eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
422 عکس
159 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
بگید امشب کجا بودم، رفته بودم آمریکا😎 ایالت اوهایو ولی اصلا جالب نبود
راننده‌ی این اتوبوس جدیدا چه حسی دارن؟ یا باید حس بیهودگی داشته باشن، چون هروقت سوار می‌شم، فقط خودم توشم. یا باید خیلی خوشحال باشن که انقدر میلیارد زیر پاشونه😂
شماره 1
سکوت مدرسه نمی‌دونم باید خوشم بیاد یا گلایه داشته باشم
تموم شد
شماره 1
تموم شد
مدرسه رو می‌گم
چقد موکب زدن
دل کندن از تخت برایش سخت بود. به زور دستش را بلند کرد و روی ساعت کوبید. ساعتی که از نظر خودش تا لحظاتی پیش داشت واق واق می‌کرد. چشمانش را باز کرد، از این کارش پشیمان شد. پرتوی نور توی چشمش فروع رفت. در ذهنش این می‌گذشت که ای کاش دیشب پرده را کشیده بود. گوشه چشم نازک کرده بود و با دست داشت روی میز را برانداز می‌‌کرد، کمی که دستش را به چپ و راست کشید، دستش به لبه‌ی تیز عینک خود، روی پهلو چرخید و عینک را به سمت صورتش آورد. برای اولین بار طوری عینک را روی صورتش گذاشت که دسته‌اش توی چشمش نرود. چرخید و پای‌ راستش را روی توی دمپایی پایین تخت فروع کرد. آن یکی لنگ زیر تخت بود، بیخیال آن شد و ایستاد، مسیرش را از لای کاغذ های مچاله شده به سمت دَر باز کرد. در راهی که تا آشپزخانه می‌‌رفت، چشمش دنبال کنترل چراغ‌ها بود، آناهیتا می‌گفت وقتی از روی آویز، کنترل برمی‌داری بذارش همون جا. به آشپز خانه رسید و هنوز کنترل را پیدا نکرده بود. کابینت را بازکرد. تنها یک لیوان در کابینت بود، اما همین هم کفاف بود. دلش می‌خواست قهوه بخورد، اما از وقتی آناهیتا رفته بود کسی به قهوه‌های توی مخزن رسیدگی نکرده بود. حال برسی دستگاه را هم نداشت. دَرِ یخچال را باز کرد و پاکت آب پرتقال را برداشت، خالی بود. پاکت را روی اوپن انداخت و پاکتی دیگر را برداشت. داشت لیوان را پُر می‌کرد که چشمش سیاهی رفت. وقتی هم به خودش آب‌پرتقال از لیوان شره کرده بود. بیتفاوت لیوان را برداش و خواست از آشپزخانه خارج شود که پایش به درِ ماشین لباس شویی گیر کرد. تمام ظرف‌ها بیرون ریخت. لیوان آب‌پرتقال هم افتاد و شکست. حوصله‌ی جمع کردنشان را نداشت. پاکت آب‌پرتقال را برداشت و به سمت میزنهارخوری رفت. البته از وقتی دیگر به استودیو نمی‌رفت شده بود میز کارش. صندلی ها بیرون بودند. روی نزدیک ترینشان نشست. لبتابابش را باز کرد. به سمت لبتاب چیزی را بلغور کرد که خطاب به سیری بود. سیری هم با جمله‌ای کوتاه جوابش را داد. به سمت دیوار نگاهی انداخت که باریکه‌ی نور از لای پرده رویش افتاده بود. عکس آناهیتا رویش بود، به گمانش تنها المان مرتب خانه بود. ای‌کاش می‌ماند. دست گرمی
چشمم افتاد بهش روش یه لایه خاک بود دلم براش سوخت
فکر می‌کردم این شکلات ها منقرض شدن آخرین باری که از اینا دیدم چهار سالم بود
فایلام پریده😭 نمی‌دونم چرا ورد رو سیو نمی‌کنم🤦🏻