شماره "۱"
اسپایک خیال میکرد پس از نبودنش چیزهای زیادی باید در دریمز گریویارد تغییر کرده باشد، اما شهر همانطور
اسپایک وارد خانه شد:《کسی خونهست؟》 هیچ جوابی نیامد. کفشهایش را درآورد و به سمت آشپزخانه رفت و همانجا در چهارچوب خشکش زد. پسری تقریبا هم سن و سال خودش میان موهای فرفریاش هدفون در گوش گذاشته بود و با همزن چیزی را در کاسه هم میزد. به نظر میرسید دارد کیک درست میکند.
از پلهها صدای پایین آمدن آمد، اسپایک سرش را برگداند و شارلوت را با صورت خوابآلود دید. شارلوت چشمانش را مالید و با کمی تاخیر در نگاهش جیغ زد:《اسپایک!》
و به سرعت نور خودش را در آغوش او انداخت. اسپایک دستانش را بلند کرد و آرام او را از خودش جدا کرد:《منم خوشحالم که میبینمت.》
از داخل آشپزخانه صدای پسر به گوش رسید:《شارلوت... چخبر...》
شارلوت با نگاه سرزنشگر به پسر گفت:《من خواب بودم و تو بیدار، من فهمیدم یکی اومده خونه و تو نه؟》
پسر خواست پاسخ دهد که شارلوت میان حرفش پرید و چند قدم به سمتش رفت:《اسپایک این جاسپره، ما توی دانشگاه با هم آشنا شدیم. جاسپر این اسپایکه.》
جاسپر جلو رفت و دستش را دراز کرد:《از آشناییتون خوشوقتم. شارلوت درباره شما زیاد حرف زده.》
اسپایک نگاهی به لبخند شارلوت کرد و نگاهی به دست جاسپر، پس از چندثانیه چشمانش از شدت درک ناگهانی حتی از گذشته هم غمگینتر شدند، آنقدر که اشک در آنها جمع شد. با تمام تلاش لبخند زد و به جاسپر دست داد:《این... عالیه... براتون خوشحالم.》
شارلوت دست دیگر جاسپر را گرفت:《ممنونم اسپایک. راستی چیکار داشتی؟ مامان و دوقلوها رفتن شهر یکم خرید کنن.》
اسپایک دست لای موهایش کرد که باعث شد چند طره از کش مو در بیاید. چندبار پلک زد تا اشکی نچکد:《چیز مهمی نیست... بعدا بر میگردم. فعلا.》
و هرچه سریعتر از خانه زد بیرون. تا رسیدن به گاراژ خودش را نگه داشت ولی وقتی به آنجا رسید... وقتی به آنجا رسید اشکهای نباریده و باریدهاش را گریه کرد و تمام خستگیاش را روی ماشینها و وسایل رها کرد. آچارها و پیچها رو با لگد و مشت به آینه و ماشین زد و هرچه میتوانست را داغون کرد.
مسئله فقط شارلوت یا عشق نبود، هیچگاه مسئله همین نبود. مسئله کوین یا پیتر و چاد هم نبود.
مسئله اصلا در این چیزها نمیگنجید، مسئله اسپایک بود و درد پسر خیابان بودن. مسئله اسپایک بود و مشت و اشک و خون.
#پسران_خیابان
نگاه اسپایک دقیقا نگاهیه که جو مارچ تو فیلم زنان کوچک به لاری و ایمی کرد وقتی فهمید با همن.
شماره "۱"
ولی کتاب خوندنم چه کند شده
نکنه نفرین بچههاست که داستاناشونو نمیخونم؟
اینکارا چیه تازه از گذاشتن میو اخر پیامام رها شدمیو😔
اینارو ولش تو سرمه براتون همیلتون بذارم
همیلتون با اپیک فرق داره نیازی به توضیح نداره لیریک رو بخونید حله
که خب البته تئاتر رو ببینید از همه بهتره ولی اونو خودمم ندارم🤣
شماره "۱"
اسپایک وارد خانه شد:《کسی خونهست؟》 هیچ جوابی نیامد. کفشهایش را درآورد و به سمت آشپزخانه رفت و همانج
الان یعنی جز کرم کتاب و الکس کس دیگهای نمیخونه؟
قبلا بیشتر نبودید؟
خب اینجوری میتونم تو پیویشون بفرستم چرا اینجا بفرستم