eitaa logo
شماره "۱"
365 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
545 ویدیو
21 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
اینا چیه من نوشتم
ایخدا حتی جملات ساده‌م هم مزخرفن😂
خلاصه چقدر خود قبلمو قبول ندارم
من هر ده روز یه بار*
https://eitaa.com/86373038/28395 جهت همینم میفرستم حیح
زده به سرم نشستم تو اعماق میگردم
اینووووو عر اینو هرچند عضو جدید میفرستادم
جالبیش اینه نه عضو جدید میاد من دیگه همون شبه نویسنده هم نیستم
هدایت شده از شماره "۱"
یک صبح معمولی، یک دوشنبه معمولی برای پسری که با خواهرش سرکار میرفت. هوا کمی سرد بود و باران کمی قطره قطره، میبارید. خواهرش همیشه عادت داشت جلوتر برود. همیشه عجله داشت. اخر هم کار دستش داد. هنوز هم صدای ترمز ماشین در گوشش است. هنوز هم صدای کوبیده شدن چیزی به ماشین را به یاد دارد. هنوز هم رنگ خون جاری شده خواهرش را به یاد دارد. آن روز دیگر معمولی نبود، سیاه بود، تلخ بود، دردناک بود. اما زندگی جریان دارد... او کاری جز گیتار زدن بلد نبود. او یک آهنگ را از همه بهتر بلد بود بزند. نت هایش را حفظ بود. بلد بود آن را با چشم بسته بزند، با دستان بسته بزند او بلد بود در هرحالتی آن را بزند. چرا که آهنگ مورد علاقه خواهرش بود. چرا که هر هفته، هر دوشنبه، همان‌جا و در کنار همان خیابان آن را مینواخت. به یاد خواهرش... اما میتوان در دل لحظه‌های تلخ، شیرینی یافت. مگر نه؟ مثلا آن موقع که کودک بی‌حواس درهمان خیابان قدم میزد. مثلا آن موقع ماشینی با سرعت در آن خیابان می‌راند. مثلا نجات دادن آن دختر. مثلا تکرار شدن صدای بوق و ترمز ماشین و کوبیده شدن چیزی. مثلا رفتن او پیش خواهرش؟
عه یه مدت از اینا مینوشتم تو مدرسه میشستم این چی به ایده‌های خیلی غمگین فکر میکردم
کاملا آدم سالمی هستم خلاصه