eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
من واقعا نمی‌فهمم این وسط ایتا چرا هی سکته می‌کنه یه جاش می‌لنگه خب مثلا الان این آهنگو نمیشه فرستاد اون یکی رو میشه قراره چه اتفاقی بیوفتههه ما یه بار نتمون سریعه خوب کار میکنه تو هم هی بمیر هی بمیر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کوین؟ به نظرم مثل یه برادر بزرگتر دلسوز و مهربونه. دقیقا از همون شخصیت‌هاییه که قراره خیلی دوسش داشته باشم. یه سوال فنی. کوین نوجوانه؟ ( کوین از همون بچه‌‌هاییه که داگلاس بهش دل بست،نه؟) ~~~ هوممم خوشحال کننده بودد آره حدودا نوزده سالشه زدی وسط خال اگه گفتی دوتای دیگه کین؟ (حدس بزن هنوز نگفتم چیزی)
پارت بعدم نوشتممم می‌خوایدش یا نه؟
شماره "۱"
تصمیم بر آن شد که پیتر بچه را با خود به خانه ببرد، چون اگر کوین او را با بچه می‌دید به مراتب خطرش کم
کوین گفت:《می‌بینی؟ به همین سادگی، مثل رقص می‌مونه. رقص سکه روی دست.》 اسپیاک با شیفتگی به دستان کوین خیره شده بود:《خیلی خفنه!》 کوین با مهربانی به او نگاه کرد:《می‌خوای تو هم امتحان کنی؟ هوم؟》 وقتی اسپایک با اشتیاق سرش را تکان داد، کوین سکه را به او داد. از آن اتفاق هشت سال می‌گذرد و اسپایک هنوز آن سکه را دارد، هنوز همانگونه که کوین یادش داده آن را در دستانش می‌چرخاند و اضطرابش را کم می‌کند‌. داگلاس سلانه سلانه وارد اتاق خرابه‌ی اسپایک شد و به تکه‌ای از دیوار تکیه داد:《هنوزم داریش‌.》 اسپایک با حواس پرتی به او نگاه کرد، چشمان هردویشان طوری غمگین شد که گویی کوین مرده. اما این برای زخمی بود که کوین با خنجرش در بدن آنها کاشته بود. اسپایک سکه را در جیبش سراند و گفت:《می‌خوام وقتی پیداش کردم و زدم تو دهنش سکه دندوناشو خورد کنه‌.》 داگلاس با دهان بسته خندید:《اگه پیداش کنی.》 اسپایک از جایش بلند شد:《نزدیکشم، قسم می‌خورم. اون بچه‌هه پیتر، داره نم پس میده.》 و از اتاق بیرون زد. اسپایک دروغ می‌گفت، به داگلاس، به پیتر، به خودش. به همه دروغ می‌گفت، دیگر نمی‌دانست باید از کی متنفر باشد یا باید به چه کسی اعتماد کند. کوین. کوین لعنتی. کوینی که او را پیدا کرده بود. کوین با عینک و دندان شکسته‌ی جلویش، کوین با تیک عصبی فکش و مهارتش در دویدن و دزدی کردن. روزی بود که اسپایک کوین را می‌پرستید، روزی بود که با چشمان درشتش به او خیره می‌شد و ازش چیز یاد می‌گرفت. روزی بود که می‌خواست مثل او شود.
شماره "۱"
کوین گفت:《می‌بینی؟ به همین سادگی، مثل رقص می‌مونه. رقص سکه روی دست.》 اسپیاک با شیفتگی به دستان کوین
با یادآوری گذشته، زخمی در زیر گردنش سوخت و در پس ذهنش کوین را به یاد آورد که به او قول می‌داد برمی‌گردد. برنگشت. نجاتشان نداد. کوین در چادرش نشسته بود و سعی داشت معمای رو به رویش را حل کند. مدارک در دستش نصفه و نیمه بودند، او می‌خواست داگلاس اعدام شود اما با مدارک در دستش او تنها چند سال حبس می‌شد. عینکش را درآورد و پرت کرد روی کاغذ‌ها. زیرلب گفت:《لعنت بهت داگلاس، کجا قایمش کردی؟》 و خاطراتش از مواد مخدر را به یاد آورد. از توهماتی که می‌زد و شادی خفقان آورش. از اختیاری که نداشت و سبک‌بالی مزخرفش. چشمانش را بست تا از خاطراتی که مانند شوک هر از گاهی ناگهان وارد ذهنش می‌شدند، فرار کند. با صدای پیتر چشمانش را باز کرد، بیرون چادر ایستاده بود و می‌گفت:《کوین... من... دارم میرم.》 کوین سرش را از چادر بیرون آورد و گفت:《کجا به سلامتی؟》 《اوم... بیرون دیگه. میرم یکم پول گیر بیارم.》 لبخندی به پهناب صورتش زد. کوین آهی کشید و گفت:《اگه این دفعه دیر بیا...》 《نمیام نمیام قول میدم.》 به دو از آنجا فرار کرد. کوین برگشت به سمت مدارک و ناگهان تصمیمی گرفت. عینکش را برداشت و به سرعت اما آرام پیتر را تعقیب کرد. باید اسپایک را می‌دید. پس از مدتی طولانی، قبرستان ماشین‌ها را ترک کرد. پیتر از کوچه پس کوچه‌هایی می‌رفت که او مانند کف دستش بلدشان بود. پیتر ناگهان کنار چند تکه آجر و خرابه ایستاد، کوین پشت دیواری قایم شد، آنقدر که انگار بخشی از سایه‌ بود. آرام نگاهی انداخت و قلبش به دهانش آمد، اسپایک با بی قیدی آنجا نشسته بود. موهایش را بلند کرده بود و مانند سامورایی‌ها بخشی از آن را بسته بود. دستانش را تکان می‌داد و با جدیت با پیتر حرف می‌زد، گاهی می‌خندید و گاهی اخم می‌کرد. خیلی ساله که کوین ندیده او اینگونه برای کسی پرحرفی کند. کوین خوب او را بررسی کرد، هودی تن اسپایک مال کوین بود، با دیدن زخم محو زیر گردنش دل کوین لرزید. زخمی که خودش آن را ایجاد کرده بود‌. نفس عمیقی کشید، فکش را فشرد و عینکش را صاف کرد، از پشت دیوار بیرون آمد و گفت:《سلام اسپایک.》
کلی نظر می‌خواما جدا اگه ندید دیگه نمی‌نویسم
هر چی بیشتر زودتر می‌نویسم
https://eitaa.com/Nummer_ett/11879 👌🏻👌🏻❤ ادامههههه ~~~ خیلیم مختصر و مفید😂😂💖
https://eitaa.com/Nummer_ett/11875 اون یکی اسپایکه؟ کوین خیلی بچه گلیه به چشم برادری. اینم داداش جدید منه، از الان گفته باشما. اسپایکم که تو قلبمون جاداره. از اون دخترای به چشم خواهری یه پارچه خانم نداری تو داستانت؟ ~~~~ سومیه اسپایکه که قراره تصمیم بگیره طرف کی باشه😉 😂😂وای دمت گرمم از اون دخترا هم داریم یکم دیگه میاد
https://eitaa.com/Nummer_ett/11857 ایگی این خیلی قشنگهههههه✨✨ ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11858 اینو واقعا با قلبم درک کردم. خیلی دقیق و خاص نوشته بودیش. ~~~