eitaa logo
شماره 1
112 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
توی راه کاشان هستیم
الان توی ماشین آقای صالحی هستیم
خب
روز درسی اول تموم شد
اردوی کاشان روز اول امروز صبح ساعت پنج و ده دقیقه‌ی صبح، در عالم مستی، از مامانم خواهش کردم که پنج دقیقه ی دیگه بیدارم کنه. خلاصه با اراده ی فولادین، از آغوش رخت‌خواب دل کندم. ...والدینم من رو جلوی حوزه هنری پیاده کردن و خودشون زدن به جاده‌ی تهران. ...کولر ماشین آقای صالحی خراب شده بود و ما... ...محل اسکانمون شبیه به هتل، مسافرخونه و... نبود. در واقع محل اسکان ما یک زورخونه بود. نه یه زورخونه ی معمولی. یه زورخونه که داستان عجیبی بین کاشی به کاشی و آجر به آجرش داره. ...تا اذان ظهر کلاس مدرنیته داشتیم. بعد از اذان ظهر هم تیم کشی کردیم برای پانتومیم. سه تا تیم پنج نفره بودیم. تیم ما با اختلاف بالایی اول شد😎 ...دوباره تا ساعت سه و نیم کلاس مدرنیته داشتیم. خیلی بهمون رحم کردن و گفتن دوساعت استراحت کنید. ساعت پنج رفتیم سینما. تا ساعت هفت. ...نماز که خوندیم آقای موسوی گفت می‌خوایم یه روضه کوچیک داشته باشیم. دوتا از بچه ها دفترچه شون رو آماده کرده بودن. به ما گفتن میریم توی فضای سبز. ولی مارو بردن آسایشگاه. خیلی بد بود. انگار قیامت شده بود. مایی که سلامت داشتیم و قدرش رو نمی‌دونستیم خجالت می‌کشیدیم توی چشماشون نگاه کنیم. ...کلاس نویسندگی و نقد فیلممون هم بعد از برگشتن به زورخونه، برگذار شد. فعلا همین
اینا چقد باحالن
اردوی کاشان روز دوم ساعت شش بیدارمان کردند. در زورخانه برنامه بود. صبحانه را آنجا خوردیم. ...یک مسابقه طراحی شده بود. مارا به سه گروه تقسیم کردند. قبل از شرح قوانین، گفتند امروز نهار، سه مدل غذا داریم؛ گروهی که در مسابقه رتبه‌ی اول را بیاورد، غذایش همبرگر است؛ گروه دوم بندری و گروه آخر فلافل. قرار بود مارا در بازار سرپوش رها کنند تا یکسری سرنخ را دنبال کنیم... همین کار راهم کردند. بازار زیبایی بود. رنگ ها می‌رقصیدند. از قالیچه های ابریشم خیلی خوشم آمد. از نقره درخشان تر، از پَر سبُک تر و از طلا گران تر بودند‌. شاید کلماتی که باید با آن بازار را توصیف کنم، در دکان های رنگرزی جا گذاشته ام. (یکی از بچه ها رشته‌ی افکارم را پاره کرد و گفت: نداشتن آب را هم بنویس. راست هم می‌گوید، آب اینجا خیلی بد مزه است و آدم را سیر نمی‌کند.) ...وقتی به زورخونه برگشتیم، نهار را آوردند و دقمون دادن تا بگن کی اول شده و کی دوم و کی سوم. خوشبختانه گروه ما دوم شد. ...قرار بود که ساعت چهار آقای صالحی برسه کاشان. برای همین نخوابیدم. ولی یک سری مشکل پیش اومد و ایشون ساعت هفت رسیدن. نیم ساعت کلاس تصویر برداری داشتیم. بعدش هم رفتیم، فکرش را نمی‌کردم به این زودی، کفشم را روی چسبونک های چایی که روی زمین ریخته بود حس می‌کردم. یک بار دیگر روبروی خیمه‌ی چای خانه ایستاده بودم. البته این بار بهجای مشهد در کاشان بودم. چایش مثل چای گس مشهد نبود. ولی یاد آن چای‌ها را زنده می‌کرد. ساعت یازده به زورخانه برگشتیم. کلاس سناریو نویسی داشتیم. ساعت دوازده برایمان شام آوردند. پیتزا بود. ولی آقای عبایی گفت:اینا پیتزا نیستن، محبت هستن. راست هم می‌گفت. هزینه ای که برای این سه روز داده بودیم، چهارصد هزار تومان بود... ...بچه ها در یکی از اتاق‌ها بازی می‌کردند. من به سمت گود رفتم. وسطش ایستادم و شروع کردم به چرخ زدن. سرم گیج رفت و ایستادم، خودم را انداختم کف زمین. دنیا به کامم می‌چرخید. حس می‌کردم رو ابرها بال می‌زدم‌‌. 😵‍💫
ساعت خوابم دوشنبه: ۰ ساعت سه شنبه: ۴ ساعت چهارشنبه: ۲ ساعت پنج شنبه: ۱ ساعت