رویاهایم کجاست؟
نمیدانم کجا گمشان کردم.
یک زمان در دستانم بودند و ناگهان به خود آمدم و دیدم پژمرده شدند، خیلی سعی کردم از گزند سخنان آدمیان آنها را نگاه دارم،
اما نشد. هر سخن، هر حرف، تیری بود بر پیکر درماندهی رویاهایم.
رویاهایم کجاست؟ آنها را به کجا بردهاید؟
مگر نمیدانید بدون آنها جز جسمی بی روح و تهی، هیچ نیستم؟
جان رویاهای خودتان قسم، برشان گردانید...
روزی روزگاری دختری دلش را به درختی باخت. آنطور نگاهم نکنید، این افسانه حقیقی است.
دختر میپنداشت، درخت هم عاشق وی است، پس هر روز و هر شب دستش را در شاخهای میگذاشت و التماسش میکرد تا زنده شود.
در آخر الههی عشق دلش سوخت و به درخت جان داد، اما در ازایش نفرینی هم بر آن گذاشت.
نفرینی که باعث شد دل درخت سیاه شود.
دختر ناامید نشد، مطمئن بود میتواند درخ را درست کند.
اما اشتباه میکرد، دل سیاه درخت، او را هم تاریک کرد.
و این بود افسانهی درخت و دختر که هنوزم که هنوز است عاشق همند، بی آنکه اهمیت دهند سیاهند یا سفید.
شاید نفرین الههی عشق نفرین نبود، شاید یک موهبت بود. یا شاید هم عشق آنرا یک موهبت کرد.
کوردلان افسانه را درس عبرتی برای عاشق نشدن میبینند و روشنبینان، داستان را مُهر تاییدی، برای عشق حقیقی میدانند.
هدایت شده از انجمن محافظت از فرازمینی های کتابخور
به بکمن ایمان بیارید یا اینکه مردی به نام اوه بخونید.
شماره "۱"
به بکمن ایمان بیارید یا اینکه مردی به نام اوه بخونید.
به بکمن ایمان بیارید یا تریلوژی شهر خرس بخونید
چه خبر از دوستات؟
همونایی که میگفتن عمرا ولت کنن.
چه خبر از خانوادهت؟
همونایی که قرار بود تا ابد کنارت وایسن.
میبینی! حق با من بود. آخرش فقط خودتی و خودت، نه دوستای دو روت میان کمکت نه خانوادهی سختگیرت.
دیدی آخرشم همه رفتن؟
تا دیدن کی هستی بی خیالت شدن، تا شکست خوردی تنهات گذاشت.
تا به کمک نیاز پیدا کردی، جوووری رفتن انگار اصلا وجود نداشتن.