eitaa logo
شماره "۱"
377 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
213 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمیدونم از کجا شروع کنم‌ پس فقط میگم. تاریخ تولدها رو یادم بره این روز رو یادم نمیره، نه یادم نمیره. بچه بودم، فهم کمی داشتم ولی به هر حال منم دوسش داشتم. عاشقش بودم. هنوزم هستم. عاشق وقتایی که دست عروسکمو می‌گرفتیم و می‌بردیم پارک فرضی، عاشق وقتایی که سعی می‌کرد بوسم کنه و صورت چربشو چنگ می‌زدم. صورتش یکم چرب بود، مدل موهاش سیخ سیخی بود، یکم البته. عاشق وقتایی که رو دستاش راه می‌رفت و با زبونش حباب درست می‌کرد. برام سوسک می‌کشت و تو تاریکی برنامه کودک‌ شو می‌دید، عاشق ضبط صوتش و آهنگاش... خدای من، من عاشق صداهایی بودم که وقت خوابیدن از خودش در میاورد. و من گمش کردم... تو یه روز جهنمی تو یه دوران جهنمی به خاطر یه چیز جهنمی، گمش کردم. دنیا خیلی بی رحمانه حتی نذاشت فلافلشو بخوره و اونو ازم گرفت. نذاشت باهاش بزرگ بشم، نذاشت حتی اونقدر بزرگ شم که بفهمم مردن یعنی چی. من گمش کردم، یه جوری محو شد انگار هیچوقت نبود، دیگه متکاش بوی اونو نمی‌داد... دیگه یادم نمیاد اصلا چه بویی می‌داد. صداشو یادم نمیاد، چهره‌شو یادم نمیاد، حس پوستشو زیر انگشتام یادم نمیاد. کشوش خالی شد، خونه خالی شد، از قلب من خالی شد. رفت... دنیا اونو از من گرفت و من حتی دلتنگ دعواهاشم. دلتنگ همه وجودشم و نیاز دارم بیشتر داشته باشمش. ولی اون نامرده، تو خوابام نمیاد، حتی وقتی هم میاد حرفی نمی‌زنه. نمی‌فهمه دلم برای صداش تنگ شده... نمی‌فهمه یه تیله سفید و کلی خاطره کافی نیست، چرا درک نمی‌کنه؟ قرار نبود بره، نه وقتی تازه به بودنش عادت کرده بودم. و من هر سال بیشتر و بیشتر می‌فهمم اون کی بود و چقدر برام مهم بود. این برای توعه، برای تو که حالا سنگ سیاهی شدی بین اون همه سنگ، برای تو که هر چقدر سعی کنم ازت چیز بیشتری پیدا کنم فقط بیشتر از دستت میدم، برای تو و اون تیله سفید. تو تیله سفید منی، بین همه اون تیله‌های شیشه‌ای. رو به ستاره‌ها می‌کنم، در حالی که خاطرات در یادم، وجودت در قلبم، عکست در کیفم و تیله‌ت در کمدم است. و با لبخندی که ازش خون و درد می‌چکه و میگم:《شبت بخیر》 و امیدوارم به من خواب خوش بدی.
شماره "۱"
نمیدونم از کجا شروع کنم‌ پس فقط میگم. تاریخ تولدها رو یادم بره این روز رو یادم نمیره، نه یادم نمیره.
اون عزیزترین کسیه که از دست دادم. من مرگای نسبتا زیادی رو دیدم و اون... میشه براش یه فاتحه یا صلوات بفرستید؟ فردا یازده تیره و این روز مادر و پدرش با گریه برگشتن خونه، و یه جوری کمرشون خم شد که من دیدم دیگه هیچوقت صاف نشد.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)