eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
182 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
بازم ایگی
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
بچه‌ها نادیده گرفته شدن در هر شرایطی مزخرفه، از ویدار به شما هیچوقت این حسو برای کسی ایجاد نکنید🙏
ستاره می‌تابد، فداکاری می‌کند و می‌سوزد چون رویا دارد. و لعنت به رویا که همچو سفالگری از گِل، از آدمی هر چیزی می‌سازد.
شماره "۱"
ستاره می‌تابد، فداکاری می‌کند و می‌سوزد چون رویا دارد. و لعنت به رویا که همچو سفالگری از گِل، از آدم
می‌خواهم ستاره باشم،‌می‌خواهم پس از تمام سوختن‌ها، درخششی نصیبم شود، اما جه دردناک است که آدمی تنها باید درد بکشد و خیالپردازی کند، آدمی محکوم است به ادامه، حتی در تاریکی.
شماره "۱"
می‌خواهم ستاره باشم،‌می‌خواهم پس از تمام سوختن‌ها، درخششی نصیبم شود، اما جه دردناک است که آدمی تنها
آدمی محکوم است به امید داشتن، به آنکه خواهد رسید روزی که درش امید او را از تاریکی نجات می‌دهد.
شماره "۱"
آدمی محکوم است به امید داشتن، به آنکه خواهد رسید روزی که درش امید او را از تاریکی نجات می‌دهد.
آدمی قوی است، عاشق است و راحت گمراه می‌شود. آدمی احمق است، دل به دشمنش می‌دهد و خالقش را که فراموش کرد، با خنده احساس یکتا بودن‌ می‌کند. فارغ از آنکه داند صدها صد همچو خودش در جهان وجود دارد.
شماره "۱"
آدمی قوی است، عاشق است و راحت گمراه می‌شود. آدمی احمق است، دل به دشمنش می‌دهد و خالقش را که فراموش ک
پس من ستاره‌ام. من آدم‌ام. من یکتا و ساده‌ام. من به رویا و امید زنده‌ام، و من خسته‌ام. خسته از انتظار، خسته از ناتوانی و خسته از دوری از خالق خویش. دلم می‌تپد تا پرواز کند به سوی خالقش.
شماره "۱"
پس من ستاره‌ام. من آدم‌ام. من یکتا و ساده‌ام. من به رویا و امید زنده‌ام، و من خسته‌ام. خسته از انتظا
اشتباه نکنید، خوب می‌داند که تنها با مرگ، آزاد می‌شود. مرگ را دوست دارد، رویایش را می‌پروراند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خزعبل بس_ خیلی جلوی خودمو می‌گیرم تا پاکشون نکنم_ شب بخیر
شماره "۱"
با یادآوری گذشته، زخمی در زیر گردنش سوخت و در پس ذهنش کوین را به یاد آورد که به او قول می‌داد برمی‌گ
چشمان‌ پیتر از شدت تعجب گشاد شد و چهره‌ اسپایک جوری شد که‌ گویی به شکمش مشتی محکم خورده. اما او خودش را زود جمع کرد و با اخم به پیتر نگاه کرد. کوین گفت:《اون نمی‌دونست من دارم میام اسپایک.》 اسپایک غرید:《چون اون یه احمقه.》 و برگشت که برود. کوین جلو رفت و از شانه‌اش گرفت:《باید حرف بزنیم.》 اسپایک دست کوین را کنار زد و حرکت کرد:《حرفی نداریم.》 《بچه‌بازی نکن، حرفام مهمه.》 قدم به قدم همراهش حرکت کرد و پیتر دنبالشان می‌رفت، اسپایک گفت:《به درک.》 《اسپایک می‌دونم از دستم عصبانی ولی به کمکت نیاز دارم.》 اسپایک ایستاد و همانطور که به زمین زل زده بود، خصمانه گفت:《می‌دونی چیه کوین؟ منم روزای زیادی به کمکت نیاز داشتم. روزایی که داگلاس منو با سگاش رو به رو می‌کرد، روزایی که چشمم خشک می‌شد تا تو به قولت عمل کنی...》فریاد زد:《به قولت عمل کنی و نجاتمون بدی، که برگردی. و تو رفتی و جوری رفتی انگار اسپایکی وجود نداشته.》 حالا چشمانش پر از اشک شده بودند:《من دوستت داشتم، من تو رو می‌پرستیدم. می‌خواستم شبیهت بشم و تو... تو جوری رفتی انگار من اصلا وجود ندارم و مهم نیستم...》 و اسپایک شکست. مانند ساختمانی در زلزله، فرو ریخت و سال‌ها درد و رنج را بارید. کوین چشمان پر اشکش را برهم زد و اسپایک را در آغوش گرفت، اسپایک هم متاقبلا او را محکم‌تر در آغوش گرفت. هیچکس به پسران خیابان فرصت گریه کردن نمی‌دهد، آنها سخت بزرگ می‌شوند و درد و رنج قلبشان را از سنگ می‌کند. پس وقتی یکی از آنان را دیدید که می‌گرید، جوری در آغوشش بگیرید که توپ هم تکانتان ندهد، چرا که چیزی بسیار بسیار عظیم آنها را به گریه می‌اندازد. رنجی فراتر از تصور.