#سفرنامه
اردوی کاشان
روز دوم
ساعت شش بیدارمان کردند.
در زورخانه برنامه بود.
صبحانه را آنجا خوردیم.
...یک مسابقه طراحی شده بود.
مارا به سه گروه تقسیم کردند.
قبل از شرح قوانین، گفتند امروز نهار، سه مدل غذا داریم؛ گروهی که در مسابقه رتبهی اول را بیاورد، غذایش همبرگر است؛ گروه دوم بندری و گروه آخر فلافل.
قرار بود مارا در بازار سرپوش رها کنند تا یکسری سرنخ را دنبال کنیم...
همین کار راهم کردند.
بازار زیبایی بود.
رنگ ها میرقصیدند.
از قالیچه های ابریشم خیلی خوشم آمد.
از نقره درخشان تر، از پَر سبُک تر و از طلا گران تر بودند.
شاید کلماتی که باید با آن بازار را توصیف کنم، در دکان های رنگرزی جا گذاشته ام.
(یکی از بچه ها رشتهی افکارم را پاره کرد و گفت: نداشتن آب را هم بنویس. راست هم میگوید، آب اینجا خیلی بد مزه است و آدم را سیر نمیکند.)
...وقتی به زورخونه برگشتیم، نهار را آوردند و دقمون دادن تا بگن کی اول شده و کی دوم و کی سوم.
خوشبختانه گروه ما دوم شد.
...قرار بود که ساعت چهار آقای صالحی برسه کاشان.
برای همین نخوابیدم.
ولی یک سری مشکل پیش اومد و ایشون ساعت هفت رسیدن.
نیم ساعت کلاس تصویر برداری داشتیم.
بعدش هم رفتیم،
فکرش را نمیکردم به این زودی، کفشم را روی چسبونک های چایی که روی زمین ریخته بود حس میکردم.
یک بار دیگر روبروی خیمهی چای خانه ایستاده بودم.
البته این بار بهجای مشهد در کاشان بودم.
چایش مثل چای گس مشهد نبود.
ولی یاد آن چایها را زنده میکرد.
ساعت یازده به زورخانه برگشتیم.
کلاس سناریو نویسی داشتیم.
ساعت دوازده برایمان شام آوردند.
پیتزا بود.
ولی آقای عبایی گفت:اینا پیتزا نیستن، محبت هستن.
راست هم میگفت.
هزینه ای که برای این سه روز داده بودیم، چهارصد هزار تومان بود...
...بچه ها در یکی از اتاقها بازی میکردند.
من به سمت گود رفتم.
وسطش ایستادم و شروع کردم به چرخ زدن.
سرم گیج رفت و ایستادم، خودم را انداختم کف زمین.
دنیا به کامم میچرخید.
حس میکردم رو ابرها بال میزدم.
😵💫
شماره 1
ساعت خوابم دوشنبه: ۰ ساعت سه شنبه: ۴ ساعت چهارشنبه: ۲ ساعت پنج شنبه: ۱ ساعت
ولی امشب میخوام بخوابم