عینک خلبانیاش را میزند و با انگشت شست، آمادگیاش را نشان میدهد. صدایی از داخل هدفونش میگوید:《مراقب باش جانی. و یادت نره فقط یه گشت کوچیکه.》
جانی هلیکوپتر را بالا میبرد و شروع به پرواز میکند.
زبانش از دقت زیاد بیرون است و قطرههای عرق از سر و رویش میچکد. هلیکوپتر از محوطهی جزیره خارج میشود و نفس جانی با آسودگی راحت میشود.
داخل هدفون میگوید:《خروج از جزیره با موفقیت بود. لوکیشن مکان رو بده.》
فرد داخل هدفون مختصات مکان را میدهد و هلیکوپتر با پرههایش، ابرهای آسمان را میشکافد تا به آن مکان برود.
پس از گذشت یک ساعت جانی هلیکوپتر را بر بام یک ساختمان بلند مینشاند. عینکش را در میاورد و بندهای چرمیای را که جای چاقوها و تفنگهایش است، به سینه و بازویش میبندد.
یک تفنگ را نیز در دست میگیرد و از هلیکوپتر بیرون میرود. صدای داخل هدفون میپرسد:《چی میبینی؟》
جانی ابروهایش را در هم گره میزند:《هیچی. میرم جلوتر.》
صدای داخل هدفون نفس لرزان میکشد:《مراقب باش.》
جانی آرام آرام با حالت آمادهباش بر روی زمین خاکی قدم میگذارد. شهر خالی از سکنه است و هوایش مانند هوای مردگان، بر سینه سنگینی میکند.
از پشت ساختمانها صدای تکاپو میآید. جانی تفنگ را محکمتر میگیرد و در داخل هدفون میگوید:《یه چیزی به چشمم خورد، میرم جلوتر.》
به گونهای قدم بر میدارد که صدایی ایجاد نشود، یک قدم دیگر و به پشت ساختمان میرسد. با شدت تفنگش را بالا میبرد و فریاد میزند:《خودتو نشون بده.》
هیچچیز. با ناامیدی تفنگش را پایین میآورد که دستی شانهاش را لمس میکند. به سرعت بر میگردد و تفنگش را به آن سمت نشانه میگیرد، باز هم هیچی.
دوباره زمزمه میکند:《خودتو نشون بده.》
قلبش محکم به سینهاش میکوبد. صدایی در گوشش زمزمه میکند:《نباید میومدی.》
پوستش مورمور میشود و عرق سرد جای عرق گرم را میگیرد. دوباره سرش را بر میگرداند و داخل هدفون میگوید:《این... اینجا یه چیزی هست.》
کسی پاسخش را نمیدهد. حالا ترس و وحشت در رگهایش جاری شده، دوباره میگوید:《میخوام برگردم. مرکز میخوام برگردم.》
صدای قطع و وصلی و بعد دوباره هیچچیز. ناگهان یک چیز سیاه به طرفش پرتاب میشود، ناخودآگاه با تفنگش به سمتش شلیک میکند. اما چیز سیاه به او بر میخورد و پرتابش میکند.
وقتی بر زمین میافتد صدای داخل هدفون با قطع و وصلی میگوید:《جا... بر... از اونجا... خطر... هَیو...》
اما جانی دیگر مایع قرمز رنگ و گرم را بر سینهاش احساس میکند. خیلی زود تاریکی به طور کامل او را فرا میگیرد.
تقدیم به
https://eitaa.com/Stevengranetrogerse
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
بستنی توت فرنگی که به رنگش آدامسم بود را روی نون گذاشتم. روی آن بستنی شکلاتی و پس از آن نوبت سس شکلاتی بود. همیشه در این مرحله دهانم آب میافتاد.
بستنی که آماده شد به دست دختر بچه دادم و پولش را گرفتم. قیف بعدی را برداشتم و بدون آنکه به مشتری نگاه کنم پرسیدم:《چه طعمی؟》
صدای پسرانهای گفت:《شکلاتی.》
صدایش بند دلم را پاره کرد. در حالی که خدا خدا میکردم او نباشد سرم را به طرفش برگرداندم.
