شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر اون ارواحی که ویدار میگه"
شماره "۱"
پس از آن، همه در سکوت بیشتری به تقشه روی میز نگاه کردند. فردی قدمی عقب رفت و دستش را روی دهانش گذاشت
نقشه بر این قرار بود که اسپایک و الایجا برای تحویل گرفتن چاد به کارخانه بروند. کوین، فردی، لوگان و پیتر نیز به سلاخخانه متروک، برای گیر انداختن داگلاس. اینکه نیمی از آنها سالیان طولانی را پیش داگلاس زندگی کرده بودند و همچنین خبرهای کوتاه و سربستهای که راج زیر زیرکی به آنها داده بود، همه و همه باعث میشد مطمئن باشند که آن روباه پیر از آشیانه خود بیرون نخواهد آمد.
و وقتی شکار نیاید، شکارچی باید برود.
فردی پکی به سیگارش زد و دود آن را با بخار دهانش به خاطر سرمای زیاد، رهسپار آسمانها کرد:《بهتر نیست ما هم باهات بیایم؟》
کوین مشتش را یک بار باز و بسته کرد، آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش را بالا و پایین کرد:《نه. اول خودم باید باهاش حرف بزنم.》
مرد آرام آرام در خیابان تاریک و نمور قدم میزد، وقتی به سطل زباله بزرگ و سبز رسید مکث کرد:《بیا بیرون بچه جون. چیزی برای ترس نیست.》
چند لحظه بعد از پشت کیسههای زباله صدای خشخش آمد. سپس پسر بچهای کثیف و خونی، پر از زخم و کبودی آشکار شد. با چشمان درشتش به مرد خیره شد و پرسید:《رفتن؟》
مرد دستش را در جیب کرد و دوباره تکرار کرد:《چیزی برای ترسیدن نیست.》
کوین بخشی از خود سایهها شده بود، کفپوش چوبی پرورشگاه زیر پاهایش ناله سر میدادند و نوک انگشتانش برای پیدا کردن راه، ترکهای دیوار را لمس میکردند.
به طبقه دوم که رسید، نفس عمیقی کشید و دست در جیب وارد اولین اتاق راهرو شد. در آن باز بود، گویی کسی به انتظار نشسته باشد. کوین داخل چهارچوب در ایستاد و به منظره رو به رویش خیره شد.
شماره "۱"
نقشه بر این قرار بود که اسپایک و الایجا برای تحویل گرفتن چاد به کارخانه بروند. کوین، فردی، لوگان و پ
پیرمردی روی صندلی و پشت به در اتاق نشسته، اسکناسی در دست داشت و چراغ نفتیای روی دیوار اتاق را روشن میکرد. پیرمرد دست روی عدد گوشه اسکناس کشید:《عجیبه که این تکه کاغذ، آدم رو به چه کارهایی وا میداره.》
کوین با اخم به دیوار تکیه داد:《مشکل از کاغذ و ارزش اون نیست، مشکل از غریزه بدتر از حیوونِ آدماست.》
داگلاس با دهان بسته خندید:《دلم برای تیکههات تنگ شده بود پسرم.》
از جایش برخاست و بی توجه به نالهی کفپوش با فاصله رو به روی کوین ایستاد. کوین وزنش را روی یک پایش انداخت:《من پسر تو نیستم.》
دیوار ناله کرد، شاید خانه داشت نفسهای آخرش را میکشید. داگلاس اسکناس را مچاله کرد:《ولی من پدرتم. نیستم؟》
کوین غرید: 《من فقط یه بچه بودم که تو معتادم کردی.》
داگلاس آهی کشید:《همه آدما معتادن کوین. بعضی به مواد، بعضی به توجه. بعضی به پول و حتی بعضی به هیجان. کسی که معتاد چیزی نیست، زنده هم نیست.》
کوین خودش را با یک هل از دیوار جدا کرد:《امشب فیلسوف شدی داگلاس.》
مرد روی زانو نشست:《اسمت چیه؟》
پسر با دستان لاغرش زیر چشمان خیس از اشکش را پاک کرد:《کوین.》
مرد سرش را تکان داد:《اسم من هم داگلاسه. بهم میگی داشتی از چی فرار میکردی؟》
کوین به زمین خیره شد:《از بابام و... بابام و جنازه مامانم.》
داگلاس او را بغل کرد، روی پای خودش نشاند و اجازه داد تمام کابوسهایی که برای یک بچه به آن سن زیادی است را گریه کند:《دیگه لازم نیست بترسی، من ازت مراقبت میکنم.》
کوین جلوتر رفت، چاقویی از جیباش درآورد و گفت:《کاری که خیلی سال پیش باید انجام میدم رو امشب به پایان خواهم رسوند.》
داگلاس به چاقوی در دستانش خیره شد:《هرکاری کردم به خاطر خودت بود.》
کوین فریاد زد:《نه به خاطر من نبود! همهش واسه خودت بود. بهم یاد دادی بدوم و بدزدم تا به خودت پول برسه. بهم یاد دادی بجنگم تا از خودت محافظت کنم، بهم یاد دادی زنده بمونم تا به خودت خدمت کنم.》
داگلاس فقط کمی صدایش را بالاتر برد:《همه اینها برای این بود که بتونی زنده بمونی. من بهت یاد دادم چجوری تو این خیابونا دووم بیاری.》
فریاد زد:《من بهت همهچیز دادم، پدرت شدم، بهت برادر دادم، خونه، احترام، غذا، من بهت یه زندگی دادم!》
کوین با تمام خشمش به جلو رفت، از یقه داگلاس گرفت و در صورتش فریاد زد:《و بیشتر از اون هم ازم گرفتی.》
با هر کلمه او را به عقب تر هل داد:《ازم آزادیمو گرفتی. بچگیمو، تفریحاتمو، سوادمو، خانوادهمو. رویاهامو.》
او را محکم به سمت دیوار هل داد:《تو بهم کابوس و ترس همیشگی دادی.》
داگلاس به چراغ نفتی برخورد کرد و آن را روی زمین انداخت. کمی روی زمین ماند و سپس آرام بلند شد. از پشت سرش خون میآمد:《اگر بهت درد نمیدادم، بیشتر درد میکشیدی. اگر کتکت نمیزدم، کس دیگه بدتر میزد. همهش به خاطر خودت بود. همه چیزایی که یادت دادم، ازت خواستم و ازت گرفتم.》
کوین خواست پاسخ دهد که چشمان خیسش گرد شد، با وحشت به آتشی که پشت داگلاس در حال شعله گرفتن بود خیره شد. آتشی که به خاطر برخورد چراغ نفتی با کفپوش چوبی، به همهجا داشت سرایت میکرد.
