eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
نه دوستام نه خانواده نه کتابام نه فیلما هیچی و هیچکس، آخرش الکساندر همیلتون نجاتم داد
خواستم به یکی بگم واقعا میگم اما کسی نبود پس دوباره ریختم تو خودم و مطمئنم اگه این بار منفجر بشم تلفاتش چیزی بیشتر از چندتا اشک سقوط کرده خواهد بود
شماره "۱"
27)Little Wolf ۲۷)بچه گرگ #epic
آخه خدایی تام هالند واسه این نقش خوب نیست؟ می‌تونم تصور کنم که چجوری قراره از مامانش مراقبت کنهههجشوشپس وای جفتشون همش انقدن🤏
شماره "۱"
شارلوت جدی شد:《می‌خواستم درباره همین با هم حرف بزنیم.》 به اسپایک نگاه کرد:《من برای دانشگاه کمبریج در
《آخ.》 داد نائومی برای بار هزارم به هوا رفت، از لای دندان‌های قفل‌شده‌اش گفت:《پیتر... اگه یه بار دیگه پامو لِه کنی به پلیس لو می‌دمت.》 پیتر درحالی که دست‌های قفل‌شده‌اش در دستان نائومی عرق کرده بودند گفت:《بهت که گفتم رقصیدن بلند نیستم.》 نائومی به بغل سر پیتر زل زد:《منم گفتم که بدون رقص نمیشه.》 دوباره سعی کردند در سکوت، وسط اتاق نائومی برای جشن فردا برقصند. پس از کمی بی‌صدایی پیتر گفت:《بیا یه بار دیگه مرور کنیم.》 نائومی انگشتان پیتر را میان انگشتان خودش فشار داد:《این دهمین باره پیت.》 پیتر سعی کرد پایش را درست بچرخاند:《می‌دونم ولی می‌ترسم گند بزنم.》 نائومی چشم در حدقه چرخاند:《خیله خب. تو فردا صبح زود میای زنگ خونه رو می‌زنی و به پدر و مادرم میگی همراه رقص منی. اونا تعجب می‌کنن اما می‌ذارن بیای تو، وقتی اونا پرسیدن که چرا تا حالا ازت خبری نبود و اینا تو میگی می‌خواستی سوپرایز باشه. و ازاونجایی که بابام سوپرایز دوست داره شک نمی‌کنه...》 پیتر وسط حرف نائومی پرید:《نمی‌تونم مثل پولدارا رفتار کنم... اگه شک کنن چی؟》 نائومی سعی کرد پیتر را به همراه خودش بچرخاند:《نمی‌کنن، انقدر ذوق دارن و سرشون شلوغه که نمی‌کنن. فقط سعی کن آروغ نزنی، بی ادب نباشی، بگی ممنون و تمیز غذا بخوری. و از من هم دور نشی.》 پیتر دوباره رفت روی پای نائومی:《این از گاوصندوق باز کردن هم سخت‌تره.》 نائومی خودش را از دستان پیتر بیرون کشید:《فقط سعی کن آدم باشی. همین.》 پیتر با خستگی خودش را روی تخت پرت کرد:《دقیقا همین سختش می‌کنه مادمازل.》
شماره "۱"
《آخ.》 داد نائومی برای بار هزارم به هوا رفت، از لای دندان‌های قفل‌شده‌اش گفت:《پیتر... اگه یه بار دیگه
اسپایک و لوگان در اتاق اسپایک دراز کشیده بودند. فردی پشت به آنها خودش را روی مبل جمع کرده و خوابیده بود، فردی آن شب را در خانه‌ خودشان می‌گذراند. اسپایک روی تخت دراز کشیده بود، پس از مدت‌ها لباسش را درآورده بود و بدن عریان پر از زخمش را به نمایش گذاشته بود. لوگان، پایین تخت، روی زمین چشمانش را بسته بود و سعی داشت بخوابد. اسپایک با صدای آرام گفت:《گان؟》 لوگان از پایین تخت هومی کرد. اسپایک دستش را روی زخم روی شکمش گذاشت:《یه چیز احمقانه بگم؟》 لوگان بدون آنکه چشمانش را باز کند گفت:《مگه حرف غیر احمقانه هم بلدی بزنی؟》 اسپایک بی توجه به او حرفش را ادامه داد:《اگه شارلوت بره و...》 لوگان میان حرفش پرید:《بره و جو شهر بگیرتش بعد تو و اینجا رو یادش بره؟ شایدم عاشق شه؟ آره بلکی این اتفاق میوفته. خاک بر سرت. گفتم اقدام کن هی پشت گوش انداختی واسه من لبو شدی، حالا بشین تا با بچه برگرده.》 اسپایک از جایش بلند شد و به خشکی به او روی زمین نگاه کرد:《هی می‌خوام بهت فُش ندم تو هی نذار.》 و زیر لب از فحش‌های درک به او داد. دوباره روی تخت خوابید و مویش جلوی چشمانش را گرفت. اخم کرد و مویش را کنار زد:《قبل رفتن باید موهامو بزنم. رو مخن.》 لوگان گفت:《تو هم هی اعصابت از دنیا خورد شه هی بیوفت به جون اون موهای بدبختت.》 اسپایک از بغل تخت چیزی برداشت و به سمت لوگان پرتاب کرد:《بمیر.》 لوگان وسیله را به سمت او برگرداند:《نه تا تو رو تو قبر نذاشتم.》 صدای الایجا بلند شد:《اگه ادامه بدید امشب باید جفتتون تو نعش‌کش بخوابید.》 اسپایک و لوگان با شنیدن آن حرف الایجا بلند قهقهه زدند.
این همه داستان داستان می‌کردید یه دونه نظر هم نیست؟ جدی؟ چقدر زود اون دوران نظرات زیااادتونو تموم کردید🥀
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
قبلا ها من از اینجا خسته می‌شدم الان فکر کنم شما از من خسته شدید. درکتون می‌کنم... می‌دونم خسته کننده‌ام...