خودش بود. همان زخم، همان صورت و همان چشمان. چشمانی که به رنگ سس شکلات بودند.
نفس عمیق میکشم و بستنی را به سرعت آماده میکنم. یک دقیقه بعد بستنی را در دستش میگذارم و وقتی پول را گرفتم، انکار که اصلا برایم مهم نباشد روی بر میگردانم تا بروم.
مچ دستم را با دستهای زمختش میگیرد، آن قسمت از پوستم گزگز میکند. با صدایی که لطفات بستنی موزی را دارد میگوید:《من اسمارتیز هم میخوام.》
بدون فکر کردن اخم میکنم و میگویم:《تو از اسمارتیز متنفری.》
دستم را رها میکند، لعنتی این یک تله بود، میخواست مرا محک بزند. به چشمان شکلاتیاش نگاه میکنم، همان چشمانی که وقتی برای بوسیدن جلو رفتم بسته شدن و مرا پس زدند.
آیا برگشته بود تا پاسخ بوسهام را دهد؟
تقدیم به https://eitaa.com/cafeja
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
جایی که من از آن میایم، افسانهای دارد.
افسانهای راجعبه یک زن، یک مادر. مادران در سرزمین من مقدساند، آنها قلبی به لطفات دریا و دستانی با قدرت سنگ دارند، زن در آن افسانه نیز یک مادر بود.
مادری که آنقدر به خودش آسیب زد تا گریه خودش را در بیاورد، میخواست پسرش را از اشکش سیراب کند.
آن مادر روحش را داد تا برای پسرش غذا تهیه کند، زیباییاش را داد تا لباس پسرش کند و صدایش را داد تا تب فرزندش را فرو بشاند.
خدایان من، برای آزمودن آن زن او و فرزندش را در کویری که به سیاهچال میمانست، رها کردند. آنها میپنداشتند که زن فرزندش را رها میکند، اما آنها اشتباه میکردند.
آن زن یک مادر بود.
مادران مقدساند، ما آنها را همچو یک خدا دوست داریم، چرا که میدانیم یک مادر از همهچیزش میزند تا فرزندش در آسایش باشد. شاید آن داستان فقط یک افسانه بود، اما همه میدانیم اگر این اتفاق ممکن باشد، مادرانمان قطعا از انجامش دریغ نمیکنند.
پس این نوشته را برای زنان پاکدامن مینویسم، مینویسم تا همه آنها را به یاد بیاورند.
تا کسی مادر مرا فراموش نکند، همان زنی که در افسانه بود.
تقدیم به https://eitaa.com/write_by_heart
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
《همیشه برام سوال بود چجوری لباس میپوشی》
به شوخی جواب داد:《با پاهام.》
زن اخمی کرد و پرسید:《اما چجو...》
میان حرفش پرید:《واقعا الان مهمه؟》
زن ناخنش را جوید:《اضطراب دارم، حرف زدن اضطرابمو کم میکنه.》
پلکهای تک چشم بزرگش را بر هم زد:《گوشام کمکم میکنن و... یه سری چیزای دیگه.》
آشکارا نمیخواست دربارهاش حرف بزند. زن چشم سومش را بست و با دو چشم دیگر او را برانداز کرد:《مثل چی...؟》
چیزهای بغل سرش که شبیه آنتن بود را مثل بال بالا و پایین کرد:《یه چیزایی هستن دیگه... اون داخلا.》
زن چشم سوش را باز کرد، مردمکش داشت گشاد میشد. تک چشم او بزرگتر شد:《هی حق نداری داخلمو ببینی!》
زن چشم سومش را بست و با شرمندگی گفت:《فقط کنجکاو شدم.》
خواست چیزی بگوید که صدای انفجار از پشتشان آمد. زن با نگرانی محفظه داخل دستانش را محکمتر چنگ زد:《فکر کنم وقتشه.》
آنتنهایش را منقبض کرد و با شیطنت گفت:《بزن بریم یه پایگاهو بفرستیم رو هوا》
تقدیم به https://eitaa.com/joinchat/1957626887C3a02e85161
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett