هی من به خاطر اینا خداروشکر میکنم
تو نمیدونی من چقدر بابتشون خوشحالم
مسئله این نیست
مسئله اینه که من دلم نمیخواد پسرفت کنم... نه حداقل تو اینکار. ما یه روزی ۳۷۸ نفر بودبم باورت میشه؟ و حالا حالا انقدریم. ما یه روزی تو دو سه روز صدتا ناشناس داشتیم ولی الان بعد این همه روز فقط چهل تا
دیگه سر متنام واکنش نمیدید، دیگه... دیگه حرف خاصی باهام ندارید حتی وقتی ازتون سوال میپرسم جواب نمیدید و تا وقتی مستقیمنگم چقدر این چیزا رو مخمه هیچکس به هیچجاش نیست.
متوجهی...؟
بیاید به این فکر کنیم که اینجا هوا چقدر خوبه
خدای من اینجا مثل بهشته. وقتی وارد اینجا میشم یاد دونده هزارتو و کتابفروشی شبتنه روزی آقای پنامبرا میوفتم.
اینجا منو یاد بیسکوئیت اورئو و سگای کرمی و سیاه میندازه.
اینجا مقل سیب زمینی آتیشی، خاطرات، مثل زندگیه.
خدای من تابستونمو میسازه.
هم اینجا هم اون طرف... خدای من اون طرف از اینجا هم بیشتر بهشته
شماره "۱"
بیاید به این فکر کنیم که اینجا هوا چقدر خوبه خدای من اینجا مثل بهشته. وقتی وارد اینجا میشم یاد دونده
و اصلا مهم نیست که نمیفهمید چی میگم_
من دوباره باید برم و احتمالا تا شب نت نداشتم باشم فقط اینکه... ممنونم.
واقعا ممنونم اونقدر که نمیدونم چجوری بگم... فقط اینکه ووقعا گاهی اوقات نیاز دارم خودمو خالی کنم و میدونید خیلی اوقات بعد از انفجارم حالم خوب میشه (هوای اینجا هم بی تاثیر نیست_)
در کل
شماره "۱"
من دوباره باید برم و احتمالا تا شب نت نداشتم باشم فقط اینکه... ممنونم. واقعا ممنونم اونقدر که نمیدو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
"من از نوشتن به جایی نمیرسم؛ نویسندگی به درد من نمیخوره، کسی دنبالم نمیکنه."
- واقعاً؟ 🌱
ممکنه خیلی وقتها از خودتون بپرسید که چرا پیشرفت نمیکنم؟ چرا درجا میزنم و چیز جدیدی عایدم نمیشه؟ یا چرا مخاطبهام هیچوقت اونطور که انتظار دارم زیاد نمیشن؟
نویسندگی، بازیگری، نقاشی، صداپیشگی، خوانندگی و... همه و همه هنرند. 🎨
دید ما به هنر خیلی اوقات فانتزی و خوشخیالانهست؛ مثل تصور کردن اینکه بهترین نویسنده یا نقاش میشیم، میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم، کلی آدم ما رو بشناسن و تاپ باشیم؛ اما... نه؟
هنر هیچوقت در طول تاریخ اینطور نبوده.
ذات هنر خاصپسنده و ما امروز خیلی بهتر میفهمیمش؛ چون با حضور محصولات هوش مصنوعی میتونیم ببینیم که چقدر مردم در مورد هنر تعهد پایینی دارن و فقط عدهای خاص، هنر انسانی رو دنبال میکنن و AI رو قبول ندارن.
ذات هنر، به واسطهٔ خاصپسندی خودش، همیشه در گوشهای از جهان و بین جامعهای کوچک مورد توجه بوده و تواضع خودش رو مابین عرصههای دیگه اینطور حفظ کرده و به همین خاطر، محترم، جاودانه و پرقدرت باقی مونده. 🌿
آرتیست، نویسنده و... که زندگیشون رو با هنر پیوند میزنن، باید با این حقیقت که تواضع و زهد رو هم باید بپذیرن کنار بیان و در مورد آیندهٔ زندگی هنری خودشون واقعبینانه تخیل کنن.
