شماره 1
نُه روز پیش یه اتفاقی افتاد که، وجود من به قبل و بعدش تقسیم میشه.
با یه دیالوگ چهار کلمهای که از قبل بهش خیلی فکر کرده بودم،
وارد یک بازی شدم.
قبلا فکر میکردم که این بازی نباید انقدر سریع شروع بشه.
و تا وقتی که واردش نشده بودم فکر نمیکردم انقدر سخت باشه.
شماره 1
با یه دیالوگ چهار کلمهای که از قبل بهش خیلی فکر کرده بودم، وارد یک بازی شدم. قبلا فکر میکردم که ای
توی خیلی از بازیا ادعا دارم.
اما این بازی رو برای اولین بار شروع کردم.
خیلی چیزاش برام نا آشناعه،
ولی میدونم اگه توی این بازی ببازم کل زندگیم رو باختم.
شماره 1
توی خیلی از بازیا ادعا دارم. اما این بازی رو برای اولین بار شروع کردم. خیلی چیزاش برام نا آشناعه،
شبیه به یه قماره
که روی زندگیمه.
یه چالش
میخوام من رو نقد کنید.
برای این که به طور صریح نقد بشم از پیام های ناشناس استفاده میکنیم.
و من اینجا نمیذارمشون.
پس،
منتظرم که بشنوم😊
https://6w9.ir/Harf_10726071
دلتنگم.
دلم میخواد سریع تر این بازی شروع شه.
حرکت اول با منه.
ولی به فکر کردن نیاز داره.
خیلی فکر کردن میخواد.
دارم از حرکت نکردن خسته میشم،
امید وارم که با حرکت اول پشیمون نشم.
و امید وارم رویداد های بازی برعلیهم نباشن.
بعد از رویداد اول تازه شروع میشه.
و شاید یکم از دلتنگی هام برطرف بشه.
نیاز دارم که برام دعا کنید.
اولین باره که قراره کاری رو انجام بدم و حس میکنم فعلا پشتم خالیه.
شاید بخاطر اینه که نمیتونم با آوینایی ها باشم.
قطعا به خاطر اینه.
قانون اول بازی اینه که از آوینایی ها نمیتونم استفاده کنم.
و این قانون باعث شد که انقدر برای شروع استرس داشته باشم.
نمیخوام مریض بشم.
خیلی وقته مریض نشدم.
و خدا رو شکر میکنم.
ولی چرا بعد از سه سال یهو باید الان مریض بشم؟😭
شماره 1
نمیخوام مریض بشم. خیلی وقته مریض نشدم. و خدا رو شکر میکنم. ولی چرا بعد از سه سال یهو باید الان مری
امید وارم توهم باشه.
یا بهونه برای پیچوندن دو زنگ تجسمی امروز😂😔
فکر کردن داره دیوونم میکنه.
حالمم نسبت به دیروز بدتر شده.
انگیزهی هیچ کاری رو ندارم.
امروز حتی غذا هم نخوردم.
از داخل سردمه و از خارج دارم یخ میزنم.
کلمم گزگز میکنه.
از بیکاری دلم میخواست به جای توی رخت خواب سر کلاسهای کسالت آور بنشینم.
تمام مطالب هفتههای گذشتهی مدرسه از ذهنم پریدن.
وقتی به جزوههای فیزیکم نگاه میکنم یادم نمیاد کِی نوشتم؛ چه برسه به این که بتونم سر در بیارم که چی نوشتم.
نود درصد مغزم پر شده فکر کردن.
راجع به این که باید چیکار کنم.
تصمیمات متقابلی که باید بگیرم
شبیه به شطرنجه.
تمام حرکات رو باید پیشبینی کنم.
نمیخوام جایی کم بیارم.
با بازی کردن مشکلی ندارم.
بیشتر این برام مهمه که کسی زیر صفحه نزنه.