«شماره ۷۷؛ مجرمِ خنده»
جرمم؟ خندیدن وسط جلسهی اعدام شاه سابق.
میگن وقتی طناب رو دور گردن اون بستن، من قهقهه زدم. خب راست میگن، ولی نه از شادی... از ترس. خنده تنها سلاحم بود؛ از وقتی بچه بودم یاد گرفتم باهاش روبهروی هر چیز وحشتناک بایستم.
اینجا توی زندان، همه اسمم رو گذاشتن «دلقک جهنم».
وقتی نگهبانها قدم میزنن من لطیفه تعریف میکنم، وقتی زندانیها گریه میکنن من جوک میسازم، و وقتی شب میرسه، با خودم میخندم تا صدای فریادهای بقیه رو نشنوم.
یه بار رئیس نگهبانا گفت:
ـ تو معلوم نیست سگ دیوونهای یا نابغهای که کم آورده.
من جواب دادم:
ـ نابغه نه... فقط مجرم سبکمغزیام که بلد نیست دنیا رو جدی بگیره.
اگه فردا مُردم، بذار رو سنگ قبرم بنویسن:
«او فقط خندید، چون راه دیگهای نداشت.»
«شماره ۴۲؛ دزدِ خاطرهها»
من چیزی نمیدزدم که توی دست جا بشه — نه طلا، نه اسلحه، نه پول.
من خاطره میدزدم.
کافیه یه نگاه به چشم کسی بندازم تا تصویر اولین عشقش، آخرین گریهش، یا لحظهی مرگ عزیزش بیصدا توی ذهنم بشینه.
حالا همهی اون خاطرهها تو سر مناند؛ یه آرشیو زندهی درد و دلتنگی.
اینجا توی زندان، هیچکس نزدیکم نمیاد. میترسن یادشون رو ازشون بگیرم، و راستش خودم هم میترسم چیزی نباشه برای دزدیدن.
فقط یه نفر گاهی سراغم میاد — همون دلقک شماره ۷۷. میگه ازم بخواد لطیفههاشو بدزدم تا یادش بره درد چیه. ولی خندههایش، حتی وقتی دزدیده میشن، تلختر از همه خاطرهها هستند.
بعضی شبها روی دیوار مینویسم:
> «خاطرهها سنگینتر از زنجیرها هستند.»
و تنها چیزی که نمیتوانم بدزدم، خاطرهی آزادی است چون هیچوقت نداشتمش.
.....
«شماره ۱۱؛ معمارِ ویرانی»
جرم من؟ طراحی سازهای بود که شهر را زیر آوار دفن کرد.
میگویند هزاران نفر زیر آجر و بتن جان باختند؛ تقصیر من بود، چون محاسباتم «کمی» خطا داشت. خطایی که باعث شد بلندترین برج شهر، مثل یک قوطی حلبی مچاله شود.
حالا اینجا، در این زندانِ بیانتها، روزها را با طراحی نقشههای جدید میگذرانم؛ نقشههایی از دیوارهای بلندتر، بندهای محکمتر، و سلولهایی که هیچ راه فراری ندارند.
زندانبانها گاهی نقشههایم را میبینند و سر تکان میدهند. شاید در وجود من، چیزی شبیه خودشان میبینند: کسی که با ذهن خود، خرابی میآفریند.
تنها کسی که جرأت کرده با من حرف بزند، همان زندانی شماره ۴۲ است؛ همان که خاطرهها را میدزدد. او از من پرسید:
ـ چرا دوباره نقشه میکشی؟
گفتم:
ـ چون حتی در ویرانهها هم باید نظم وجود داشته باشد.
میدانم که در این زندان، من فقط یک زندانی نیستم؛ من معمارِ این جهنمم. و هر شب، قبل از خواب، با خودم فکر میکنم؛ آیا این زندان، بزرگترین شاهکارِ من
.....
«شماره ۷؛ سایهی سرد»
سکوت. تنها چیزی که به جرم من معنا میدهد.
من جان گرفتم تا جان بگیرم.
در دل تاریکی، با ابزاری سرد و بیصدا، زندگی را از کسی گرفتم که شاید حقش بود. یا شاید هم نه. اینجا دیگر تفاوتی نمیکند.
قاضی، دادستان، و حتی خانوادهی مقتول، همه در صورت من دنبال گناه میگشتند، و وقتی یافتند، مرا به این قفس انداختند.
در این زندان، نگاهها سنگیناند. زندانیان دیگر بوی مرگ را از من حس میکنند؛ بویی که سالهاست با من عجین شده. آنها از من دوری میکنند، اما در چشمانشان ترسی موج میزند که شبیه احترام است.
