خیلی دلم میخواد منم یه چالش نویسندگی مثل سیلوانا برگزار کنم ولی آخه شماها شرکت نمیکنیددد
سر چالشا همش انگور میشمم🥀🥀
ویدار جدی برگزیدگان اینقدر باحال بودش دارم جیغ میزنم فقط
خیلی خوب بود الان جلد دو هستم
ببین صحنه ورود انزو به مراسم اعدام ادلینا من فقط داشتم جیغ میزدم خیلی توصیفات از صحنه خوب بود
و واقعا عاشق رافائل شدم خیلی دوستش دارم و
دوستی انزو و رافائل شیپ خیلی باحالی بود عاشقش شدم
من دوست دارم ولی درموردش صحبت کنیم چون تا شعاع صد کیلو متری هیچکی اینو نخونده و من واقعا عاشقش هستم
نظر تو چیه کدوم شخصیت هارو دوست داشتی؟
تا اینجا کم کم دارم با ماجیانو آشنا میشم
~~~
حقیقتا رافائل و انزو چه با هم چه تکی دقیقا همونایین که ازشون بدم میاد. من خود آدلینا رو خیلی دوست داشتم، بقیهشونم خوب بودن ماجیانو عالی بودد سرخیو
همه جز خنجرداران خوب بودن_
راستی ممنون بابت فن آرت های برگزیدگان ویدار قشنگم خیلی لطف کردی عزیزم
~~~
خواهش میکنمکاری نکردمم
ویدار تروخدا انزو رو بدوستتتتت
من هنوز نمیتونم چلد یک رو حضم کنم
دوستش داشته باش بچه رو خیلی خوب بودش
چرا دوستش ندارییی ویدار😭😭😭😭😭
ویدار اینکارو باهام نکن
~~~
خیلی شخصیت یه جوری داشت، آدلینا رو همش اذیت میکرد خودشم تکلیفش با خودش معلوم نبود سعی میکرد جذاب باشه ولی به نظر من قطعا ماجیانو که اصلا سعی نمیکرد جذاب باشه ازش بهتر بود🤷♀️
به هر حال خوب شد اسپویل ولی خب میفهمی که حتی بعد مرگم رو مخه_
هوففف خالی شدم_
حالا تو با من چیکار داری تو انزو رو دوست داشته باش😂 خیلیا هستن دوسش دارن
فرمانده همیشه پیش رویم فردی قوی مصمم و قاطع و برنده بوده
همیشه مانند الماس هر سنگی را میخراشید و خود هرگز ترکی به خود نمیدید او قوی بود
او با شکوه بود
حتی حالا که غرق در دریایی از خون خود شده و زخم عمیقش گواه از درد جان فرسایش را میداد او همچنان باشکوه بود
مستور در زره جنگی و آماده نبرد درحالی که شمشیر خائنش چند فوت آنطرف تر به چشم میخورد او همچنان لرزه بر اندام همگان میانداخت
درحالی که واپسین نفس هایش را با افتخار سرمیداد دستش را روی قلبش مشت کرده و سوگند رهایی اش را با خون خود امضا میکند سوگندی که حتی درمیان زمزمه پریشان و سردرگم باد هم به گوش میرسید
(این سوگند من است اگر روزی آن را زیر پای بگذارم چیزی را که از خنجر ستاندن را خنجر از من بستاند.)
و اکنون باد آرام میگیرد، هیاهو رنگ میبازد و جان فرمانده مانند آبی از میان دستانش فرو میافتد گویی هرگز به بدنش تعلق نداشته است
و حال این سکوت سوگواری بلند تر از شیپور پایان رزم به گوش میرسد.
~~~