داگلاس نگاه او را دنبال کرد و به عقب برگشت. صورتش از شدت حیرت و ترس آتشی که بی رحمانه پیشروی میکرد، از هم باز شد. زیر لب گفت:《این خونه... دووم نمیاره.》
کوین نفس نفس زد، و پس از آن همهچیز در یک لحظه رخ داد.
یک لحظه و یک جان.
داگلاس واقعا برای کوین پدری کرد، او را درآغوش کشید و به او جنگیدن آموخت. کوین واقعا برای داگلاس احترام قائل بود. شاید انکارش کنند اما هردو یکدیگر را دوست داشتند، حتی پس از تمام اتفاقاتی که میانشان افتاده بود.
پس وقتی آتش به سقف رسید و چوبهایش را از هم باز کرد، کوین دید که یک تکه تخته دارد به سمت داگلاس سقوط میکند. دید و فریاد زد، و با همان فریاد به سمت او یورش برد.
این یک حرکت غریزی است، حرکتی که میگوید پدرت را نجات بده، حتی اگر پدرت نباشد. کوین روی داگلاس پرید و او را همانگونه در آغوش کشید که روزی داگلاس جلوی سطل زباله.
چوب تیز جوری در پشت کوین فرو رفت که روزی خنجر در قلب امانوئل.
پدر روی زمین بود، پسرش رویش و خون میانشان. آتش داشت آنها را میبلعید و میانشان پر بود از حسرت و حرفهای نگفته. اما تنها یک کلمه بلند شد، کوین لبهای خشکش را بر هم زد و از پشت عینکی که قطرات خون رویش افتاده بودند گفت:《اشکا...اشکالی... نداره.》
جوری که جان از بدن بیرون میرود وحشتناک است، گویی خیمهشبباز بندهایش را از عروسک قطع میکند. بدن کوین، بدون هیچ جان و آرزو و نفسی شل شد و کامل روی داگلاس افتاد. داگلاس او را محکم در آغوش کشید، دستانش جایی بالای آن چوب لعنتی قرار گرفتند. میان هقهقهایش گفت:《متاسفم... متاسفم... متاسفم》
و آن را مانند یک ذکر تکرار کرد. چشمانش را بست و به ازای هر عذرخواهیای که در زندگی نکرده بود آن کلمه را تکرار کرد.
شماره "۱"
پیرمردی روی صندلی و پشت به در اتاق نشسته، اسکناسی در دست داشت و چراغ نفتیای روی دیوار اتاق را روشن
به داگلاس واقعی گفت، به ارنی گفت، به امانوئل، به استیو، سارا، کلاغ، راج، کوین، اسپایک، پیتر و هر پسر دیگری که باید آن عذرخواهی را میشنید.
داگلاس به آنها گفت اما تنها کسانی که شنیدند، آتشهای در حال زبانه کشیدن بودند.
و فراموش نکنید که دومین پسر مورداعتماد داگلاس، کوین بود. عینک او را فراموش نکنید، گونههای برجسته و زاویه فکش را. فراموش نکنید که مانند سایه نامرئی و مانند باد سریع بود.
فراموش نکنید مراقب اسپایک بود، نگران پیتر و برادر بزرگتری برای چاد بود.
از خاطر نبرید که او چگونه به ستارهها نگاه کرد، چگونه هر شب کابوس دید و چگونه اعتیاد را از استخوانهایش بیرون کرد.
قولهایی که شکست را فراموش نکنید.
و فراموش نکنید او در تمام عمر دنبال یک خانواده بود و در آخرین لحظه زندگیاش واقعا یک خانواده داشت.
یک پدر.
و فراموش نکنید هم پدر، پسر خیابان بود و هم پسر.
#پسران_خیابان