eitaa logo
شماره "۱"
368 دنبال‌کننده
6هزار عکس
559 ویدیو
28 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
‌No.65 پل واکر و برایان، سریع و خشن، see you again، کتاب و دززز، کتاب زیر نور چراغ‌قوه، دعواها و بحث
No.66 کلاس زبان، تیمو و سریع و خشن، تکس، هینتوننن، بویز دونت کرای، چاتی پاتی، فلسفه انزوا، خواب، تولدها، در حاشیه، فین و بن.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
جواب داد
شماره "۱"
کمی دیگر سکوت برقرار شد، فردی آه کشید و سعی کرد دوباره حرفی بزند:《به نظرت... لوگان تا اون موقع میاد
اسپایک خیال می‌کرد پس از نبودنش چیزهای زیادی باید در دریمز گریویارد تغییر کرده باشد، اما شهر همانطور بود که بود. هیچ‌چیز نه از زندگی بازمانده بود نه از رشد، و این عمیقا اسپایک را ناراحت می‌کرد که بود و نبودش هیچ تفاوتی در زندگی دریمز گریویارد و آدم‌های اطرافش ایجاد نمی‌کرد. چه با اسپایک و چه بی اسپایک تمام آنها زندگی می‌کردند و ادامه می‌دادند. آچار رد شد محکم به دست اسپایک خورد، فریاد از سر درد کشید و آچار را زمین انداخت. لگدی به ماشین زد و فحش داد. چند ساعتی از رسیدنشان می‌گذشت و اسپایک به محض عوض کردن لباس‌هایش از پیتر و درک دور شد و به گاراژ رفت. صدای درک از ورودی گاراژ به گوش رسید:《رفتی لندن بی ادب شدی.》 اسپایک با خستگی برگشت و به کاپوت تکیه داد. درک نیز به دیوار تکیه زد:《زودباش بچه. جون بِکَن، تو لندن چه بلایی سرت آوردن؟》 اسپایک با آچار در دستانش بازی کرد:《چیزی نشد...》 درک ابرو بالا داد:《چیزی نشد و قیافه‌ت و رفتارت اینجوریه؟ لوگان و الایجا هم به خاطر هیچی موندن لندن. حتما این پسره که با خودت آوردی هم هیچکسه و من چیم؟ پولیفیموس؟》 اسپایک با تعجب سرش را بالا آورد:《پولی چی چی؟》 درک با دستش سوال را رد کرد:《ویولت فارلند برام مربا درست کرده، برو بیارشون.》 اسپایک با دست‌های روغنی چشمانش را مالید:《نمیشه بذاری برای بعد؟ الان حوصله‌شو ندارم.》 درک همانطور که می‌رفت گفت:《این افسردگی‌بازی‌ها برای شهر بود، اینجا از این چیزا نداریم خودتو جمع و جور کن.》 و به این ترتیب اسپایک گلدان جلوی خانه فارلندها را برداشت و با کلید یدک در را باز کرد چون هرچقدر در می‌زد کسی جوابی نمی‌داد.
شماره "۱"
اسپایک خیال می‌کرد پس از نبودنش چیزهای زیادی باید در دریمز گریویارد تغییر کرده باشد، اما شهر همانطور
اسپایک وارد خانه شد:《کسی خونه‌ست؟》 هیچ جوابی نیامد. کفش‌هایش را درآورد و به سمت آشپزخانه رفت و همانجا در چهارچوب خشکش زد. پسری تقریبا هم سن و سال خودش میان موهای فرفری‌اش هدفون در گوش گذاشته بود و با همزن چیزی را در کاسه هم می‌زد. به نظر می‌رسید دارد کیک درست می‌کند. از پله‌ها صدای پایین آمدن آمد، اسپایک سرش را برگداند و شارلوت را با صورت خواب‌آلود دید. شارلوت چشمانش را مالید و با کمی تاخیر در نگاهش جیغ زد:《اسپایک!》 و به سرعت نور خودش را در آغوش او انداخت. اسپایک دستانش را بلند کرد و آرام او را از خودش جدا کرد:《منم خوشحالم که می‌بینمت.》 از داخل آشپزخانه صدای پسر به گوش رسید:《شارلوت... چخبر...》 شارلوت با نگاه سرزنشگر به پسر گفت:《من خواب بودم و تو بیدار، من فهمیدم یکی اومده خونه و تو نه؟》 پسر خواست پاسخ دهد که شارلوت میان حرفش پرید و چند قدم به سمتش رفت:《اسپایک این جاسپره، ما توی دانشگاه با هم آشنا شدیم. جاسپر این اسپایکه.》 جاسپر جلو رفت و دستش را دراز کرد:《از آشناییتون خوشوقتم. شارلوت درباره شما زیاد حرف زده.》 اسپایک نگاهی به لبخند شارلوت کرد و نگاهی به دست جاسپر، پس از چندثانیه چشمانش از شدت درک ناگهانی حتی از گذشته هم غمگین‌تر شدند، آنقدر که اشک در آنها جمع شد. با تمام تلاش لبخند زد و به جاسپر دست داد:《این... عالیه... براتون خوشحالم.》 شارلوت دست دیگر جاسپر را گرفت:《ممنونم اسپایک. راستی چیکار داشتی؟ مامان و دوقلوها رفتن شهر یکم خرید کنن.》 اسپایک دست لای موهایش کرد که باعث شد چند طره از کش مو در بیاید. چندبار پلک زد تا اشکی نچکد:《چیز مهمی نیست... بعدا بر می‌گردم. فعلا.》 و هرچه سریعتر از خانه زد بیرون. تا رسیدن به گاراژ خودش را نگه داشت ولی وقتی به آنجا رسید... وقتی به آنجا رسید اشک‌های نباریده و باریده‌اش را گریه کرد و تمام خستگی‌اش را روی ماشین‌ها و وسایل رها کرد. آچارها و پیچ‌ها رو با لگد و مشت به آینه و ماشین زد و هرچه می‌توانست را داغون کرد. مسئله فقط شارلوت یا عشق نبود، هیچگاه مسئله همین نبود. مسئله کوین یا پیتر و چاد هم نبود. مسئله اصلا در این چیزها نمی‌گنجید، مسئله اسپایک بود و درد پسر خیابان بودن. مسئله اسپایک بود و مشت و اشک و خون.
نگاه اسپایک دقیقا نگاهیه که جو مارچ تو فیلم زنان کوچک به لاری و ایمی کرد وقتی فهمید با همن.
چقدر لذت میبرم به هرا تیکه میندازن
ولی کتاب خوندنم چه کند شده
همینههه زنیکه منفور_
شماره "۱"
ولی کتاب خوندنم چه کند شده
نکنه نفرین بچه‌هاست که داستاناشونو نمیخونم؟ اینکارا چیه تازه از گذاشتن میو اخر پیامام رها شدمیو😔
من هربار با دیدن کلمه musical میو🐈زیکال؟😂