eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
کوین گفت:《می‌بینی؟ به همین سادگی، مثل رقص می‌مونه. رقص سکه روی دست.》 اسپیاک با شیفتگی به دستان کوین
با یادآوری گذشته، زخمی در زیر گردنش سوخت و در پس ذهنش کوین را به یاد آورد که به او قول می‌داد برمی‌گردد. برنگشت. نجاتشان نداد. کوین در چادرش نشسته بود و سعی داشت معمای رو به رویش را حل کند. مدارک در دستش نصفه و نیمه بودند، او می‌خواست داگلاس اعدام شود اما با مدارک در دستش او تنها چند سال حبس می‌شد. عینکش را درآورد و پرت کرد روی کاغذ‌ها. زیرلب گفت:《لعنت بهت داگلاس، کجا قایمش کردی؟》 و خاطراتش از مواد مخدر را به یاد آورد. از توهماتی که می‌زد و شادی خفقان آورش. از اختیاری که نداشت و سبک‌بالی مزخرفش. چشمانش را بست تا از خاطراتی که مانند شوک هر از گاهی ناگهان وارد ذهنش می‌شدند، فرار کند. با صدای پیتر چشمانش را باز کرد، بیرون چادر ایستاده بود و می‌گفت:《کوین... من... دارم میرم.》 کوین سرش را از چادر بیرون آورد و گفت:《کجا به سلامتی؟》 《اوم... بیرون دیگه. میرم یکم پول گیر بیارم.》 لبخندی به پهناب صورتش زد. کوین آهی کشید و گفت:《اگه این دفعه دیر بیا...》 《نمیام نمیام قول میدم.》 به دو از آنجا فرار کرد. کوین برگشت به سمت مدارک و ناگهان تصمیمی گرفت. عینکش را برداشت و به سرعت اما آرام پیتر را تعقیب کرد. باید اسپایک را می‌دید. پس از مدتی طولانی، قبرستان ماشین‌ها را ترک کرد. پیتر از کوچه پس کوچه‌هایی می‌رفت که او مانند کف دستش بلدشان بود. پیتر ناگهان کنار چند تکه آجر و خرابه ایستاد، کوین پشت دیواری قایم شد، آنقدر که انگار بخشی از سایه‌ بود. آرام نگاهی انداخت و قلبش به دهانش آمد، اسپایک با بی قیدی آنجا نشسته بود. موهایش را بلند کرده بود و مانند سامورایی‌ها بخشی از آن را بسته بود. دستانش را تکان می‌داد و با جدیت با پیتر حرف می‌زد، گاهی می‌خندید و گاهی اخم می‌کرد. خیلی ساله که کوین ندیده او اینگونه برای کسی پرحرفی کند. کوین خوب او را بررسی کرد، هودی تن اسپایک مال کوین بود، با دیدن زخم محو زیر گردنش دل کوین لرزید. زخمی که خودش آن را ایجاد کرده بود‌. نفس عمیقی کشید، فکش را فشرد و عینکش را صاف کرد، از پشت دیوار بیرون آمد و گفت:《سلام اسپایک.》
کلی نظر می‌خواما جدا اگه ندید دیگه نمی‌نویسم
هر چی بیشتر زودتر می‌نویسم
https://eitaa.com/Nummer_ett/11879 👌🏻👌🏻❤ ادامههههه ~~~ خیلیم مختصر و مفید😂😂💖
https://eitaa.com/Nummer_ett/11875 اون یکی اسپایکه؟ کوین خیلی بچه گلیه به چشم برادری. اینم داداش جدید منه، از الان گفته باشما. اسپایکم که تو قلبمون جاداره. از اون دخترای به چشم خواهری یه پارچه خانم نداری تو داستانت؟ ~~~~ سومیه اسپایکه که قراره تصمیم بگیره طرف کی باشه😉 😂😂وای دمت گرمم از اون دخترا هم داریم یکم دیگه میاد
https://eitaa.com/Nummer_ett/11857 ایگی این خیلی قشنگهههههه✨✨ ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11858 اینو واقعا با قلبم درک کردم. خیلی دقیق و خاص نوشته بودیش. ~~~
https://eitaa.com/Nummer_ett/11877 عه پس یه چی بین اسپایک و کوین بوده. انگار کوین و اسپایک هرکدوم پیتر رو به چشم گذشتشون می‌بینن. کوین پیتر رو اسپایک دوم می‌بینه و می‌خواد ازش مراقبت کنه، شایدم اونو شبیه خودش تو دوران کودکی می‌بینه. از اون ورم اسپایک که انگار ته قلبش هنوز تحت تاثیر کوینه، گذشتشو تو پیتر می‌بینه و با الگوبرداری از کوین می‌خواد مراقب پیتر باشه. نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کنم دوستی بین کوین و اسپایک خیلی 🛐🛐🛐 بوده. ~~~ زدی وسط خاللللل فقط نمی‌دونم خوشحال باشم که همه چی رو فهمیدین یا نه_ می‌دونی یه طورایی انگار تاریخ تکرار میشه، تاریخ بین کوین و اسپایک و اسپایک و پیتر حالا بعدا بیشترم میشه اما از یه جایی به بعد دیگه تکرار شوندگیشو از دست میده گیلیلیلی
https://eitaa.com/station34/3339 پسکزمیوزموزموبموبمزو زودی می‌نویسممم😭😭✨✨❤️‍🔥 نوزاد پیش کوین و پیتره دیگه و الان تو چادره_ تنها_ 😂😂
https://eitaa.com/station34/3342 عجله داشت_😂
خب دیگه من برم، بعد از ظهر بر می‌گردم باز می‌نویسم، افتادم رو دور_
خب این چه کاریه الان؟ از سه جلد کتاب دوتا شو می‌ذارید نمی‌گید من می‌مونم_؟😦