eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://abzarek.ir/service-p/msg/4284192
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/15334 وای ویدار عاشق شخصیتات شدم جدی میگم ~~~ خودمم همینطور😭😭 بیشتر از همیشه
یه کاری پیش اومد بقیه ش بعدا_ شرمنده_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عام از اونجایی که حوصله و عکس چیز نوشتن ندارم چندتا فن فیک می‌ذارم...
شماره "۱"
عام از اونجایی که حوصله و عکس چیز نوشتن ندارم چندتا فن فیک می‌ذارم...
من تا چند وقت پیش یه کانال دیگه‌ی چندماهه هم داشتم و خب اون اواخر توش فن فیک می‌ذاشتم... بعد اینکه اصلا قرار نبود لو بره که اونجا مال من یعنی ویداره ولی یه چیزایی شد و لو رفت و اینجا هم بعضیا خبر دارن...
پس نمی‌خوام اون فن فیکا هدر برن. می‌ذارمشون اینجا...
و اینکه اونجا گزارش شد و ترکید.
آره...
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
فن فیک زیر حاوی اسپویل از فیلم/کتاب دونده هزارتو است.
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
مینهو گفت:《نیوت و آلبی؟ پسر اونا شاهکار بودن.》 و با یادآوری دوران خوش بیشه خندید اما چشمانش غمگین شدند. مینهو، توماس، برندا و فرایپن دور آتش نشسته بودند و تجدید خاطره می‌کردند، فرایپن رو به مینهو گفت:《وقتی اولین پسر مرد رو یادته؟ نیوت و آلبی یه روز تموم داشتن قبرستون می‌ساختن تو جنگل.》 مینهو چشمانش را بست و آن‌روز را به یاد آورد، گویی صدسال پیش بود. نیوت می‌گوید:《اونقدرام بد نشد.》 آلبی پاسخ می‌دهد:《افتضاحه.》 کنار هم ایستادند و به قبرستان کوچکی که ساختند نگاه می‌کنند. آنقدر افتضاح خاک ریختند که کمی بگردی می‌توانی جسد پسر را پیدا کنی. او اولین پسری بود که جان داد، نیوت و آلبی نمی‌دانستند باید چکار کنند. نیوت دست به سینه می‌شود:《شاید باید سنگ قبر درخواست کنیم.》 آلبی نیم‌نگاهی به او می‌اندازد. سپس دوباره بیل را بر می‌دارد و می‌گوید:《یه بار دیگه امتحان می‌کنیم.》 این چهارمین بار بود. وقتی کارشان تمام می‌شود با خستگی روی زمین می‌نشینند. این‌بار از هردفعه بهتر شده. در سکوت برای پسر عزاداری می‌کنند و قوت می‌گیرند تا وقتی اعضای بیشه آنها را بازخواست کردند، بتوانند خوب جوابشان را بدهند. آنها امید می‌خواستند، چیزی که ترس را ازشان دور کند و مرگ یک پسر قطعا امید نمی‌آورد. صدای غرش دیوارها شروع شد، داشتند روی زمین کشیده می‌شدند تا بسته شوند. دیگر غروب شده بود. نیوت می‌گوید:《از پسش بر میایم.》 آلبی ساکت می‌ماند. نیوت چشمانش را می‌بندد و به پسر مرده فکر می‌کند:《نمی‌ذاریم تکرار بشه. از پسش بر میایم.》
فعلا اینو داشته باشید_