eitaa logo
شماره "۱"
371 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
191 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
نیازمند کُشتی تا همه رو با آسفالت یکی کنیم روحیه بگیریم*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-بیا دیگه! نگاهش را از زن جوان روبرویش که اسکیت به پا، روی دریاچه یخ زده ایستاده بود گرفت و سرش را پایین انداخت. به پاهای اسکیت پوشش و برف‌های لب دریاچه که میانشان ایستاده بود خیره شد. صحنه استادیوم برایش تداعی شد. "سرش پایین بود و به زمین یخ زده زیر پایش خیره شده بود. بیرون از زمین ایستاده بود و با قدم بعدی پا در زمین می‌گذاشت. -فیلیکس. دستی که بر شانه‌اش نشست استرسش را کاهش داد. -تو می‌تونی. صدا نرم و آرامش بخش بود. می‌توانست موهای قهوه‌ای و مواج دختر را از گوشه چشم ببیند. -این اولین مسابقه بین المللی امه. با چشم‌های بسته لب زد. -من مطمئنم تو بهترین خودت هستی. بهتر اینه که این همه سال تمرین کردی! چشم‌هایش را باز کرد. سرش پایین نبود. نور نورافکن‌ها در چشمش تابید، اما محکم در زمین قدم گذاشت." سرش را بلند کرد و به زن جوان که مشتاقان میان دریاچه ایستاده بود نگاه کرد. برق چشمانش دلش را گرم می‌کرد. -من می‌ترسم. زن سرش را کمی کج کرد و به موهای مواج قهوه ای اش تابی داد. -اگه خواستی سر بخوری من می‌گیرمت. قدم روی سطح یخ زده دریاچه گذاشت. "با حس تکیه دادن کسی بر کمرش، چنگش به موهایش کمی شل شد. -اشکالی نداره. با شنیدن این کلمات، هق هقش از سر گرفته شد. -من باختم فیونا. حس می‌کرد حفره خالی در سینه‌اش می‌سوزد. اشک‌هایش گوله گوله روی گونه‌هایش می‌غلتیدند و از چهره خودش در این لحظه بیزار بود. سرش را پایین انداخته بود تا شاید موهای عرق کرده‌اش چهره در حال گریه‌اش را بپوشاند. دختر پشت به او روی نیمکت رختکن خالی نشسته بود و کمرش را به کمر او تکیه داده بود. -این مسابقه رو باختی. اما بازی رو نباختی! تو مقام دوم رو گرفتی! حس کرد دختر سرش را به شانه او تکیه داد. حفره خالی دیگر نمی‌سوخت. اشک‌ها متوقف شدند و دست‌هایش را پایین آورد. حس می‌کرد آرام‌تر شده است." زن دستشو پیش آورد و بدون پرسیدن، دست او را در دست گرفت. -مدتی میشه. پاهای اسکیت پوشش را روی یخ حرکت داد و به همراه زن جلو رفت. -آره... مدتی میشه... "دختر روبرویش دست‌هایش را به حالت نمایشی بالا آورد و او دو دستش را روی کمر دختر گذاشت. هر دو همزمان پاهای اسکیت پوششان را روی یخ کوبیدند و با زاویه ۹۰ درجه بالا آوردند. هر دو کاملا هماهنگ به سرعت روی پای دیگرشان چرخیدند. دختر موهای قهوه‌ای اش را از بالا بافته بود و به طرز زیبایی پایین سرش جمع کرده بود. این حرکت آخر بود. آخرین حرکت اجرای فینال گروهی اشان. اما او به طرز عجیبی آرام بود. گوی مطمئن بود این اجرای بی‌نقص کاپ قهرمانی را می‌برد. استرس او به خاطر نتیجه فینال نبود؛ به خاطر کاری بود که می‌خواست در ادامه انجام دهد. طبق طراحی حرکات و تمرینات قبلی، پس از پایان چرخش، او باید کمر دختر را نگه می‌داشت و دختر از پشت به صورت نمایشی خم می‌شد. اما او بلافاصله پس از اتمام چرخش، دختر را چرخاند و رهایش کرد. زمزمه متعجب "فلیکس!" را زیر لب دختر می‌شنید. این حرکت برنامه‌ریزی نشده بود و او حق داشت تعجب کند. او با یک چرخش حرفه‌ای از پشت سر دختر روبرویش رفت. همانطور که بارها مخفیانه تمرین کرده بود. توقف چرخش دختر همزمان شد با زانو زدن او روبرویش. چشم‌های دختر گشاد شده بودند و او با وجودی که سرتاپا از عرق خیس بود، همچنان از اضطراب عرق می‌ریخت. یک دستش را بالا آورده بود و دست دیگر را رویش حائل کرده بود. مثل در یک جعبه. به هر حال جعبه در لباس‌های تنگ نمایش جا نمی‌شد. دستش که نقش در جعبه را ایفا میکرد، بالا آورد و حلقه نقره ظریف و درخشانی که درون دست دیگرش بود، نمایان شد. حلقه را طوری بین انگشت شست و اشاره‌اش گرفته بود که نگین الماس کوچک و ظریفش مشخص باشد. -فیونا... با من ازدواج میکنی؟... گویی نمایش ذهن دختر را خسته کرده بود که با چند ثانیه تاخیر واکنش نشان داد. چشم‌هایش گرد شدند و گونه‌هایش رنگ گرفتند. دستش را روی دهانش گذاشت و جیغ خفه‌ای کشید. او نفس نفس می‌زد و برخلاف اضطراب اجتماعی اش، بی توجه به تمام افرادی که شاهد این خواستگاری بودند، تنها به جمله بعدی دختر روبرویش فکر می‌کرد. -خدای من فیلیکس...! بله! دختر با ناباوری دستش را جلو آورد و او با ذوقی وصف ناشدنی از روی زانوانش بلند شد و حلقه را در انگشت دختر کرد. او دیگر نگران بردن یا باختن فینال نبود. او زندگی را برده بود!" آن دو تقریبا روی یخ می‌رقصیدند. زن دستانش را روی شانه‌های او گذاشته بود و دست‌های او بر کمر زن نشسته بودند. -دلم برات تنگ شده بود. زن قبل از جواب دادن لبخند زد و سرش را روی شانه او گذاشت. -منم همینطور.
