eitaa logo
شماره 1
111 دنبال‌کننده
431 عکس
163 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره 1
بذارید کلا از پیش تولید بند آمده جامپ بزنیم؛ در واقع نگیم صدرا چقد بدبختی کشید تا بازیگر پیدا کنه...
اولین تجربه‌ی من این که نوشتم اولین تجربه‌ی من، یعنی اولین باری که فهمی‌دم بدبختی چیه😂 بگذریم... شوتینگ ساعت بیست و یک بود. تیم تولید و نور تصویر از ساعت هجده حاضر شدن. بازیگرا و صدا بردار هم از ساعت بیست و سی دقیه آروم آروم می‌اومدن. خیلی استرس داشتم. ‌اولین تجربم بود، نوجوون بودم، کلی بازیگر فرعی. کلی کودک که داشتن از سر و کله‌ی ما بالا می‌رفتن و بد تر از اون، والدینشون... توی اون لحظات واقعا محمد حسن به دادم رسید. وقتی والدین دورم کرده بودن و هی سوال می‌پرسیدن، البته حق داشتن، ولی هر سوالی که می‌پرسیدن، دو دقیقه وقت منو می‌گرفت... خلاصه محمد حسن اونجا کمکم کرد‌... ساع شد بیست و یک و ده دقیقه ولی ما هنوز رکورد نکرده بودیم. قرار بوده اگه نتونستیم شش تا پلان اول رو تا قبل ساعت دو بگیریم، کار رو آف کنیم. دو تا پلان سخت داشتیم. سکانس پلان هایی که باید عین هم برداشت می‌شد. تازه با بچه های خسته‌که توی هر برداشت خسته تر هم می‌شدن. یعنی نمی‌شد با نوشمک دادن و اینا آرمشون کرد... تازه کار سخت تر این بود که بهشون بگی به کست و دوربین نگاه نکنن. تازه بازیگردانی با خودم‌ بود. برای اولین بار نباید این طوری می‌شد. اینو می‌دونستم. ولی گفته بودن کست قبلی نمی‌تونه با کست دوم باشه. بازیگردان رو هم توی کستی که اول بسته بودم جا گذاشتم و دیگه کسی رو سراغ نداشتم. حالا فکر کنید من باید هم با مدیر تصویر برداری صحبت می‌کردم، هم به بازیگر پورتاگونیستم توضیح می‌دادم چی می‌خوام. هم باید حواسم می‌بود از بین و اون سی تا بچه کسی غیر از اون چیزی توی برداشت قبلی بازی کرده بازی نکنه. عالی بود. تازه دوربینم حرکت داشت. پاییدن اون و بی نقص انجام شدنش... راکورد راکورد راکورد. یه لحظه هم که رفتم ببینم تو آشپزخونه چه خبره،.. دیدم بچه ها نشستن سر جعبه‌ی شیرینی ای که قرار بود توی پلان بعدی بازیگر جلوی دوربین بخوره. دیدن این صحنه، برای بیهوش شدن کافی بود... -پارت۱-
دارم سعی می‌کنم بخوابم. اما نمی‌شه😂 یعنی می‌دونم نمی‌شه.
شماره 1
برای روز خلیج مون
بعضی هستن بعضی ها هستن بعضی هم هستن فقط او بود، که بودنش، هستی بود.
تنهایی زمانی دوستم بود رفیقم شد زمان زیادی خوش بودیم تا او آمد. تنهایی دور شد. او کمی ماند. تنهایی از دور نگاهمان می‌کرد. بهتر بود. تا آو رفت. تنهایی برگشت. در آغوشم کشید. سرد بود. دیگر دوستش نداشتم. تنهایی ناراحت بود. مرا هم ناراحت می‌کرد. انگار که قهر باشد. همیشه همراهم بود. ولی مثل قبل نبود که احساسش نکنم. ای کاش او یا می‌ماند، یا نمی‌آمد.
امروز بدترین روز بود و سعى نکن منو متقاعد کنى که تو هر روزى لحظات خوبى هم پیدا میشه اگه با دقت نگاه کنیم زندگی دشواره با اینکه خیلی وقتا اتفاقات خوبى هم میافته شادى و خوشبختی وجود نداره و این درست نیست که خیلی چیزها به خود ما ربط داره مطمئن هستم تو هم موافقى که محیطى که توش هستیم تأثیر مستقیم داره روى رفتار ما همه چیز در کنترل ما نیست و تو هرگز از من نخواهى شنید که امروز روز خوبى بود!
ولی می تونید از آخر به اول بخونیدش
شاید روزتون بهتر بشه
چرا انقدر خستم؟