فرهاد حسنزاده:
گفت: ناگهان باران گرفت... اشک هایم خیس شد...
گفتم: اشک که خیس نمیشه.
گفت: چرا نمیشه؟ اشکای من میشه. اشکای من همیشه خشک بوده...
...
شماره 1
فرهاد حسنزاده: گفت: ناگهان باران گرفت... اشک هایم خیس شد... گفتم: اشک که خیس نمیشه. گفت: چرا نم
یا یه جای دیگه میگه:
دوست داشتم نرم نرمک بروم و به امروز فکر کنم. مثل کتابی که تمام کرده باشی و برگردی صفحههایش را دوباره ورق بزنی؛ ورق... ورق... ورق...
شماره 1
جواب به ناشناس: من؟! کی؟!
شناختنت؟!
کار سختی نیست
با یه سرچ توی چتها پیدا میشی