گاهی، وقتی نیمهشب از سلولم بیرون میآیند و صدای خشخشِ زنجیرها سکوت را میشکند، همه چشمها به سمت من است. انگار منتظرند تا دوباره سایهی سردم را بر سرشان بیندازم.
اما من فقط قدم میزنم؛ در تاریکی راه میروم و به چیزی فکر نمیکنم. شاید به گذشتهای که مرا به اینجا کشانده، یا آیندهای که هیچوقت نخواهد آمد.
وقتی شماره ۴۲، دزدِ خاطرهها، سعی کرد خاطرهی آخرین نفسِ قربانیام را از من بدزدد، فقط سکوت کردم. او نتوانست چیزی بگیرد. شاید چون خاطرهای جز تاریکی در من وجود ندارد.
......
در دل «بزرگترین زندان کل جهانها»، جایی که نژاد، گذشته، و حتی هویت، تنها نقابهایی هستند بر چهرهی واقعی اسارت، داستانی تکراری رقم میخورد. «شماره ۴۲؛ دزدِ خاطرهها»، «شماره ۷۷؛ مجرمِ خنده»، «شماره ۱۱؛ معمارِ ویرانی»، و «شماره ۷؛ سایهی سرد»، تنها چند نت در سمفونیِ بیپایانِ رنجاند. از هر گوشهی کیهان، از هر بعدِ ناشناخته، اینجا گرد هم آمدهاند
آنها میکوشند، نقشه میکشند، میخندند، و حتی خاطره میسازند یا میدزدند، اما در نهایت، همهچیز به یک حقیقت ختم میشود: «دیوار شماره ۳۱» - شاهدِ خاموشِ فریادها - همچنان استوار است. «بزرگترین زندان کل جهانها»، نامیست نه برای مکانی فیزیکی، بلکه برای حصاری نامرئی که روحها را در بر گرفته. و فرار؟ فرار تنها توهمیست که در تاریکترین سلولهای ذهنشان، پژواک مییابد.
#Helin
نظرتون؟؟😁
~~~
شماره "۱"
«شماره ۷۷؛ مجرمِ خنده» جرمم؟ خندیدن وسط جلسهی اعدام شاه سابق. میگن وقتی طناب رو دور گردن اون
300.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نظرتون؟ مو به تنم سیخ شد وای خیلی خاص و قشنگ بوددد
مجرمای متفاوتی بودن و ارتباط بینشون خیلی باحال بود
و وای بعضی از جنله ها خیلییی عمیق بودننن
مرسی که شرکت کردییی
حال ندارم برای چالش تایپ کنم یه متن از قبل دارم، باحاله، تا کی وقت داره این چالشه؟
~
تا کی برای چالش وقت هست؟
~
چالش زمان نداره تا هر وقت خواستید میتونید بفرستید
شماره "۱"
حال ندارم برای چالش تایپ کنم یه متن از قبل دارم، باحاله، تا کی وقت داره این چالشه؟ ~ تا کی برای چالش
میگم از من جایزه که نمیخواید،میخواید_؟
ble.ir/join/Dv3fiYYSxq پیش من میاید؟😁💗
~~~~
https://eitaa.com/Aannewithane
سلام اینجا عکس و فیلم درباره استرنجر تینگز هست خوشحال میشم عضو بشید
~~~
حمایتشون کنید✨
اگر روزی خواستی وارد اینجا شوی ، چند شلوار اضافه یادت نرود . نه به خاطر ناله هایی که از میان دیوار ها می آیند ، بهخاطر چشمهایی که در تاریکی میدرخشند.
چشمهایی یا عقلانیت را گم کردهاند و یا به دنبال هدفی جدید هستند .
و میان این همه نگاه گمشده، فقط یک جفت چشم هست که هنوز نورش خاموش نشده .
نگاه یک زندانبان.
که هر صبح، قبل از اینکه زنجیرها برای صبحانه باز شوند ، خودش را میرساند جلوی سلول ۶۴-۷.
سلولی که نه اسم دارد، نه هشدار.
فقط یک حقیقت تلخ پشتش خوابیده:
خواهرش.
هیچکس نمیداند چرا نگهبانی مثل او ، از بین تمام جهانها، آمد و خودش را چسباند به این جهنم.
هیچکس نمیفهمد چرا وقتی بقیه میگذرند، او لحظهای مکث میکند؛
دنیا له کرده هنوز میزند.
و هیچکس نمیشنود که چطور نفسش را آرام بیرون میدهد، درست وقتی میبیند چشمهای خواهرش از خوابِ آشفته به او نگاه میکنند.
دختر، با موهایی که حالا دیگر رنگ دنیا را هم فراموش کرده، آرام زمزمه میکند:
«باز من اینجایی. » انگار این جمله به قلبش آرامش میدهد .
و او…
هیچوقت جواب نمیدهد.
فقط یک مکث خیلی کوتاه، خیلی کوتاه…
که مثل داد زدن در سکوت، لو میدهد که بله.
هر شب.
همان لحظهای که ماموران جهان شصتوچهارم دوست او را کشتند.
همان لحظهای که او،برادرش دوید سمتش اما دیر رسید.
همان لحظهای که دید خواهرش چطور شکست…
و بعد، چطور دیگر شکستنی نبود .
او میداند که تنها راهش برای محافظت از خواهرش، همین شغل لعنتی است.
اینکه خودش بشود دیوار، خودش بشود سد، خودش بشود سایهای که هیچوقت از او جدا نمیشود.
و آنطرف میلهها، دخترک میداند که این عشق، این ارادهی دیوانهوار، حتی در قعر این جهنم هم رهایش نمیکند.
میداند که حتی اگر تمام جهانها علیهاش باشند، این برادر، این زندانبان، هرگز او را تنها نخواهد گذاشت.
و باید اعتراف کنم ،
در این زندان، وحشتناکترین چیز هیولاها نیستند.
نه دیوانهها، نه قاتلان چندجهانی.
ترسناکترین چیز « عشقیست که آدم را وامیدارد تا داوطلبانه وارد جهنم شود »
مثل همین مرد.
که میتوانست فرار کند، میتوانست زندگیاش را جای دیگری بسازد.
اما آمد اینجا.
شد یکی از نگهبانهایی که همه ازشان میترسند.
تا خواهرش، در بین هزاران تکهپاره و جنون،
یک نقطهی ثابت داشته باشد.
و دختر…
او هم میداند.
او بهتر از هر کس میداند.
هر بار که نگاهش میکند، میشود خواند:
«تو حتی توی جهنم هم دستمو ول نمیکنی، نه؟»
یکبار دیدم—بله، من آن موقع هم اینجا بودم—
که شب، وقتی همه خواب بودند، او رفت پشت سلولش نشست.
پشت به دیوار، درست آنجایی که خواهرش هم آنطرف میلهها تکیه داده بود.
تکههای سکوت را بینشان تقسیم کردند.
نه حرف.
نه گریه.
هیچ.
فقط حضور.
گاهی آدمها با همین چیزها دوام میآورند.
نه قدرت.
نه دیوارها.
نه قوانین.
#لورال
~~~
شماره "۱"
اگر روزی خواستی وارد اینجا شوی ، چند شلوار اضافه یادت نرود . نه به خاطر ناله هایی که از میان دیوار ه
37.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لوراللل همیشه متفاوت و قشنگ😭 پر از حرف بود و جنلههای کوتاهش وای عالی بودنننینوزنز
مرسی که شرکت کردیی
مایل به همسایگی و یا حمایت از این چنل هستید؟
https://eitaa.com/joinchat/3154904592Cbc38151089
~~~
حمایتشون کنید✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/12999
به عنوان کسی که نصف دوستا و داداشا و آبجیا و شخصیتای موردعلاقش Estp ئه باید بگم موافقم که خیلی خفنن.
(کلا xxtp ئا خفنن. بارتیم entp ئه گفتم بدونین😂😂)
#کرم_کتاب
~~~
میبینیددد منم میخوامم
😂😂
این جماعت حتی برایشان مهم نیست چرا بعد از رفتن زندانیها همراه زندانبان بوی گوشت سوخته فضا را در بر میگرد و ظرفهای وعدهی بعد پر و پیمانتر میشوند آنان فقط دهانهای خود را تا مرز خفگی پر میکنند و مغزهای کندشان را تحت فشار میگذارند برای اینکه بازهم بتوانند نور خورشید را با پوست لمس کنند؛ با گذر زمان باید عادت میکرد به تکرار تکرارها به صفهای بلند به لباسهای یک شکل به لبخندهای کریح و به پوزخندهای مسخره اما او نه به اینها بلکه با میلههای زنگزده و دیوارهای نمور رنگ پریدهی دنیایش خو گرفته بود و با خاطراتی که هزاران بار در آنها قدم گذاشته عجین شده او تکرارها را تکرار میکند تنها از سر اجبار و در این میان اغلب اوقات حس میکند جریان خشم و نفرت را در زیر پوستش وقتی که تنها به او برخورد میکنند، هجوم خون به صورتش و رگهای متورم شدهاش که هر آن امکان دارد با دندانهایشان پوست گردنو پیشانیاش را بدرند تا خود را از بند آزاد کنند به راحتی قابل مشاهده است همهمه حریم سکوت را شکسته و او هم دلش پر میزند برای شکستن سرهایی که اطرافش را احاطه کردهاند، پوزخندهای مسخره به