شماره "۱"
نه خب اینکه از زبون خودمه سخته نمیتونم😔 مرگ از دید خودت تا بقیه فرق داره باید درونتو توضیح بدی متاسف
فکر کن داری داستان اول شخص مینویسیشپنشپش
انقدر از این شاخه به اون شاخه میپرم تهش یه روزی پام سر میخوره با مخ میخورم زمین کتلت میشم.
اینارو ولش
بذار بپرم رو یه شاخه دیگه
لعنتی خیلی دلم میخواد یه چیزی بنویسم
هیچیم ایده ندارممم
شاخه اخر
مدرسهها هفته بعد باز میشه😀 و من کل تابستون ۵ جلد دونده هزارتو و یه جلد کوههای سفید و یه جلد قهرمانان المپ خوندم
این تابستون قرار بود کلی کتاب بخونممممم
یه ایده فن فیک
از دید سونیا راحبه داداشش بنویسید_ خودم ایدهای ندارم شما بنویسید🤣 *قفلی زدم رو این خواهر برادر*
شماره "۱"
یه ایده فن فیک از دید سونیا راحبه داداشش بنویسید_ خودم ایدهای ندارم شما بنویسید🤣 *قفلی زدم رو این خ
اخه تو کتاب از دیدی برادرش بود
این بار از دید خودش
همه چیز در یک پلک به هم زدن اتفاق افتاد... در کسری از ثانیه. کسی که عزیزترینم بود، کسی که تمام باور و اعتمادم به او گره خورده بود، خنجری را که روزی خودم با دستهای خودم به او هدیه داده بودم، تا ته در تنم فرو کرد.
به خودم که آمدم، خون گرم از لباسهایم میچکید و دردی سوزناک تا اعماق وجودم ریشه میدواند. زانوانم دیگر یارای تحمل وزن تنم را نداشتند... انگار پاهایم از ریشه قطع شده بودند. روی زمین افتادم. هر ثانیه که میگذشت، درد تیزتر میشد و دنیا تیرهتر. زخم خنجر جسمم را میدرید و زخم خیانت، قلبم را پارهپاره میکرد.
خواستم فریاد بزنم... با تمام ذرههای باقیماندهی جانم داد کشیدم، اما صدایی در گلویم خفه شد. دیگر رمقی نمانده بود تا آوایم به گوش کسی برسد. روی خاک دراز کشیدم. دامنم که تا چند لحظه پیش به سفیدی برف بود، حالا به رنگ سرخ لالههای خونین درآمده بود.
کمکم سیاهی مطلق، چشمهایم را فرا گرفت و ناگهان… دردی که تمام هستیام را تسخیر کرده بود، یکباره آرام گرفت و همهچیز در سکوت فرو رفت.