اگه اینطوری نگاه کنی شاید کمتر نا امید باشی که برای یک نویسنده، ۳۰ سال نویسندگی تازه سطحی معادل یک دانشآموز دبیرستان ادبیات رو داره و با ۱۷ یا ۱۸ سال سن و ۳ یا ۴ سال تجربهٔ فنفیکنویسی، ابداً نویسنده نامیده نمیشه.
هنرمندان و آرتیستهای مشهور هم، حتی در مستعدترین و خوششانسترین حالت، موقع شروع حرفهای کارشون زیر ۱۵ سال سابقه نداشتن.
اگه مخاطب ندارید، اگه کسی دنبالتون نمیکنه، اگه توجهی رو جلب نمیکنید، دلیلش اینه که یادتون میره شما جوونهای هستید از یک نهال بسیار زیبا که هنوز قدی نکشیده و به چشم نمیاد. 🌱
از یک جوونه، توقع زیبایی و شکوه یک درخت داشتن، فانتزی اکثر آرتیستها، نویسندهها و دیگر کاربران عرصهٔ هنره که گاهی دلیل بر ترک این عرصه هم هست.
اگر من رو به عنوان راهنما قبول دارید، توقع دیده شدن و شناخته شدن خودتون رو بعد از ۱۰ یا ۱۵ سال تجربهٔ حرفهای ـ نه تفننی ـ از خودتون داشته باشید؛ وقتی که حداقل چند برگ یا گلبرگ برای ارائه داشته باشید. 🍃
#alex_post
Join: @ctoiapublic
خب خب
بالاخره به زمین خدا رسیدم و بله اینترنت برادرو کش رفتم
بهتون پارت بدهکارم نه؟
بریم تو کارش
شماره "۱"
الایجا به لوگان نگاه کرد و خودش را کمی جمع کرد، لوگان چشمانش را باز کرد و نیم نگاهی به پیتر انداخت:《
کوین با عصبانیت پچپچ کرد:《عصبانی میشه. عصبانی میشه. عصبانی میشه!》
پیتر با نگاه خواهشگر گفت:《خواهش میکنم... باید باهاش خداحافظی کنم.》
کوین دستانش را به زیر عینکش سر داد و چشمانش را از خستگی مالید:《حداقل تنها نرو.》
فردی از روی کاناپه دود سیگارش را بیرون داد:《من میتونم باهاش برم. اتفاقا سیگار تموم کردم.》
پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند:《خودم میتونم از خودم مراقبت کنم.》
کوین به گونهای که حرفش پایانی بر بحث باشد گفت:《نه جلوی داگلاس. با فرد برو.》
فردی از جایش بلند شدم و به سمت پیتر آمد:《فردی.》
سپس با پیتر از خانه بیرون رفتند. کوین آهی کشید و نگاه نگرانش را به بالکن انداخت، جایی که اسپایک روی دفترچه خاطرات استیو خم شده بود و با سیگاری در دست، نوشتههای آن را با دقت میخواند. کوین میتوانست از حالت نشستن و نگاه کردنش متوجه شود چقدر ذهنش درگیر، چشمانش غمگین و در مشتانش خشم جمع شده.
کوین احساس میکرد نمیتواند درست نفس بکشد، همهی این ها زیادی بود. برگشتن اسپایک، دزدیده شدن چاد، و حالا هم خانواده اسپایک. همهی این قضایا باعث میشد گاهی نتواند درست نفس بکشد، میشد دید که شانههای از قبل خمیدهتر شدهاند. او خسته بود.
خیلی خسته.
الایجا از سرویس بهداشتی بیرون آمد، دستانش را به لباسش مالید تا آب آن را خشک کند و اول به اسپایک و سپس به کوین نگاه کرد:《نمیتونی تو خونه نگهش داری.》
کوین آهی کشید:《میدونم.》
الایجا پتوی کوچکی برداشت و روی لوگان، که روی کاناپه خوابش برده بود کشید:《خودشو به کشتن میده.》
کوین سرش را به دیوار تکیه داد و دوباره گفت:《میدونم.》