eitaa logo
شماره "۱"
367 دنبال‌کننده
6هزار عکس
560 ویدیو
29 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
اینارو ولش بذار بپرم رو یه شاخه دیگه لعنتی خیلی دلم میخواد یه چیزی بنویسم هیچیم ایده ندارممم
یه شاخه دیگه* دلم واسه پادشاه پریان تنگ شده خیلی جلو چشممه جدیداااا
یه شاخه دیگه* منو گردن نیمگیرن ببرنم کتابخونه
شاخه اخر مدرسه‌ها هفته بعد باز میشه😀 و من کل تابستون ۵ جلد دونده هزارتو و یه جلد کوه‌های سفید و یه جلد قهرمانان المپ خوندم این تابستون قرار بود کلی کتاب بخونممممم
شماره "۱"
عه اینو گم شده بود ته گیفام
یه ایده فن فیک از دید سونیا راحبه داداشش بنویسید_ خودم ایده‌ای ندارم شما بنویسید🤣 *قفلی زدم رو این خواهر برادر*
همه چیز در یک پلک به هم زدن اتفاق افتاد... در کسری از ثانیه. کسی که عزیزترینم بود، کسی که تمام باور و اعتمادم به او گره خورده بود، خنجری را که روزی خودم با دست‌های خودم به او هدیه داده بودم، تا ته در تنم فرو کرد. به خودم که آمدم، خون گرم از لباس‌هایم می‌چکید و دردی سوزناک تا اعماق وجودم ریشه می‌دواند. زانوانم دیگر یارای تحمل وزن تنم را نداشتند... انگار پاهایم از ریشه قطع شده بودند. روی زمین افتادم. هر ثانیه که می‌گذشت، درد تیزتر می‌شد و دنیا تیره‌تر. زخم خنجر جسمم را می‌درید و زخم خیانت، قلبم را پاره‌پاره می‌کرد. خواستم فریاد بزنم... با تمام ذره‌های باقی‌مانده‌ی جانم داد کشیدم، اما صدایی در گلویم خفه شد. دیگر رمقی نمانده بود تا آوایم به گوش کسی برسد. روی خاک دراز کشیدم. دامنم که تا چند لحظه پیش به سفیدی برف بود، حالا به رنگ سرخ لاله‌های خونین درآمده بود. کم‌کم سیاهی مطلق، چشم‌هایم را فرا گرفت و ناگهان… دردی که تمام هستی‌ام را تسخیر کرده بود، یک‌باره آرام گرفت و همه‌چیز در سکوت فرو رفت.
اینو یکی برام در جواب این فرستاد همینطوری دلی نوشته بود میخواست ناشناس بفرسته ولی خب درکل احتمالا نخواد بفرستم اینجا (ولی خب من بیشورم و انگورش میکنم) پس بخونید خیلیم ناز و قشنگ بود استعداد داره من میدونم
دور و برم پر نویسنده شده آدم احساس ناکافی بودن میکنه😔
من هروقت میخوام کاملا از زندگی ناامید شم به انشاهای مدرسه‌م که نوشتم فکر می‌کنم از همون کلاس سوم مزخرفن هیچ وقت چیز خوبی ننوشتم واسه مدرسه🤣 انگار نفرین شدن