چشمانش مثل دریاچهای زلال و عمیق بود که فقط ستاره ها آن را درک میکردند.
نگاهش پراز خورشید بود. شب ها که به آسمان نگاه میکرد، آسمان به رنگ امید نورانی میشد.
یک بار مردم چشمش برایم داستانی عاشقانه روایت کرد.
ریشه های نگاهش دور قلبم پیچید.
اما تقدیر طوفانیست که بید را ریشهکن میکند.
ای کاش یک بار دیگر کنارم بنشیند و با چشمانش برایم داستان بگوید.
خیلی دوست دارم بدانم این بار از چه فریاد میزند.
شماره 1
چشمانش مثل دریاچهای زلال و عمیق بود که فقط ستاره ها آن را درک میکردند. نگاهش پراز خورشید بود. شب ه
یه نفر گفت این رو بفرستم
قدیمیه
شماره 1
یه شناسی گفت که تعریف کنم. و بهش گفتم سعیم رو میکنم.
هنوز توی پیشنویسه
دارم فکر میکنم که بفرستم یا نه
واییی داشتم داستان یه اتفاقی رو مینوشتم.
از ایتا زدم بیرون، وقتی برگشتم دیگه توی پیشنویسم نبود😭
#پاره_متن
میسوخت،
خاکستر شد.
دلِ هیچ کس برایش نسوخت.