eitaa logo
شماره "۱"
363 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
234 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
خون میان انگشتانش جاری شد، خون خودش بود. شاید هم نه. در کتفش دردی شدید احساس کرد، درد خودش بود، شاید هم نه. خودش را سینه‌خیز به زیر نور ماه کشید و اجازه داد نور سپید مهتاب، او را لمس کند. با چشمان خون گرفته‌اش به چمن‌های رو به رویش خیره شد، چمن‌هایی که طراوتشان صورت زمختش را روح می‌بخشیدند. خونی که از انگشتانش جاری بود، زیر نور مهتاب می‌درخشید. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، آنقدر اندوه در وجود داشت که اگر می‌گریست، رودخانه خشک را دوباره پر از آب می‌کرد. اما هیچ کلمه‌ یا صدایی بیرون نیامد، آنقدر فریاد زده بود که دیگر فریاد نداشت. آنقدر گریسته بود که دیگر اشکی نداشت. شاید هم اشک‌های خودش نبودند، شاید کس دیگری اشک‌هایش را گریسته بود. همان کسی که موهایش به رنگ مهتاب بودند. سپید. همچو مروارید. دستانش را اهرم کرد و سرش را از روی زمین بلند کرد. تمام جانش را گذاشت تا روی زمین بنشیند، مهتاب دیگر شفایش نمی‌داد، دیگر مرحمش نبود. مهتابش، ماه خونین شده بود. ناگهان سینه‌اش فشرده شد، شش‌هایش دیگر نتوانستند نفس در خود نگاه دارند، گویی تکه‌های شکسته‌ی قلبش آنها را سوراخ کرده بود. با آخرین جانی که در بدن داشت، لب‌های خشک و سیاهش را بر لب زد و گفت:《ک...کمک...ش...کن.》 قطره اشکی از چشمان کاسه‌ی خونش به بیرون سقوط کرد، موقع افتادن بر صورت سیاه و چرمی‌اش چنگ و زد و روی زمین افتاد. با دهان باز، نفس‌های کوتاه و سخت به اشک‌اش خیره شد. آرام پنجه‌هایش را جلو برد، ناخن بلند و سیاهش را روی چمن آغشته به اشک کشید. اشک در آخرین لحظات نابودی، بر ناخن‌اش بوسه زد و رفت. تبخیر شد و بالا رفت، آنقدر که حس بوسه‌ی موجود را در گوش مهتاب خواند. اشک گفت:《به او کمک کن.》 ماه نیم نگاهی به او کرد، نیم نگاهی به موجود درمانده‌ی زیرش، و نیم نگاهی به جنازه‌ای با موهای به رنگ مهتاب، که چندین متر آن طرف‌تر افتاده بود. آرام‌ گفت:《نمی‌توانم.》 نور مهتابش تاریک‌تر شد و چشمانش غمگین‌تر. اشک از او گذشت و به سوی ابر رفت. در گوشش گفت:《به او کمک کن.》 ابر چند قطره باران چکاند، اما آن چند قطره هیچ خونی نَشُستند. آرام گفت:《نمی‌توانم.》 اشک بالاتر رفت، بالاتر و بالاتر. آنقدر بالا که به خدا رسید، این بار فریاد زد:《به او کمک کن.》 و خدا توانست. دستی انداخت و روح موجود را چنگ زد، روحی که بر عکس بدنش، سپید و پاک بود. سپید مانند مهتاب.
شماره "۱"
خون میان انگشتانش جاری شد، خون خودش بود. شاید هم نه. در کتفش دردی شدید احساس کرد، درد خودش بود، شاید
هیچ ایده‌ای ندارم این چیه داره چی رو روایت می‌کنه و چی رو می‌خواد نشون بده. مسئولیتشو گردن نمی‌گیرم یهو اومد
2 تا ممبر گل جور کنید 100 رو بزنیم دیگه
شماره "۱"
No.4 تین ولف به مقدار زیاد، پسر جدید گودوممم و پسرای گودوی دیگه‌م (تو تین ولف_)، ایگی و ادیتاش، رزی
No.5 کلاس زبان و skyscraper, تین ولف، رول با چاتی پاتی، کتلت، تایلر و دیلن نازشپنشپسن، وویسای پررر محتوای رزی، بوسه ممنوع، تهدیدات ویداری.