وای خدا😂
تهران، از خونهی خالم اینا داشتیم میرفتیم جایی.
توی کوچه شون یه خاور داشت بار خالی میکرد.
راه رو بسته بود.
گفتیم بره کنار رد شیم.
طرف گفت حالا یه بیست دقیقه صبر کن.
یکی بهش گفت اینجا داهاتتون نیست تا، باید جابهجا کنی رد شیم.
خلاصه طرف ماشین رو کشید عقب.
... یکم جلوتر یهو دختر خالم از خنده ترکید. گفت که توی دعوا سوتی دادیم. ما توی ماشین پلاک شهرستان نشسته بودیم. اونوقت داشتیم دربارهی فرهنگ تهران با یارو صحبت میکردیم🤦🏻😂
یکی بود،
یکی نبود...
یه قصه گوی خسته بود.
قصه گو،
غصه میخورد.
اما چرا؟
امسال سه بار برای جشنوارهی قصهگویی بهم پیام دادن.
خیلی دوست دارم شرکت کنم.
اما به دوست داشتن نیست.
انگیزهی شرکت نکردن خیلی بیشتر از انگیزهی شرکت کردنه.
خیلی از بچهها قصه نمیگن.
ورکشاپ ها دیگه مثل سابق برگذار نمیشه. البته من موافق برگذار نشدنشونم.
هعیی...
نه قصه دارم،
نه وقت.
چیکار کنم؟
چون قصه گفتن برام ارزش داره.
خیر سرم میخوام با بزرگ ترین راوی های زمانه رقابت کنم.
سوالات غربالگری آموزشپرورش
این همه ما رو سر کلاس ادبیاتشون نشوندن،
هرسال با یه معلم جدید همون مباحث قبلی رو درس دادن و جمله بندی و دقت خودشون شده این شکلی🤦🏻