شماره "۱"
خستهام یه جوری خستهام که مدوسا از سنگ شدن آدما جلوی چشماش خسته بود
خستهام
جوری که اون یارو که اسمشم یادم نیست از بالا و پایین بردن اون سنگه تو جهان زیرین خسته بود.
به راستی که ما در افسانهها خلاصه شدیم، مگر نه؟
افسانهها، داستانها و میان کلمات.
اگه نمیخوایتم اذیت بشم که تقدیمی نمیدادم.
تقدیمی دادم تا بقیه شرکت کنن
اینکه بقیه صرکت نکنن خیلی خیلی بیشتر عذابه
R U kidding me?