بعد از قسمت ۱۸ فصل سوم که واقعا عاشقم
قسمت مورد علاقهم شد قسمت ۵ فصل ۶...
این قسمت واقعا محشر بود، بوی احساس میداد.
این قسمت مثل اون نور ته ته تاریکی بود، اونجا که فکر میکنی تمومه.
این قسمت یاد داد بلاخره اگه همه ازت دست بکشن کسی که فکرشو نمیکنی تو رو به یاد میاره و واست میجنگه.
نشون داد شاید هی بدوعی و نرسی، ولی تهش از جایی که فکر نمیکنی داری نزدیک میشی.
نشون داد حتی بدترین آدما و خودخواهترینهام با یه تلنگر تغییر میکنن و ناجی میشن.
گاهی همه دست میکشن، گاهی خودتم به خودت شک میکنی، گاهی واقعا ناامیدی، ولی اون آخرین تلاشه، اون آخرین جرقههه که زیر یه عالمه خاکستره بازم میسوزه و اسمش امیده
امید بلاخره کار خودشو میکنه... حتی وقتی از یاد رفته باشی.
جوری که استایلز بیخیال نشد>>>
جوری که لیدیا دست نکشید و شک نکرد>>>
جوری که پیتر برای چند لحظه تغییر کرد>>>
جوری که جیپ ناجی بود>>>
همه چیز این قسمت>>>>>>>
من تو زندگی خودم واسه چیزی اشک شوق نریختم، ولی این قسمت کاری کرد اشک شوق تو چشمام جمع بشه.
ولی دیدید درست گفتم، آخرش جیپ ناجی بود.
شماره "۱"
بعد از قسمت ۱۸ فصل سوم که واقعا عاشقم قسمت مورد علاقهم شد قسمت ۵ فصل ۶... این قسمت واقعا محشر بود،
اگه چون از دوتا دنیای متفاوت از بین دیوار بهم تکیه زدن رو گزارش نمیزنید اسکرین بفرستم؟
هدایت شده از ارغوان ؛
به خاک نه، به انجیرهایی میسپارمت که فرصت نشد برایت بچینم. به نسیم ظهر آخرین روز اسفند میسپارمت. به ماهیهای تنهای تنگ بلور و به خماری سواحل بندر میسپارمت. به کاهگلی دیوارهای کوتاه کوچه و به دلتنگی بوتههای اقاقی میسپارمت. به تمام انارهایی میسپارمت که مجال نشد برایت در خون بغلتانم. به باغهای گیلاس و سرخی زعفرانهای چای عصر میسپارمت.
به خاک نه، تو را به اولین برف زمستان میسپارمت. بگو که میآیی و مرا حتی با زلفهایی سراسر سپیدی، از پشت پنجره خواهی شناخت..
شماره "۱"
به خاک نه، به انجیرهایی میسپارمت که فرصت نشد برایت بچینم. به نسیم ظهر آخرین روز اسفند میسپارمت. به
من گزارش گر رو به دندون گرگینهها میسپرم