آره مَرد، آره. التماسشون کن.
التماسشون کن تا اون چیزی که حقته رو بهت بدن. التماسشون کن چون این دنیا برای ما زیادی کوچیکه.
برای هر چیزی که میخوای باید بجنگی.
برای هر چیزی که حق طبیعیته.
شاید براتون جالب باشه اگه بدونید بعدش باباش چی بهم گفت:《پس دوباره تلاش کن. دوباره شکست بخور و بهتر شکست بخور.》
شماره "۱"
الایجا به چشمان او خیره شد:《باید خودمون بریم سراغشون. زودتر از موعد.》 کوین با نگاهی که به اندازه نگا
《فقط منم که حس میکنم این نقشه افتضاحه؟》
کوین چشمانش را که چند شب بود به خود خواب ندیده بودند، مالید و با خستگی به اسپایک گفت:《آره اسپایک فقط تویی.》
الایجا آستینهای پیراهن چهارخانهاش را تا کرد، احتمالا برای دهمین بار در روز:《منم حس میکنم چهارتا آدم واسه یه پیرمرد زیادیه.》
پیتر پوزخند زد:《یه پیرمرد که از قاتلای سریالی بیشتر آدم کشته و دوتا سگ هار داره که جای پنجهها و گازهاشون رو جنازه و بدن همه پسراشن.》
اسپایک طی یک تیک عصبی دوباره موهایش را باز و بسته کرد:《چهار نفر زیاد نیست، اینکه من جزو اون چهار نفر نباشم داره عذابم میده.》
کوین به چشمان او خیره شد:《ما تصمیمون رو گرفتیم اسپایک بی خیال شو.》
اسپایک با مشت روی میز کوبید و فریاد زد:《تو تصمیمتو گرفتی نه من!》
پیتر هم متقابلا فریاد زد:《قرار نیست بهت اجازه بدم مثل اسپایک سیزده ساله رفتار کنی و یه آدم بکُشی چون خیلی سال پیش خانوادهتو کشته》
سکوتی به سنگینی صخرهها برقرار شد، و پشت آن سکوت چشمان کوین و اسپایک قرار داشت که سرشار از احساسات مختلف به یکدیگر خیره شده بودند.
فردی پشت گردنش را خاراند:《چطوره به این فکر کنیم که پلیس دقیقا کِی باید بیاد؟》
الایجا کمی بیشتر روی نقشه خم شد:《وقتی چاد رو تحویل گرفتیم اونا باید اونجا باشن.》
سرش را به سمت پیتر و کوین بالا گرفت:《چقدر طول میکشه تا نزدیکترین پلیس به اونجا برسه؟》
به جای آن دو نفر، اسپایک پاسخ داد:《نیم ساعت. اگه ترافیک نباشه.》
لوگان به چهارچوب ورودی آشپزخانه تکیه داد و دستهای خیسش را با لباسش خشک کرد:《نصفه شبی چه ترافیکی آخه.》
اسپایک فقط نگاه خشمگینی به او انداخت.