برای اولین بار میخواستم بخوابم.
اما،..
خب نمیشه.
باید متن باشگاه رو برسونم.
و یکی دوماهه دارم بهش فکر میکنم و هیچی...
ذهنم خالیه.
شایدم انقدر پر هست که نمیدونم چیبنویسم.
از همین الان، ۱۰ ساعت و ۴۵ دقیقه زمان دارم تا تموم کنم،
و البته شروع
شماره 1
باید بزنم همچی رو بتکونم. سال عوض شده و من هنوز توی ده ماه قبلم. نه! کلا زمان از دستم در رفته توی
#خاطره
کار رو دوماهی عقب انداخته بودیم.
ولی باید به کست اضافه میشد.
ولی به اجازهی مربیمون نیاز بود.
واقعا لطف کردن و اجازه دادن که هرکاری میخوام بکنم.
فقط برای آوردن آوینا دویی ها باید از آقای موسوی هم اجازه میگرفتم.
آقای موسوی هم اجازه دادن.
مشکلات داخلی حل شده بود.
... برای مدرسهی خدادادی مجوز گرفته بودیم.
ناحیه یک خیلی راحت باهامون همکاری میکرد.
البته به لطف مدیر مدرسه مون بود که خیلی جوان مردانه، از غیبت هام چشم پوشی میکرد و به جای این که ما رو درگیر نامه بازی کنه، با تماس تلفنی همه چیرو اوکی میکرد.
کلی سعی کردم خوابم ببره.
اذان شد.
البته پشه هه هم بالا سرم ویراژ میداد.
صداش ترسناک تر از صدای جت های آمریکاست.
مخصوصا برای من که حساسیت دارم.
تاحالا شده از دست پشه فرار کنید؟
اونم نصف شب؟
تاحالا شده با این که گرمتونه، برید زیر پتو، که نیش نخورید؟
بعضی وقتا آدم نمیتونه به بقیه بگه.
خیلی سخته.
میدونید،
وقتی یه نفر میمیره،
همه جور استدلالی میسازید که بگید زندست.
داره شوخی میکنه.
دیگه نمیخواد حرف بزنه،
مگه مردهها پیام رو سین میکنن؟
مگه میشه یهو دیگه نباشه؟
آخه فقط شونزده سالش بود.
جنگ؟ انفجار؟
مگه آتش بس نبود؟
مگه نگفته بود بدون، خدا حافظی نمیره؟
چرا هیچ اعلامیه ای ازش پیدا نمیکنم؟
اصلا این آدم واقعی بوده؟
یا فقط یه اسم بوده.
مثل رزیتا.
واقعا دیگه نیست؟
الان من رو میبینه؟
باید بهش بگم شهید؟
باید براش غمگین باشم؟
خوشحال؟
باید با بقیه صحبت کنم؟
اونجا که شهریار میگه:
گر مرا ترک کنی
من زِ غمت میسوزم ،
آسمان را به زمین
جان خودت میدوزم ،
گر مرا ترک کنی
ترک نفس خواهم کرد ،
بی وجود تو بدان
خانه قفس خواهم کرد...