ولی من نمیتونم دست از فکر کردن به ۱۶۸ دانشآموزی که فردا قرار نیست برن مدرسه بردارم. نمیتونم به این فکر نکنم که قرار نیست اونا با ذوق بخوابن و زودتر از موعد بیدار شن چون خوشحالن.
و بدتر، نمیتونم به خانوادههاشون فکر نکنم، که الان به جای تکاپو برای فردا، به جای اینکه مادرهاشون بخوان کمک کنن کیفشون رو جمع کنن و لباسها و وسایلشون رو حاضر کنن، باید با یه بغض و غم وصف ناپذیر خاطرات خیلی کمی که از بچههاشون دارن رو مرور کنن.
غم انواع مختلفی داره، غم مرگ و از دست دادن... چی دردناکتر و غمانگیزتر از مادریه که عزادار فرزندشه؟ چی دردناکتر از مادریه که آرزو داشت فرزندش بزرگ بشه... دکتر بشه... مهندس بشه... درس بخونه و مجبور شد تموم آرزوهاش رو با پیکر فرزندش خاک کنه؟ غمش وصفناپذیره...