eitaa logo
شماره "۱"
360 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
317 ویدیو
19 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
ویدار
شب بخیر کو پس؟🗣
شماره "۱"
ویدار
این الان چیه_؟
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
"شب بخیر اون ارواحی که ویدار میگه"
"و شب بخیر اون درختی که ایگی میگه"
شماره "۱"
پس از آن، همه در سکوت بیشتری به تقشه روی میز نگاه کردند. فردی قدمی عقب رفت و دستش را روی دهانش گذاشت
نقشه بر این قرار بود که اسپایک و الایجا برای تحویل گرفتن چاد به کارخانه بروند. کوین، فردی، لوگان و پیتر نیز به سلاخ‌خانه متروک، برای گیر انداختن داگلاس. اینکه نیمی از آنها سالیان طولانی را پیش داگلاس زندگی کرده بودند و همچنین خبرهای کوتاه و سربسته‌ای که راج زیر زیرکی به آنها داده بود، همه و همه باعث می‌شد مطمئن باشند که آن روباه پیر از آشیانه خود بیرون نخواهد آمد. و وقتی شکار نیاید، شکارچی باید برود. فردی پکی به سیگارش زد و دود آن را با بخار دهانش به خاطر سرمای زیاد، رهسپار آسمان‌ها کرد:《بهتر نیست ما هم باهات بیایم؟》 کوین مشتش را یک بار باز و بسته کرد، آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش را بالا و پایین کرد:《نه. اول خودم باید باهاش حرف بزنم.》 مرد آرام آرام در خیابان تاریک و نمور قدم می‌زد، وقتی به سطل زباله بزرگ و سبز رسید مکث کرد:《بیا بیرون بچه جون. چیزی برای ترس نیست.》 چند لحظه بعد از پشت کیسه‌های زباله صدای خش‌خش آمد. سپس پسر بچه‌ای کثیف و خونی،‌ پر از زخم و کبودی آشکار شد. با چشمان درشتش به مرد خیره شد و پرسید:《رفتن؟》 مرد دستش را در جیب کرد و دوباره تکرار کرد:《چیزی برای ترسیدن نیست.》 کوین بخشی از خود سایه‌ها شده بود، کف‌پوش چوبی پرورشگاه زیر پاهایش ناله سر می‌دادند و نوک انگشتانش برای پیدا کردن راه، ترک‌های دیوار را لمس می‌کردند. به طبقه دوم که رسید، نفس عمیقی کشید و دست در جیب وارد اولین اتاق راهرو شد. در آن باز بود، گویی کسی به انتظار نشسته باشد. کوین داخل چهارچوب در ایستاد و به منظره رو به رویش خیره شد.