"- شاید فکر کنید اینجا یه کلاس ساده آموزش پاتیناژه. اما من از شما انتظار دارم جوری تمرین کنید که انگار می‌خواید به مسابقات بین‌المللی راه پیدا کنید! امروز نمایش دو نفره رو تمرین می‌کنیم. دو به دو بایستید. طبق عادت همیشگی اش، سرش را پایین انداخت و به اسکیت‌هایش نگاه کرد تا مطمئن شود آنها را درست پوشیده است. مادرش می‌گفت به عنوان یک پسر ۱۶ ساله نباید انقدر راجع به جابجا پوشیدن اسکیت‌هایش نگران باشد که قبل از هر اجرا آنها را چک کند. او خبر نداشت که این، بزرگترین ترس این پسر ۱۶ ساله است. پس از مطمئن شدن از درست بودن طرز ایستادنش، سرش را بالا آورد و به شریک تمرینش نگاه کرد. یک دختر تقریبا ۱۴ ساله. لباس تنگ و ساده پاتیناژ به تن داشت و موهای قهوه‌ای اش را دم اسبی بسته بود. با وجود چهره معمولی اش در چشم او شبیه الهه‌های زیبایی بود. مادرش می‌گفت او همیشه سرش را دیر بالا می‌آورد. انگار حق با مادرش بود." زن در آغوشش را به شکل نمایشی چرخاند و دوباره در آغوش کشید. - فیونا... تو واقعی نیستی، درست میگم؟ لبخند زن زیبا بود. - درسته فیلیکس. "قهقهه مستانه ای سر دار و دستش را محکم‌تر دور کمر زن پیچید. - اولین سالگرد ازدواجمون مبارک فیونا! - اوه خدای من فیلیکس! هیچ وقت باورم نمی‌شد تو رو اینجوری ببینم! به سرخوشی او خندید. - اولین سالگرد ازدواجمون مبارک فیلیکس. سرش را درون موهای زن فرو برد و با تمام وجود نفس کشید. عطر موهای این زن نفس‌های زندگی اش بود. - فیونا... بیا برقصیم! - فیلیکس! وسط خیابون؟! بی‌توجه دست‌هایش را دور زن پیچید. - انقدر از اینکه باهات ازدواج کردم خوشحالی؟! زن با خنده پرسید. - فیونا من عاشقتم! - منم همینطور. هیچ وقت فکر نمی‌کرد خط آخر خوشبختی یک ساله‌اش، با صدای جیغ ترمز و بوق ممتد اتومبیل پایان یابد. باور اینکه پیکر افتاده بر زمین و غرق به خون روبرویش، زنی است که عاشقانه می‌پرستد، سخت است. باور اینکه دلیل نفس‌هایش دیگر نفس نمی‌کشد خیلی سخت است." مردی بسیار دورتر از خطوط هشدار خطر شکستگی یخ، اسکی می‌کرد. جوری حرکت می‌کرد گویی می‌رقصد. نیروهای امنیتی و شماری از مردم سعی می‌کردند با حرف زدن او را از دورتر رفتن باز دارند؛ اما او ظاهرا صدایشان را نمی‌شنید. گاهی لب‌هایش تکان می‌خوردند مثل اینکه با کسی حرف می‌زند. حرکاتش نرم و حرفه‌ای بود. انگار نمایشی تخصصی اجرا می‌کرد. شاید افرادی که سال‌ها مسابقات جهانی را دنبال می‌کردند، شباهتش را به اجرای فینال گروهی بین‌المللی سال‌ها پیش تشخیص می‌دادند. مرد با آرامش، با همان حرکات نرم، روی یخ سرید و جلو رفت. یک لحظه فقط صدا بود. صدای مهیب شکستن یخ. و لحظه‌ای بعد هیچ مردی روی یخ نبود. جیغ‌ها بلند شدند و نیروهای امنیتی به تلاطم افتادند. اما حفره وسیعی که بر سطح یخ زده دریاچه ایجاد شده بود، گویای عدم امکان نجات بود. مرد رفته بود. فرو رفتنش در آب نزدیک به انجماد دریاچه آنقدر سریع بود که انگار ناپدید شد. شاید این قهرمان ادوار گذشته، سال‌ها بود که می‌خواست ناپدید شود. پایان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اون چالشی که مدیا نوشته بود مثل اینکه نصفه اومده بود این کاملشه😭😭😭💔💔💔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا