https://eitaa.com/Nummer_ett/12999
به عنوان کسی که نصف دوستا و داداشا و آبجیا و شخصیتای موردعلاقش Estp ئه باید بگم موافقم که خیلی خفنن.
(کلا xxtp ئا خفنن. بارتیم entp ئه گفتم بدونین😂😂)
#کرم_کتاب
~~~
میبینیددد منم میخوامم
😂😂
این جماعت حتی برایشان مهم نیست چرا بعد از رفتن زندانیها همراه زندانبان بوی گوشت سوخته فضا را در بر میگرد و ظرفهای وعدهی بعد پر و پیمانتر میشوند آنان فقط دهانهای خود را تا مرز خفگی پر میکنند و مغزهای کندشان را تحت فشار میگذارند برای اینکه بازهم بتوانند نور خورشید را با پوست لمس کنند؛ با گذر زمان باید عادت میکرد به تکرار تکرارها به صفهای بلند به لباسهای یک شکل به لبخندهای کریح و به پوزخندهای مسخره اما او نه به اینها بلکه با میلههای زنگزده و دیوارهای نمور رنگ پریدهی دنیایش خو گرفته بود و با خاطراتی که هزاران بار در آنها قدم گذاشته عجین شده او تکرارها را تکرار میکند تنها از سر اجبار و در این میان اغلب اوقات حس میکند جریان خشم و نفرت را در زیر پوستش وقتی که تنها به او برخورد میکنند، هجوم خون به صورتش و رگهای متورم شدهاش که هر آن امکان دارد با دندانهایشان پوست گردنو پیشانیاش را بدرند تا خود را از بند آزاد کنند به راحتی قابل مشاهده است همهمه حریم سکوت را شکسته و او هم دلش پر میزند برای شکستن سرهایی که اطرافش را احاطه کردهاند، پوزخندهای مسخره به صورت دارند آنانی که آرام آرام در یک صف مانند قلاده بستهها حرکت میکنند و هیچ اختیاری از خود ندارند آنان ظرفهای غذایی را به دست گرفتهاند که معلوم نیست گوشت چندین نفر در آن ریخته شده و چه کسی آخرین بار آن را با عصبانیت به دیوار کوبانده، آنها در اصل قاتل در دست دارند گویی این فلزات قر با عزرائیل پیمان دوستی بستند زیرا هر کدامشان به تعداد فرو رفتگیهای سطحش زندانیای را به قهقرا برده کسانی که تنها از این وضع موجود به سطوح آمده بودند و حال حتی همین دیوارهای بتنی هم آنها را به یاد نمیآورند اصلا چه اهمیتی دارد؟ مگر آنان خود نمیدانستند پا به اینجا گذاشتن سرانجامی جز مرگ خاموش به همراه ندارد؟! ناخنهایش را در کف دستانش با قدرت فرو میکند، دندانهایش را بهم قفل میکند تا جلوی فوران را بگیرد و نمیداند تا چه اندازه موفق شده اما زمانی که به خود میاید دیگر در سالن غذاخوری نیست بلکه در راهروهای دستشویی در حالی که در حمام خون قدم میزند مواد اولیه را برای وعدهی بعدی زندانیان آماده کرده بالاخره ادمی هر چقدر هم بد باشد بازهم موقعیت برایش پیش میآید تا کار خیر کند اما خب کار خیر را که نباید در همه جا جار زد، ریا میشود!
پس تصمیم میگیرد اول دستوصورتش را خوب بشوید و بعد کار را به اتمام برساند به هر حال پاکیزگی در پخت و پز شرط است راستی غذای فردا چه بود؟ گوشتها را قیمهای ریز کند یا قرمهای؟
بیخیال مهم نیست سرآشپز خود میداند چه چیز درست کند...
به یاد نمیآورد کی روانه چهار دیواری محبوبش شده اما میداند نیاز دارد برای خاموش کردن آتش درونش به سردی دیوار پناهنده شود، سر را که به دیوار میچسباند سرما خاطرات را هم همراه خودش به جان
او مینشاند یادش بخیر آن شب هم تنش میسوخت در آتش درونش، میخواست حرارت را از سر انگشتانش به معشوق منتقل کند اما هرچه لمس کرد بیشتر گر گرفت، با بوسه هم آرام نشد، تنش را هم محکم فشرد اما باز آن زبانهی کوچک رهایش نمیکرد به فکرش رسید خود را در اقیانوس چشمانش غرق کند تا شاید کمی از التابهش کاسته شود اما او پلکهایش را بر هم دوخته و به عالم رویا سفر کرده بود شاید سرمای فلزات میتوانستند گرمای تن او را به ربایند پس تیغه را نرم در بین انگشتانش چرخاند نفهمید چه مدت در حال سرگرم کردن آن تیزی براق بود شئای که ماهرانه طراحی شده بود تیغهای ظریف و بلند با دستهای نسبتا کوتاه انقدر تیز بود که با نگاه میبرید و آنقدر شفاف بود که چشمان یخ زدهاش را به خوبی انعکاس میداد، چشم از آن میگیرد و همانطور که آن را به بازی گرفته فرد کناری خود نگاهی میاندازد و باز هم هوای لمس او به سرش میافتد اما اینبار نه با لطافت انگشتانش بلکه با ظرافت تیغ، حال باز هم دستانش مشت شده و رگهایش در حال انفجار هستند سعی دارد خود را مهار کند اما جنون کشتار رهایش نمیکند دلش میخواهد به هر بهانهای عشقش را به معشوق ثابت کند پس حال چرا باید او را از لمس تیغه محروم سازد؟!
نوک تیزش آرام از گردن سر میخورد پست بلندیهای بدنش را فتح میکند و باز دوباره به سمت گردنش بر میگردد هیچگاه تحمل بیتابیها و جیغهای معشوق را نداشت پس به آن تیزی اجازه میدهد اول حنجرهاش را ببوسد به راستی هنوز هم بدنش در آتش میسوزد پس اقیانوس چشمانش را مینوشد و بعد در آرامش چشمان خود را میبندد تا دستانش به راحتی با شریک براق خود برقصند، برخورد مایعی گرم را روی صورتش احساس میکند اما این یک او را نمیسوزاند بلکه آرامترش میکند پس با لبخند چشمانش را باز میکند حال بنظرش او آرامتر خوابیده به این آرامش لبخند میزند به اینجا که میرسد صدایی او را از خاطرات به بیرون پرتاب میکند و بنظر او
مجرمهای واقعی نگهبانانی هستند که با بیاعصابیهایشان انها را از آغوش افکار جدا میکنند، علیرغم میل باطنیاش باز هم او مجبور به تکرار تکرارهاست و خدا میداند چند کار خیر دیگر در امروز پیش پایش سبز میشوند.
~~
شماره "۱"
مجرمهای واقعی نگهبانانی هستند که با بیاعصابیهایشان انها را از آغوش افکار جدا میکنند، علیرغم می
616.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این... خیلی روانپریشانه و شاعرانه بود
قشنگ حال قاتل شاعر رو وصف میکرد
مرسی که شرکت کردیی
زندان جای ترسناکی ست مخصوصا اگر در همچین زندان شلوغی تو تنها کس باشی که ساکت و تنهاست .
لوئیس تنها کسی بود که در این زندان هیچ دوستی نداشت هیچکس جرعت نزدیک شدن به او را نداشت برای همین زیاد حرف نمیزد . البته خودش علاقه بسیار زیادی به گرم گرفتن با دوستانش داشت ولی خب ...
او
دوستی نداشت .
قبلا هم همینطور بوده برای همین تنها دوستش در خانه و بیرون از خانه مادرش بود . او همیشه با لوئیس بازی می کرد و نمیگذاشت حوصله اش سر برود . برایش غذا های خوشمزه درست می کرد ، وقتی بچه های محل او را به خاطر رنگ موهایش مسخره می کردند و کتک می زدند ، زخم هایش را درمان می کرد و روح پاره پاره اش را التیام می بخشید . لوئیس هم به خاطر مادرش آن احمق ها را می بخشید ولی بعد از آن روز که مادرش را از او گرفتند صبرش تمام شده بود برای همیشه .دیگر هیچکس را نمی بخشید .حتی اگر عذرخواهی هم می کردند باز هم لوئیس برایشان جبران می کرد . شبی که مادرش را از او گرفتند دست ها و پاهایی که منجر به آتش سوزی در خانه اش و مرگ مادرش شده بود را قطع کرد . ولی مادرش برنگشت . هیچوقت برنگشت .
امروز هم مثل همیشه داشت در زندان راه می رفت تا به حمام برسد و موهای بنفش تیره اش را از کثیفی ها پاک کند ولی با این حال نیاز به کمک داشت تا شیر آب را باز کند چون خیلی خیلی سفت بود . یکبار که سعی کرده بود آن را با زور باز کند لوله اب را از داخل دیوار در آورده بود .برای همین همیشه یک نگهبان همراه خودش داشت .رئیس زندان وقتی فهمید بعد از آن شوخی زشتی که با لوئیس کردند چه اتفاقی افتاد دستور داد همیشه یک نگهبان کنار خودش داشته باشد .
