هدایت شده از انجمن محافظت از فرازمینی های کتابخور
فردریک بکمن هرچقدر توی باقی کتاب هاش لبخند رو لب آدم می آورد، تو شهر خرس تنها آدم رو غمگین می کنه.
شماره "۱"
فردریک بکمن هرچقدر توی باقی کتاب هاش لبخند رو لب آدم می آورد، تو شهر خرس تنها آدم رو غمگین می کنه.
یعنی داری میگی با شادیاشون لبخند به لبت نیومد؟
از اینکه بنی عشقشو پیدا کرد؟ از اینکه کایرا نگران پیتر شد و واسش جلو همه دراومد؟ داری میگی سرنوشت زاخاریا(اسمش همین بود دیگه_؟) یا عاشق شدن آنا و ویدار خوشحالت نکرد؟ داری میگی بوبو و تس خوشحالت نکردن؟
این کتاب کتاب زندگی بود
من حتی باهاش عصبانی هم شدم.
و معلوما که بیشتر زندگی از غم تشکیل شده، تو باید یاد بگیری از داخلش شادی بکشی بیرون.
و من حس میکنم بکمن بعد شهر خرس چیزی درونش شکست.
دوستان من رو که بخونید میفهمید چی میگم.
بدون اغراق هر چند صفحه که میخوندم قلبم فشرده میشد و اشکم سرازیر.
اونقدر شاهکار بود، اونقدررر عمیق و دردناک بود که بعد مجموعه شهر خرس جایگاه دومین کتاب مورد علاقه از بکمن رو به دست آورد.
شماره "۱"
بکمن خدا بخورتت الهی.
همین الان فهمیدم داره شهر خرس میخونه.
نمیدونم... چرا خوشحال نشدم؟
عجیبه
من و کورای سلیقه مشابه داریم
من و لئوی هفتمین چرخ دهنده هم همینطور
من با خیلیا سلیقه مشابه دارم
ولی یه چیزی باعث میشه اونا جالبانگیزتر باشن
یه چیزی اونا رو جذابتر میکنه که نمیدونم چیه