eitaa logo
شماره 1
113 دنبال‌کننده
422 عکس
157 ویدیو
5 فایل
نمی‌دونم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
قبر سوراخه
شماره 1
درویش
یکم اصلاحش کردم حالا هم همین نمی‌بینید؟
سردمه دارم یخ می‌زنم و توی ذهنم، تراژدی می‌‌بافم.
سی و نود صدم جشنواره‌ی قصه گویی ۱۴۰۳(پارت سوم/آخر) آره خلاصه آقای بدیمه در رو باز کرد و من رو هل داد روی سن و در رو پشتم بست. زبون تا حلقم می‌سوخت و دست و پاهام هم ویبره می‌رفت. و کلی چشم به سمت من بود. چشمام رو تار کردم تا کسی رو نبینم. امل نگاه ها رو که به من چنگ زده بودن حس می‌کردم. نمی‌خواستم به داورها نگاه کنم. اما نگاه کردم. همه چی رو یادم رفت. تازه من باید چند قدم جلو تر می‌رفت. تمام این اتفاقات در دو ثانیه طول کشید. اما به نظر من بیش از ده ثانیه زمان برده. نمی‌دونستم چطور برم جلو. اما رفتم. نمی‌دونم چطور رفتم. وقتی می‌خواستم شروع کنم به گفتن مقدمه، صدایی از دهنم خارج نشد. صدایم شنگین شده بود روی سینه ام. در آوردنش از حلق کار سختی بود. شروع کردم: سلام. می‌خواید بیاید با من سلفی بندازید؟ همه حاج‌وواج نگاهم می‌کردند. ا ادامه دادم: مگه شما ها من رو نمی‌شناسید؟ باز هم فقط نگاهم کردند سرزنششان کردم: واقعا که! برای همتون متاسفم. من یِلِبِریتیَم. باز هم همان نگاه‌ها با تعجب بیشتر پرسیدم: نکنه که شما نمی‌دونید یلبریتی یعنی چی؟! اشکال نداره براتون توضیح می‌دم. وقتی یه نفر یکم معروف باشه بهش می‌گن یلبریتی. وقتی یه نفر معروف باشه بهش می‌گن دولبریتی. و وقتی هم که یکی خیلی معروف باشه بهش می‌گن سلبریتی. راستی گفتم یه سلبریتی، یه قصه‌ی خیلی کهن هست که می‌گه: ... وشروع کردم به تعریف کردن قصه‌ی سیبیل فرمونی و خرش و بچه‌هاش... وقتی که تموم کردم، دوویدم بیرون. خیلی خوشحال شدم که تموم شد. ولی خب با قصه ای که گفته بودم خیلی حال کردم😊 و وقتی بازتاب مربیا و عضوها رو دیدم عاشق قصه گویی شدم❤️ و باید تشکر کنم از آقای بابایی و نیما که کمکم کردن. آها. دوباره برگردیم به جشنواره... شب موقع رفتن آقای بابایی به من گفت بیا با من برگرد. منم گفتم باشه. فقط من برم از نیما خداحافظی کنم. نیما کنار سن بود. خداحافظی که کردم و اومدم برگردم، جمعیت همه داشت میومد سمت سن. و من می‌خواستم از در پشتیه برم. اور کت مشکیه تنم بود. مرغکمم روش بود. ولی سوزنش خیلی شل شده بود. وقتی داشتم از تو جمعیت رد می‌شدم، نوکش گیر کرد به مانتوی یکی از دخترای مرکز هفتی و افتاد. منم سعیم رو کردم پیداش کنم. ولی نشد. آقا بابایی هم منتظرم بود نمی‌‌تونستم منتظر بمونم پیداش کنم😭 این بد ترین اتفاقش بود. خیلی قصه خوردم. جدا از این که مرغک بود یه یادگاری هم بود😢 خیلی غصه خوردم. سعی کردم برم چند تا بزنم. ولی خب، نشد😭 هعی. آخرش هم این شکلی تموم شد.
چند وقته که نبودم الانم نیستم مثل هرکسی که باید باشه و نیست خدا ما را ببخشد