سومین روز شروع بهار بود ولی هوا هنوز هم مثل زمستان سرد و بی رحم بود . لوئیس دوباره راهی حمام شده بود چون فکر می کرد در آن هوای سرد موهایش دوباره ممکن است حشره بزند . برای همین با حوله و شامپوی مورد علاقه اش آرام آرام و بدون سر و صدا به آنجا رفت .
ولی او تنها کسی نبود که در این هوای سرد وارد سالن بزرگ حمام شده بود . هنوز لباس هایش را در نیاورده بود که صدای دو نفر از دیگر زندانیان را شنید . در واقع صدای قدم هایشان را .
رو بر گرداند و اطراف را نگاه کرد ، درست حدس زده بود . ویلیام و یوکی پشت سرش با لبخند عجیبی به او نگاه می کردند . ویلیام گفت :« خوبه که تنها شدیم لوئیس . یادت میاد وقتی مادرت فوت کرده بود چه اتفاقی افتاده بود ؟»
وقتی مادرش فوت کرده بود ؟
چطور جرعت کرده بود جلوی او نام مادرش را بیاورد ؟
با سکوت لوئیس ویلیام دوباره شروع به صحبت کرد :« خب بذار یاد آوردی کنم ، تو دست و پای برادر کوچکترم رو قطع کردی اونم به خاطر کاری که نکرده . پس فکر می کنم الان وقت خوبی برای انتقام باشه .»
ویلیام چاقوی کوچکی از چیبش در آورد و در شکم لوئیس فرو کرد و چرخاند .
درد بر لوئیس غلبه کرده بود ولی حتی فریاد هم نزد . و این ویلیام را حتی بیشتر هم عصبانی کرد ، ویلیام چاقو را بیرون کشید و لوئیس را روی زمین انداخت و با ویکی شروع به کتک زدنش کردند .
بعد از آن روز حدود سه هفته طول کشید تا لوئیس بتواند روی پاهایش بایستد ، او کاره ای نبود بلایی که سر برادرش امده بود حقش بود پس او هم تلافی کرد .
ولی دلیل یک هفته انفرادی از طرف رئیس زندان را متوجه نشد . مگر او چه کار کرده بود ؟
فقط داشت با آن دو نفر فوتبال بازی می کرد ...
البته با سر های بریده شان .
#سباستینمککویین
~~~
شماره "۱"
زندان جای ترسناکی ست مخصوصا اگر در همچین زندان شلوغی تو تنها کس باشی که ساکت و تنهاست . لوئیس تنها ک
501.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتا یا خدا
این چیزی بود که ازت انتظار داشتم ولی خیلی... دارک بود وای
مرسی که شرکت کردیی
https://eitaa.com/Nummer_ett/12984 از وقتی فرستادی چند بار خوندم ببینم با منی؟ و بعدش که مطمعن شدم کسی نمیتونست نیش باز منو ببنده، اینقدر که ذوق کردمممم
لطف داریی🥲🥲✨✨
~~~
علومه که با تو اممم❤️✨🫂
چه پایان دردناکی، اجتناب ناپذیری مرگ.
چگونه انسان ها چنین رنجی را تحمل میکنند! وقتی میدانند هر آنچه را که دوست دارند عاقبت روزی از دست خواهند داد.
_قلب جنگجوی خورشید
#Letter_library
#Callous
~~~
واوو خیلی قشنگ بودد
https://eitaa.com/Nummer_ett/13002
ولی ویدار نقاشی همش تمرینه باید شروع کنی و ادامه بدی تا توش مهارت پیدا کنی
#هیچکس
~~~
آره ولی من حتی نمیدونم از کجا باید شروع کنم!
سلام عزیزم
کانال کفتر مو فرفری رگ داری؟
~~
سلام بلیی
https://eitaa.com/kaftaremooferfery
سلام خانمی
خوبی؟ چطوری؟
ما اومدیم اینجا یه مدت سفره پهن کنیم باهم سبزی پاک کنیم 😔
بکو ببینم امروز چیکارا کردی؟
*پهن کردن سفره و درآوردن یه کوه سبزی-*
#آدرین
~~~
به به سلاممم
خوش اومدیددد قدم سر چشم بنده گذاشتیدد
بذارید برم چایی بیارم.
*نشستن کنارت و سبزی دست گرفتن
چی بگم والا. میگم شنیدی دختر اختر ستاره خانم همون پریزاده شوهر جادوگر گرفته؟