●جهت شرکت در اولین تقدیمیِ نوامبر؛
این پیام رو داخل چنلتون فور کنید و حسی که این چندوقت درگیرش بودید رو بگید؛
تا حدیث:
-بر اساس وایبتون یه اهنگ تقدیمتون کنه.
-توی چنلتون کدوم حس بیشتر از بقیه موج میزنه؟
و تبسم:
-اگر چنلتون یک مکان فیزیکی بود، اون مکان کجا بود؟
-و در اخر براساس احساسی که این روزها دارید براتون یه متن مینویسه.
نکته:«لطفا پیام رو با دقت بخونید و حستون روهم داخل چنلتون بنویسید»
«ممبرهای عزیز هم میتونن شرکت کنن»
ℒimit: 250 | tag
برای او که هیچوقت نمیداند
و باز هم مینویسم برای بارِ چندم؟ برای چندمین شب که چراغِ امیدم خاموش است و کاغذ، تنها گوشِ شنوای من.
مینویسم، نه از رویِ عادت، که از روی ناچاری.
تو نمیدانی. و چه خوب که نمیدانی. گاهی فکر میکنم اگر میدانستی، شاید این همه زیباییِ دردناک از بین میرفت. شاید دیگر دلیلی برای نوشتن نداشتم. شاید دیگر آن شوقِ پنهانی که در سکوتِ شب برایت میتراود، رنگ میباخت.
هر کلمهای که مینویسم، انگار بوسهایست که هیچوقت بر گونهات ننشسته. هر سطری که تمام میشود، نفسیست که در هوای نبودنت اوج میگیرد و به زمین میخورد. و من میمانم و این انبوهِ کاغذهای خط خطی، شاهدانی که هیچوقت حقیقت را فریاد نمیزنند.
شاید به خاطر همین است که مینویسم. برای ثبتِ این زیباییِ تلخ، برای اینکه تو در ندانستنت، آزاد باشی و من در دانستنم، ذوب شده در این تنهایی.
و راهی جز نوشتن ندارم.
چون حرف زدن که تمام میشود، نوشتن میماند. نوشتن برای تو که هیچوقت نخواهی فهمید چقدر در این سطرها جاری هستی. برای تو که نخواهی دانست اسمت، خلوتِ واژههای من است.
پس بگذار همین باشد. بگذار من عاشقِ پنهانِ کلمات باشم و تو قصهی ناتمامی که برای خودم تکرار میکنم، هر شب، تا سحر..
نه فقط نمیتوانم بگویم، که هرگز نمیتوانم لمسش کنم.
نمیتوانم دستهایش را توی دستانم بگیرم.
نمیتوانم آن لحظه را حس کنم که انگشتانش، آرام، میان انگشتان من قفل میشود. نمیتوانم ببینم وقتی سرش را روی شانهام میگذارد، چطور دنیا برای چند ثانیه آرام میگیرد.
نه میتوانم موهایش را نوازش کنم. نه میتوانم در اغوشش بگیرم، نه حتی میتوانم در لحظه ای غفلت، تصادفاً با آرنج به آرنجش بخورم و ببخشم.
و این، نفرینِ این عشق است، عشقی که فقط در فاصلهها معنا دارد.
عشقی که از دور میدرخشد، اما هرگز گرمایِ نزدیکی را نخواهد چشید.
گاه شبها، کف دستم را باز میکنم و خیره میشوم به این خطوطِ تهی. به این دو دست خالی که پر از آرزویِ یک لمسِ کوچکاند.
فقط یک لمس. فقط یک ثانیه که بفهمم او واقعی است،
نه یک خیالِ دستنیافتنی.
اما او در همان دنیاییست که من فقط از پشتِ شیشهی نوشتههایم میتوانم تماشایش کنم. دنیایی از نور و نفس و گرما، که من تماشاگرِ همیشگیِ سکوتش هستم.
مینویسم که انگار با کلمات، رگهایش را لمس میکنم.
مینویسم که انگار با هر حرف، برای یک لحظه، شبیهِ کسی میشوم که حقِ بودن در کنارش را دارد.
اما وقتی قلم را میگذارم زمین، دوباره تنها هستم. با آن فاصلهی ابدی. با آن دیوارِ شیشههایِ نامرئی به نام:
هیچوقت
هیچوقت یعنی هیچکس به اندازهی من، عشق را در نرسیدن درک نکرده است..