شماره "۱"
به آسمان نگاه میکنم در حالی که ستارگان برایم پررنگتر میدرخشند و حلال ماه لبخند ملیحی رو به من میزند، ابرها ستارگان را در آغوش گرفتهاند و از امنیت برایشان نجوا میکنند.
باد لباسها و موهایم را به رقص وا میدارد، نفسهایم در گوش درخت گردو آواز میخواند و خاک خیس دست به دست شکوفههای گیلاس و سیب میدهد تا خاطرات را برایم زنده کند.
خاطراتی که میتوانم احساس کنم به پوستم میخورند و مانند برف سرد از گرمای پوستم، روی آن آب میشوند و سرمای ملایم و آرامشبخشی به جا میگذارند.
طبیعت همکاری میکند تا به یاد آورم، صدای خندهها و دعواها، درد زخمها و نیشگونها، بوی کشمشها و سرکهها، حس شادیها و شادیها.
این جا با غم غریبه است، اینجا به خود اضراب جنگ و صدای موشک شنید اما غم به خود راه نداد، اینجا بغض را لمس کرد اما اجازه به اشک برای یورش نداد، اینجا با شادی همبستگی دارد.
اینجا بهشت من است، بهشت همه ما، بهشتی که دستش را دور قلبهایمان میگیرد و به کرختی و سرمای آن گرما میدهد. اینجا نور است، نوری که از لا به لای برگها به ریشههای خشک شده میرسد، اینجا طلوع خورشید است وقتی شب را به عقب فراری میدهد و برای آرامش روز بازمیگردد.
اینجا خاطرات است،
اینجا خانه است.
و بدرود خانه، بدرود تا روز بازگشت...
بماند به یادگار، شانزدهم مرداد ماه سال یک هزار و چهارصد و پنج.
آقا استایلز و لیدیا روت سنگینی کرده؟ ول کن دیگه چندبار هی گشتی یه جارو پیدا کردی ده باز گزارش بزنی
د من که میدونم خودت فیلماتو بدون سانسور میبینی، دلقک من خودم نصف فیلمامو با سانسور میبینم خب چته ابلاعیاتیفهایبتپ
کلا که هیچی نفرستادم میفهمید_
یارو میره ده هزارتا پیام بالاتر هی یه پیامو گزارش میزنه
آدم باشید خب