https://eitaa.com/Nummer_ett/15334 وای ویدار عاشق شخصیتات شدم جدی میگم #هیچکس
~~~
خودمم همینطور😭😭
بیشتر از همیشه
شماره "۱"
عام از اونجایی که حوصله و عکس چیز نوشتن ندارم چندتا فن فیک میذارم...
من تا چند وقت پیش یه کانال دیگهی چندماهه هم داشتم و خب اون اواخر توش فن فیک میذاشتم... بعد اینکه اصلا قرار نبود لو بره که اونجا مال من یعنی ویداره ولی یه چیزایی شد و لو رفت و اینجا هم بعضیا خبر دارن...
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
مینهو گفت:《نیوت و آلبی؟ پسر اونا شاهکار بودن.》
و با یادآوری دوران خوش بیشه خندید اما چشمانش غمگین شدند. مینهو، توماس، برندا و فرایپن دور آتش نشسته بودند و تجدید خاطره میکردند، فرایپن رو به مینهو گفت:《وقتی اولین پسر مرد رو یادته؟ نیوت و آلبی یه روز تموم داشتن قبرستون میساختن تو جنگل.》
مینهو چشمانش را بست و آنروز را به یاد آورد، گویی صدسال پیش بود.
نیوت میگوید:《اونقدرام بد نشد.》
آلبی پاسخ میدهد:《افتضاحه.》
کنار هم ایستادند و به قبرستان کوچکی که ساختند نگاه میکنند. آنقدر افتضاح خاک ریختند که کمی بگردی میتوانی جسد پسر را پیدا کنی. او اولین پسری بود که جان داد، نیوت و آلبی نمیدانستند باید چکار کنند.
نیوت دست به سینه میشود:《شاید باید سنگ قبر درخواست کنیم.》
آلبی نیمنگاهی به او میاندازد. سپس دوباره بیل را بر میدارد و میگوید:《یه بار دیگه امتحان میکنیم.》
این چهارمین بار بود.
وقتی کارشان تمام میشود با خستگی روی زمین مینشینند. اینبار از هردفعه بهتر شده.
در سکوت برای پسر عزاداری میکنند و قوت میگیرند تا وقتی اعضای بیشه آنها را بازخواست کردند، بتوانند خوب جوابشان را بدهند. آنها امید میخواستند، چیزی که ترس را ازشان دور کند و مرگ یک پسر قطعا امید نمیآورد.
صدای غرش دیوارها شروع شد، داشتند روی زمین کشیده میشدند تا بسته شوند. دیگر غروب شده بود.
نیوت میگوید:《از پسش بر میایم.》
آلبی ساکت میماند.
نیوت چشمانش را میبندد و به پسر مرده فکر میکند:《نمیذاریم تکرار بشه. از پسش بر میایم.》