صورت دارند آنانی که آرام آرام در یک صف مانند قلاده بستهها حرکت میکنند و هیچ اختیاری از خود ندارند آنان ظرفهای غذایی را به دست گرفتهاند که معلوم نیست گوشت چندین نفر در آن ریخته شده و چه کسی آخرین بار آن را با عصبانیت به دیوار کوبانده، آنها در اصل قاتل در دست دارند گویی این فلزات قر با عزرائیل پیمان دوستی بستند زیرا هر کدامشان به تعداد فرو رفتگیهای سطحش زندانیای را به قهقرا برده کسانی که تنها از این وضع موجود به سطوح آمده بودند و حال حتی همین دیوارهای بتنی هم آنها را به یاد نمیآورند اصلا چه اهمیتی دارد؟ مگر آنان خود نمیدانستند پا به اینجا گذاشتن سرانجامی جز مرگ خاموش به همراه ندارد؟! ناخنهایش را در کف دستانش با قدرت فرو میکند، دندانهایش را بهم قفل میکند تا جلوی فوران را بگیرد و نمیداند تا چه اندازه موفق شده اما زمانی که به خود میاید دیگر در سالن غذاخوری نیست بلکه در راهروهای دستشویی در حالی که در حمام خون قدم میزند مواد اولیه را برای وعدهی بعدی زندانیان آماده کرده بالاخره ادمی هر چقدر هم بد باشد بازهم موقعیت برایش پیش میآید تا کار خیر کند اما خب کار خیر را که نباید در همه جا جار زد، ریا میشود!
پس تصمیم میگیرد اول دستوصورتش را خوب بشوید و بعد کار را به اتمام برساند به هر حال پاکیزگی در پخت و پز شرط است راستی غذای فردا چه بود؟ گوشتها را قیمهای ریز کند یا قرمهای؟
بیخیال مهم نیست سرآشپز خود میداند چه چیز درست کند...
به یاد نمیآورد کی روانه چهار دیواری محبوبش شده اما میداند نیاز دارد برای خاموش کردن آتش درونش به سردی دیوار پناهنده شود، سر را که به دیوار میچسباند سرما خاطرات را هم همراه خودش به جان
او مینشاند یادش بخیر آن شب هم تنش میسوخت در آتش درونش، میخواست حرارت را از سر انگشتانش به معشوق منتقل کند اما هرچه لمس کرد بیشتر گر گرفت، با بوسه هم آرام نشد، تنش را هم محکم فشرد اما باز آن زبانهی کوچک رهایش نمیکرد به فکرش رسید خود را در اقیانوس چشمانش غرق کند تا شاید کمی از التابهش کاسته شود اما او پلکهایش را بر هم دوخته و به عالم رویا سفر کرده بود شاید سرمای فلزات میتوانستند گرمای تن او را به ربایند پس تیغه را نرم در بین انگشتانش چرخاند نفهمید چه مدت در حال سرگرم کردن آن تیزی براق بود شئای که ماهرانه طراحی شده بود تیغهای ظریف و بلند با دستهای نسبتا کوتاه انقدر تیز بود که با نگاه میبرید و آنقدر شفاف بود که چشمان یخ زدهاش را به خوبی انعکاس میداد، چشم از آن میگیرد و همانطور که آن را به بازی گرفته فرد کناری خود نگاهی میاندازد و باز هم هوای لمس او به سرش میافتد اما اینبار نه با لطافت انگشتانش بلکه با ظرافت تیغ، حال باز هم دستانش مشت شده و رگهایش در حال انفجار هستند سعی دارد خود را مهار کند اما جنون کشتار رهایش نمیکند دلش میخواهد به هر بهانهای عشقش را به معشوق ثابت کند پس حال چرا باید او را از لمس تیغه محروم سازد؟!
نوک تیزش آرام از گردن سر میخورد پست بلندیهای بدنش را فتح میکند و باز دوباره به سمت گردنش بر میگردد هیچگاه تحمل بیتابیها و جیغهای معشوق را نداشت پس به آن تیزی اجازه میدهد اول حنجرهاش را ببوسد به راستی هنوز هم بدنش در آتش میسوزد پس اقیانوس چشمانش را مینوشد و بعد در آرامش چشمان خود را میبندد تا دستانش به راحتی با شریک براق خود برقصند، برخورد مایعی گرم را روی صورتش احساس میکند اما این یک او را نمیسوزاند بلکه آرامترش میکند پس با لبخند چشمانش را باز میکند حال بنظرش او آرامتر خوابیده به این آرامش لبخند میزند به اینجا که میرسد صدایی او را از خاطرات به بیرون پرتاب میکند و بنظر او