه چی؟
آروم گفت:باید یه چیزی میگفتم که بیخیال بشه یانه؟
صدام رفت بالا:واجب بود بگی؟
چند نفر نگامون کردنو دستمو گرفت:آروم باش باید حرف بزنیم.
دستمو از دستش بیرون آوردم از اونجا اومدم بیرون:چی چیو حرف بزنیم گند زدی تو همه چیز.
دنبالم اومد:حالا مگه چی شده؟
سمت خیابون رفتم:انقدر بیخیال نباش شیوا ازمن متنفره.الان که همه چیو میدونه از هرفرصتی واسه بدبخت کردن من استفاده میکنه.
پشتمو بهش کردم و وارد خیابون شدم:ولم کن گند زدی تو حالمون.
همین که وارد خیابون شدم یه ماشین از پشت بهم نزدیک شد و ازترس چشمامو بستم.
نمیتونستم حرکت کنمو بدنم خشک شده بود.
یکی منو کشید و با صدای بلند اسممو صدا زد،ضربان قلبم رو هزار بود.
چشمامو که باز کردم خودمو تو بغل آریا دیدم،منو آورد این طرف پیاده رو:معلوم هست چیکارمیکنی؟داشتی خودتو به کشتن میدادی.
راننده بدبخت رنگ به رخ نداشت و آریا براش دست تکون داد تا بره.
سمتم اومد و محکم بغلم کرد:آخه این کارا یعنی چی؟مگه نگفتم میبرمت جایی که کلا از گذشته دورشی؟
با بغض گفتم:آریا تو اونو نمیشناسی.
دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند:بلیطا رو گرفتم این هفته پروازمونه.دیگه نگران هیچی نباش.
توی ماشین نشستیم و سرمو به شیشه تکیه دادم:الان برمیگردیم ویلا وسایلتو جمع کن.
'آریا'
شبنم حق داشت از خانوادش بترسه،اون قبلا موقعیتای خوبی داشت و همش بخاطر مادر من و خواهرش رد میشد.
دخالتای اونا باعث شد شبنم برگرده ایران و هیچوقت فکر برگشتنم نکنه.
از همون روزا دوسش داشتمو دنبال فرصتی بودم که خودمو بهش ثابت کنم.
اون زمانی که فهمیدم به امیر علاقه داره قیدشو زدمو به خودم قول دادم دیگه دل به کسی نبندم.
<❄️🤍>