شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/8381
مربوط به این داستانه و مصاحبه با شخصیتها ست🥺🥺😭
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9506
عزیزم طبیعه که خودتو نمیبینی هیچکس نمیتونه بدون آینه خودشو ببینه😁
#النا
~~~
نمک شدیااا😅😅
📪 پیام جدید
خانواده تو جایی است که دلت آنجاست. این کلمات در بندبند وجود اعضای انجمن ویندروینگز جریان داشتند؛ جایی که در هیاهوی قرن بیست و چهارم مانند نامش آرزو پرواز و به اوج رسیدن جریان داشت و خود را در معرض بزرگترین خطر ممکن قرار داده بودند. از یک خون نبودند و از هر طیفی بودند اما خانواده بودند: زن جوان جدیای که مدام از دوستانش انتظار کار سخت را داشت، مردی شوخ طبع که انگیزه بخش دیگران بود، دختر خوانده یک خاندان اصیل، زن میانسالی که نقش مادر را داشت، هنرمندی شاعر مسلک که رسالتش روح بخشی به گروه بود، جوانی با سری پر از سودا، مهندسی مرموز که ، مردی با عشق به عدالت، فرزند یک سیاستمدار حیلهگر، مردی با چشم های تیره و پر فروغ که پر از انگیزه بود، مهندسی که لبخندش مهربانی را گسیل میکرد،
P1
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
مردی با نیشخند خطرناک، جوانی که کمتر از بیست و هفت سال سن داشت اما صورتش پر از جای زخم از میدان نبرد بود و در آخر پروفسوری که مغزش بر خلاف پاهایش بیش از حد کار میکردند.
هیچکس نمیدانست شیناستا چطور مقر انجمن را پیدا کرد اما بیشتر اعضای انجمن از بین رفتند یا مجروح و زخمی شدند. این پایان انجمن در سال ۲۳۴۵ بود.
در سال ۲۳۴۷ صلح بین زمین و شیناستا برقرار شد و جنگ از بین رفت. تعداد مهندسان کمتر شد و پیشرفت فناوری رفته رفته کم شد، مخصوصا بعد از نابودی بیش از نصف اطلاعات در نابودی انجمن.در سال ۲۳۶۵ انجمن دوباره شکل گرفت. من، فلورنتیا تیستل مهندس جوانی هستم که در پرورشگاه دهکده سن پیراتون بزرگ شدم و جز موافقان برگزاری دوباره انجمن و حمایتگران این انجمن بودم.
P2
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
سه ماه بعد با تهدیدات شینتاستا منحل شد و در نهایت به سن پیراتون برگشتم.عمارت رادرفورد همچون صاعقهای از نوک تپهای به همین نام سر برآورده بود.
صاحب این عمارت نوه لرد سابق، لیدی رزالین رادرفورد بود. زنی مرموز که سرتاپا سیاه میپوشید و یکی از چشمانش به رنگ سرخی بود که همیشه مات و مبهوت به یک جهت خیره شده بود. شایعات زیادی پیرامونش وجود داشت و هیچکس نمیدانست او کیست.اما چیزی که همه میدانستند این بود که این زن خطرناک است و کم کم به رزالین فضایی معروف شد و همه چه پیر و چه جوان از او میترسیدند. تنها همدمانش آقا و خانم ایوانز و من بودیم.
جالب است نه؟ حتی در قرن بیست و چهارم و پیشرفت فناوری ها مردم به شایعات توجه میکنند، شاید هم علتش همین پیشرفت است...
من، به خصوص بعد از بازگشتم، زمان زیادی
P3
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
را با او میگذراندم.
روزی که به کمک لیدی رفته بودم، در زیرزمین چند جعبه کوچک پیدا کردم که پر از تراشه با عنوان: انجمن ویندروینگز، سال ۲۳۴۵ بود.
لحظهای کنجکاویم غالب شد و باعث شد که یکی را در
جیبم بگذارم.
هنگام بازگشت اولین کاری که کردم قرار دادن تراشه در عینکم بود و باعث شد چیز هایی ببینم که کمتر کسی دیده بود.
بیش از ده ها ویدیو کوتاه و صدها عکس آنجا بود.
زنی با موهای نقرهای و چشمان بنفش درخشان که روی کت سفید و مرتبش نام دلایلا ایوانز نقش بسته بود، به مردی با موی نقرهای و چشمان آبی و ظاهری آشفته گفت:« لوکا حواست رو به کارت جمع کن.» ناگهان از طرف دیگر، مرد موسیاهی با خنده گفت:« دلایلا، بتونی لوک رو هم آدم کنی، من و ویل رو نمیتونی.» و به شانه ویل زد که موی تیره با رگه های بنفش داشت.
P4
#کرم_کتاب
📪 پیام جدید
مهره را چرخاندم.
مرد جوانی شبیه ویل روی صندلی نشسته بود و با دختری که چشمبند داشت و زنی با موهای نارنجی راجعبه جنگ بحث میکرد.«جنگ همه چیز نیست، ما به امنیت نیاز داریم. گیریم از شر شینتاسا خلاص شدیم از کجا معلوم یه دشمن جدید پیدا نشه؟» اما دختری با موهای نقرهای و چشمان آبی جوابش را داد:« ابعد از جنگه که صلح میاد. ندیدی شینتاستا چی به سر ما آورد؟ نمیگم که جنگ خوبه، اما وظیفه محافظت از مردمه و حتی اگه لازم باشه باید مهمات بسازیم. اگه کافی نیست به صورت اسکارلت نگاه کن.»
مهره را چرخاندم.
لیدی رزالین به سمت پیرمردی با عینک تک چشم و پسری مو طلایی رفت و جعبهای را جلویشان گذاشت و به سرعت رفت. پسر خندان گفت:« رزی بیا اینجا.» اما رزی به سردی گفت:« من رزالین رادرفورد هستم.» سپس برگشت.
P5
#کرم_کتاب