#خاطره
از پل دانشگاه قم بالا میرفتم،
هدفون به گوشم بود و داشتم با چند نفر صحبت میکردم،
در بارهی پروژه و...
گوشی رو قطع کردم که به یه نفر دیگه زنگ بزنم،
دیدم توی اتبوس نشستم،
به این فکر کردم که کی سوار شدم و چطوری این جام،
چشمم افتاد به کاغذ روی اتبوس،
آفتاب زده بود و می تونستم نوشته های روی کاغذ رو ببینم،
اتبوس اشتباهی سوار شده بودم،
با خودم گفتم تا هرجا بره باهاش میرم،
توی همین فکرا بودم که کسی که بهش زنگ زده بودم جوابمو داد.
وقتی صحبتم باهاش تموم شد،
وسط ناکجا آباد بودم،
عجیب تر این بود که یه دونات شکلاتی توی دستم بود،
و الان تو خونه ام و هیچ چیزی یادم نمیاد به جز همینا و البته محتوای تماس ها.