شماره "۱"
اسپایک میان خندههایش گفت:《این خیلی... عادی بود. بعد همه این چیزا شنیدنش لذت بخش و عجیب بود.》 فردی ا
روزهای باقی مانده تا کریسمس خاکستری و غمگین میگذشتند. مانند خاکستری که پس از آتش خاموش شده باقی میماند. هیچ حس و حال کریسمی وجود نداشت، فقط سکوت سنگین و معذبکننده بود.
لوگان واقعا از خونه بیرون نمیآمد، فردی داست سعی میکرد رابطهاش با پدرش را بهتر کند و الایجا سر خودش را با کتابهای پزشکی و درس گرم میکرد.
اسپایک بیشتر روزش را در گاراژ و میان بوی روغن سپری میکرد، هرچیزی که گیرش میآمد از ماشینها تعمیر میکرد، نوک انگشتانش گویی که پوستش تغییر رنگ داده باشد، سیاهِ سیاه بودند.
و پیتر. پیتر روی کاناپه دراز میکشید و برنامههای تلوزیونی مسخره را تماشا میکرد، درواقع اصلا به نظر نمیآمد که آنها را تماشا کند، فقط بهشان خیره شد. و درک کاملا از این وضعیت افسردگی و ماتمزدگی پیتر و اسپایک کلافه شده بود.
پس وقتی سر ناهار در سکوت غذا میخوردند، درک لیستی روی میز گذاشت:《برام مهم نیست کدومتون. یکیتون میره فروشگاه و اینا رو میخره.》
هیچکدامشان چیزی نگفتند. درک اخم کرد و فحش داد:《هی با شماهام》
اسپایک و پیتر نگاهش کردند، هردو شان همزمان گفتند:《من میرم》
اسپایک شانه بالا انداخت:《خودت برو》
پیتر ابروهایش را در هم کشید و لیست را برداشت.
درک با تاسف و انزجار آنها را نگاه کرد:《شبیه جنازه شدید. باورم نمیشه شما دوتا قبلا تو خیابون زندگی میکردین. خیر سرتون باید یکم انرژی داشته باشید و تو حرکت باشید.》
هیچکدامشان چیزی نگفتند.
فروشگاه دریمز گریویارد، فقط یکی در مرکز شهر کوچک بود. ساختمان بزرگی که میشد اکثر مواد مورد نیاز برای زندگی را در آن پیدا کرد. و معمولا هم منبع پخش شایعههای شهر بود.
شماره "۱"
روزهای باقی مانده تا کریسمس خاکستری و غمگین میگذشتند. مانند خاکستری که پس از آتش خاموش شده باقی می
پیتر وارد فروشگاه شد و آرام آرام وسایل داخل لیست را در سبد انداخت. حواسش به قفسهها بود که ناگهان سبدش به یک سبد دیگر خورد و آن را انداخت.
مرد عظیم الجثهای که معلوم بود مست است با عصبانیت برگشت:《هی پسر کوری مگه؟》
پیتر شانه بالا انداخت:《اتفاقی بود》
مرد جلو آمد:《حداقل عذرخواهی کن.》
پیتر اخم کرد:《از قصد که نبود》
مرد شانهاش را گرفت و محکم او را هل داد. پیتر چند قدم عقب رفت:《آره؟ اینم اتفاقی بود》
پیتر با خشم جلو و آمد و یک مشت به صورت مرد کوباند. و همانجا یک دعوا سر گرفت، سبد بهانه بود. هر دوی آنها نیاز داشتند خودشان را با دعوا تخلیه کنند.
کم کم مردم آمدند تا آنها را جدا کنند و پس از کمی کشمکش موفق شدند. دو نفر پیتر را به عقب کشیدند و فرستادند تا از مرد دور شود. لباسهایش بر هم ریخته بود و دماغش خون میآمد.
با آستینش خون را پاک کرد که بی فایده بود چون دوباره آمد. وسایلش را خرید و از فروشگاه بیرون رفت.
دوباره بینیاش را با آستین پاک کرد و آهی کشید. به اطرافش نگاه کرد که چشمش خورد به یک پسر در کمی آن طرفتر. مستقیم به او خیره شده بود.
ظاهرش زیاد معلوم نبود اما... چیزی دور دهانش پیچیده بود. گویی میخواست صورتش را بپوشاند. صورت پیتر ناگهان وا رفت. با تعجب گفت:《لوگان؟》
پسر نمیدانست نزدیکتر بیاید یا برود. از همانجا گفت:《میتونی بدون داد زدن بگی.》
صدایش از پشت پارچه کمی نافهموم بود. پیتر قدمی جلوتر رفت:《فکر میکردم از خونه بیرون نمیای.》
لوگان به زمین نگاه کرد:《تصمیم هم نداشتم.》
پیتر با سر به او اشاره کرد:《بر دارش. میخوام نگا کنم》
لوگان اخم کرد:《چیزی برای دیدن نیست. هی دلت میخواد بری یه جا که توش به جای آسیب زدن به وسایل مردم واسه دعوا، واسه پول دعوا کنی؟》
خودش هم از پیشنهادش تعجب کرده بود. پیتر کمی مکث کرد:《مثلا کجا؟》
لوگان دستهایش را در جیب فرو برد:《شب بیا همینجا. ساعت یازده.》
پیتر کیسه وسایل را از دستی به دست دیگر داد:《باشه.》
#پسران_خیابان